The first 200 lines.
دلیل و انگیزه ساخت این فیلم، تجربیات دانشجویی از پاساو بود،
آنیا روسموس و خانوادهاش.
داستانی که فیلم من روایت میکند همزمان تخیل و حقیقت است.
من علاقهای به تاریخ یک شهر خاص در آلمان ندارم،
بلکه به دنبال حقیقت تمام شهرهای کشورمان هستم.
فیلم من در باواریا اتفاق میافتد چون خودم اینجا زندگی میکنم.
شخصیتها و اتفاقات تخیلی هستند. مایکل فرهوفن.
در افسانههای کهن، عجایب زیادی برایمان بازگو شده است
از قهرمانان مشهور، از شادیهای کار پرزحمت و جشنهای بزرگ،
از گریه و ناله،
و نبردهای جنگجویان شجاع – از این جور چیزها حالا میتوانید عجایب بیپایانی بشنوید!
بسیار خب. پس... همه چیز با رئیس جمهور شروع شد.
یعنی رئیس جمهور دکتر کارل کارستنس... - ببخشید.
خیلی رفت سمت راست. چی؟
یعنی دعوت کرد
ببخشید. خیلی بالاست.
یعنی رئیس جمهور دکتر کارل کارستنس دعوت کرد
از تمام دانشآموزان جمهوری فدرال برای یک مسابقه انشا.
اما... در واقع همه چیز خیلی زودتر شروع شد.
سالهای ۳۹ تا ۴۵ کجا بودید. حالا کجا هستید؟
دختر بدجنس
فیلمی از مایکل فرهوفن
خب... من سونیا وگموس، با نام دوشیزگی روزنبرگر هستم.
پشت سرم کلیسای جامع است.
اطراف من شهر عزیزم، فیلتسینگ است.
فیلتسینگ یک شهر قدیمی اسقفی زیباست و کنار رود فیلتس قرار دارد.
من آنجا متولد شدم.
و مادرم و مادربزرگم و همه قبل از آنها.
پدرم یک آواره است.
او فقط بعد از جنگ از سیلزی به اینجا آمد.
پدرم معلم دبیرستان سنت جورج فیلتسینگ است.
مادرم هم معلم است. در همان مدرسهای که پدرم هست.
مادرم درس مذهب میدهد.
همانطور که همه دیدند، که در معبد (کلیسا)
مشغول تجارت بودند.
او میزهای پول را واژگون کرد و گفت:
خانه پدر مرا خانه تجارت مکنید.
او مادر من است.
من هنوز به دنیا نیامده بودم.
او همینجا اولین مشکلات را به خاطر من پیدا کرد.
خداحافظ، بچهها.
خداحافظ، خانم.
با این وضعیتت واقعاً میخواهی به تدریس مذهب ادامه دهی؟
اما خانم، من هنوز حالم خوب است.
اما کاملاً واضح است که شما باردار هستید.
اما من ازدواج کردهام.
بحث شما نیست. بحث بچههاست.
دارند سؤال میپرسند.
روز بخیر. پاول، یک لحظه صبر کن.
لطفاً بیا اینجا.
اما فایدهای نداشت. مادرم مجبور بود برود.
کلیسای کاتولیک عقیدهای داشت
مبنی بر اینکه بچهها باید از دیدن مادرم در وضعیت بارداری محافظت شوند.
وقتی من به دنیا آمدم، داییام ما را پذیرفت.
این دایی فرانتس من است.
برادر مادرم.
او کشیش کلیسای جامع فیلتسینگ است و آن زمان در صومعهای زندگی میکرد.
میبینید، پدرم آپارتمان پیدا نکرد چون آواره بود.
برای همین ما پیش دایی فرانتس در صومعه ماندیم.
در واقع آنجا یک حوزه علمیه برای پسرانی بود که میخواستند کشیش شوند.
در آن زمان برادرم به دنیا آمد.
رابرت. سونیا، داشتی به چی فکر میکردی؟
سونیا. به خاطر خدا!
این رابرت است.
اما بعد خواهر دیگری هم به دنیا آمد.
لینا.
چیزی برای دیدن نیست. پس لطفاً...
وقتی پدرم رئیس مدرسه شد، به یک خانه کوچک در پترزباخ نقل مکان کردیم.
آن خانه سمت راست، مال ماست.
درست روبروی آن مدرسهای است که پدرم در آن کلاس داشت.
به این به اصطلاح مرز
میگویند... خط اُدِر-نایسه.
پاول.
برای ناهار سر وقت بیا. دوباره همه چیز را گرم نمیکنم.
امروز یک پسری دارم که باید بعد از کلاس بماند.
امروز نه، پاول.
پس چی شد؟
چیزی که باید جمعه اتفاق میافتاد.
ما امروز هم در همین خانه زندگی میکنیم.
من در اینجا دوران کودکی فوقالعاده و امنی داشتم.
و طبیعت برای من همه چیز بود.
مادرم از بچگی به ما یاد داد که مخلوقات خدا مقدس هستند.
سونیا، داری چه کار میکنی؟
هیچی.
یک ماهی ترجیح میدهد شنا کند.
بچه باید مهدکودک باشد.
عمراً. حالا بشین آنجا.
آره حتماً! که آنجا انواع مریضیها را بگیرد!
و معلوم نیست با چه جور بچههایی آشنا شود.
ترک تحصیل کردهها و سوسیالیستها. نه ممنون.
ما یک خانواده ایدهآل بودیم.
پدرم همیشه اجازه داشت که دعاهای مراسم عشای ربانی را هدایت کند.
و وقتی جلو میایستاد و همه مردم به حرفهایش گوش میدادند،
همیشه احساس غرور و خوشحالی میکردم.
وقتی حدود ۱۲ ساله بودم، همیشه موسیقیهای خوبی از رادیو پخش میشد،
و من خیلی دوست داشتم برقصم.
سونیا، بیا اینجا.
سونیا، فوراً میری خونه.
باشه. باشه.
نمیخوام بشنوم «باشه».
من مدرسه رو دوست داشتم.
من به مدرسهی صومعهای سنت آنا میرفتم.
روبروی اون، دبیرستان پسرانهی کلاسیک سنت ابرهارد بود.
لعنت به این تلویزیون کثافت آلمانی.
در ۳۰، ۶۰ و ۹۵ درجه.
البته اون موقع تو سنت آنا سیستم آموزشی ما کاملاً فرق داشت.
صبح بخیر خانمها. صبح بخیر خواهر لئونتینا.
دیروز یاد گرفتیم که تلفظ انگلیسی...
وای خدای من. پردهها کجان؟
رابنباوئر.
نمیدونم.
روزنبرگر.
اونا دیروز برای خشکشویی برده شدن.
این رو به انگلیسی بگو.
پردهها به... خشکشویی برده شدند. - ... خشکشویی.
وسایلتون رو بردارید. برید پایین سالن ورزش.
لطفاً عجله کنید. میریم به اتاق ورزش.
عجله کنید.
روز بعد شیشهبر اومد.
و پنجرههای شیشهای مات نصب کرد.
اینطوری دیگه وقتی پردهها شسته میشدند، مجبور نبودیم بریم سالن ورزش.
معلم من خانم یوکناک بود.
اون رو بیشتر از همه دوست داشتم.
البته اون همیشه قبل از نمرهدادن، اول دفتر کمکهای مالی رو چک میکرد.
آماده نکردی؟
پدر گابی اَبترتر همیشه بیشترین خرج رو کرده بود.
جواب درست اینه که زمین گرونتره.
اسپنگلر.
خوب گوش بده.
لطفاً ترجمه کن. ارتش هم خیلی هزینه داره.
پدر هیلده اسپنگلر هم خیلی خرج کرده بود.
اما امسال...
من انتظار بیشتری از تو داشتم.
روزنبرگر.
اون منو خیلی دوست داشت.
هیچوقت برای من دفتر رو نگاه نمیکرد.
این Ablativus pretii هست.
خیلی شایستهی تقدیره.
خیلی شایستهی تقدیره. Ablativus pretii.
یه روز خانم یوکناک خیلی هیجانزده اومد.
روز بخیر، خانم یوکناک.
سونیا اینجاست؟ بله.
اوه، متأسفم که وقت شام مزاحمتون شدم.
روز بخیر، خانم یوکناک.
اجازه بدید پالتوتون رو بگیرم. ممنون.
یک مسابقهی انشانویسی، سونیا.
از طرف رئیسجمهور. یک مسابقهی انشانویسی. در کل اروپا.
اون گفت باید شرکت کنم چون موضوع خیلی شایستهی تقدیریه.
آزادی در اروپا.
آزادی در اروپا.
و هیچکس به اندازهی ما آزادی نداره.
بعضی وقتا حتی آزادی بیش از حد.
شما اینطور فکر نمیکنید؟ بله. - بله، بله.
در شرق. اون یه داستان دیگهست.
اون چیز درست رو مینویسه، سونیا.
بعد رفتم آرشیو شهرداری و یه چند تا کتاب قرض گرفتم.
مسئول آرشیو، آقای شولتز کمکم کرد.
خوب پیش میره، خانم روزنبرگر؟ بله.
دیگه در مورد یونان مطمئن نیستم.
باید اون رو جزو کشورهای دموکراتیک آزاد حساب کنم؟
حق با شماست. سخته.
به خاطر حکومت نظامی.
اما عضو ناتوعه. بله، اما با این وجود یک دیکتاتوریه.
اما از طریق ناتو یه دیکتاتوری آزاده، مگه نه؟
از یه نظر.
چرا نمینویسی، یونان زادگاه دموکراسیه. همین کافیه.
بله، همین رو مینویسم.
خیلی خوشحال بودم. مدرسه رفتن رو تقریباً بیشتر از قبل دوست داشتم.
بعدش یه اتفاق فوقالعاده افتاد.
یه چیز دیگه.
به زودی یک معلم تازهکار جوان از مونیخ،
آقای وگموس، کلاسهای ریاضی و فیزیک رو به عهده میگیره.
رابنباوئر، چه خبره؟
لطفاً طوری در مقابل معلم جدید رفتار کنید که شایستهی خانمهای آینده است.
اونجا چه خبره؟
میتونیم حسابی اون رو معذب کنیم.
همیشه مستقیم به چشمهاش نگاه میکنیم.
تا اینکه مجبور بشه نگاهش رو بدزده.
میتونیم به جاهای دیگهاش هم نگاه کنیم.
و یک کلمه هم حرف نزنیم. مهم نیست چی بپرسه.
من این رو نمیفهمم.
وقتی ازمون چیزی پرسیده میشه باید جواب بدیم.
نه، مجبور نیستیم، خِنگ. ترفندش همینه.
خب، اسم من وگموسه.
باید برم. (موس وِگ.)
امیدوارم با هم کنار بیایم.
آخرین بار چه مبحثی رو مطالعه کردید؟
روزنبرگر.
الکتریسیتهی تماسی.
الکتریسیتهی تماسی در زندگی روزمره پیدا میشه.
مثلاً وقتی لباسهای خاصی رو درمیارید...
جرقه میزنه.
رابنباوئر.
وقتی دو جسم به هم مالیده میشن چه اتفاقی میافته؟
وقتی دو جسم به هم مالیده میشن...
باید اول بر یک سری موانع غلبه کنند.
میگن اینجا داربست اعدام بوده. ترسناکه.
داری چیکار میکنی؟
بیا اینجا.
باید پول شمعها رو بدی.
No comments yet. Be the first to leave one.