The first 200 lines.
و اونا مجبور بودن با يه چراغ تنگستني
عظيمي زير کل بازيگرا ساعتي تا
ساعت بعد گرما بدن تا اينکه من
به اعتقاد من يکي از بازيگراي زيادي بيوفته و بميره
...فاجعه ايي بود سلام
من "اريک جان راش" هستم
نويسنده بسياري از رمان هاي پر فروش
"از جمله "به يغما بردن بابل
رماني که امشب يه اقتباس تلوزيوني درست کردم
قتل، و اعتياد و غريزه شهواني
جز ترکيبات تماشايي اين قسمت ميباشند
من تمام جنبه هاي اين قسمت رو کنترل کردم
گاهي اوقات شديداً کنترل کردم
من ميخواستم در وجودم خود و همچنين
در وجود بازيگران کمال برسم
روزي شيش ديالوگ بيشتر از صدها گوشه فيلم براداري
و برداشت هاي بسيار زياد ظبط نيکردم
بازگران در گوشه ايي از کار سر به طغيان زدن، ولي
من براي اين کار آماده بودم
و ميدونستم بايد اسلحه حمل کنم
تمايلي نداشتم اجازه بدم فيلم برداري متوقف بشه
گرچه دوماهي وقفه براي
اينکه متوجه بشم ميخوام چکار کنم ايجاد شد
وقتي که برگشتم، بيشتر قسمت امروز رو فيلم برداري کردم
که براساس آزمايشاتم
در هنگام توهمم بود
من مواد ويژه ايي مصرف ميکردم که خود يه مواد ترکيبي بود
"که اسمش "هموپلاي-بايهورفاين
که توسط يکي از دوستان خوبم در "استرزيکا" درست شد
چيه؟ حالا نميتونم اينم بگم؟
بين..بيننده هاتون؟
بيننده هاتون کي باشن؟ کي اين اشغال رو نگا ميکنه؟
چه خبره؟
تنها ايجا رو نميگم به طور کلي صحبت ميکنم
من به بازي هاي اين قسمت ميبالم
اميدوارم شما هم موافق اين امر باشين
اميدوارم شما هم موافق اين امر باشين
اين اصلاً درست به نظر نمياد
...اميدوارم...چرا اصلا بايد اميدوار باشم
آنچه در "به يغما بردن بابل" گذشت
اسم من "دون مورهاوس" هست
داستان من يکي از اون داستان هاي حماسي ـست
خيلي وقته من رو نبوسيدي
نميخواي ببوسي؟ يعني چي؟
"يعني جنگ "سينتيا
منم ميرم به جنگ
از "مورهاوس" به فرمانده
دشمن داره بهم شليک ميکنه
بخاطر "دون" ـه
يه چيزي شده
هيچ آدمي نميتونه از چنين
انفجاري جون سالم به در ببره
به خونه خوش اومدي پسرم
ميخواستم به شما خانم جديد
دون مورهاوس" رو معرفي کنم"
"بانو "آن يورک
به نظر يه کاربراتور مياد
با بخار کار ميکنه
200مايل رو با 4 ليتر ميره
هيچکي نبايد در مورد اين تا ما آماده نشديم بدونه
دون" مال من خواهد شد"
نه به عنوان برادرم
بلکه به عنوان عاشقم
اين زندگي منه يا هر چي که ازش باقي مونده
بازگشت من به خانه بعد از جنگ
يکي از بهترين اوقات زندگيم بود
بانو "آن" يک دختر زيبا به دنيا آورد
"مرين ابيگل مورهاوس"
اون خوشي و روشنايي به زندگيمون آورد
به نظر ميرسيد بالاخره به خوشبتي دست پيدا کردم
اينجايي پس
از دست من قايم شده بودي؟
خيلي ممنون از مهمون نوازيت
خواهش ميکنم، کاري نکردم
تو خيلي خوبي
حس ميکنم بهات صميمي تر شدم
خب قدمت هميشه رو چشمام ـه
ميدونم اون اول کاري يکم رفتارم زشت بوده
ولي حالا نگامون کن
من آزادي اين رو پيدا کردم يک گلوله آتيش درست کنم
منظورم اينه فقط همين بار نيست
واسم مهم نيست
تو هر خواستي ميتوني آتيش درست کني
حس ميکنم بچم سرما خورده
خب، من متنفرم از اينه تو سرما بخوري
هر لحظه ممکنه "دون" بياد خونه
ميتونه با عشق بازي گرمم کنه
واقعاً فکر کردي ميتوني از زيرش در بري؟
واقعاً فکر کردي ميتوني بياي به اين خونه
و تنها کسي که عاشقشم رو بدزدي؟
رو زمين چکار ميکني؟
دستت رو ميسوزوني
لطفاً...هم اکنون عينک هاي سه بعدي خود رو بگذاريد
با اون آتيش چکار ميکني؟
داره به من ميخوره
!صورتم ذوب داره ميشه
اون مرده از پيشم رفته
همه چي از پيشم رفته مرده
"دون" - "سينتيا"، بانو "آن" -
عشقم مرده
من بچه رو نجات دادم
چطور ميتونم ديگه زندگي کنم؟
سعي کردم بهش بگم آتيش به پا نکنه
بهش گفتم اون به هر حال اين کار رو کرد
با عقل جور در نمياد
،ميبيني آتيش ها خيلي خطرناکن
با عقل جور درنمياد ولي از نظر علمي
منطقي هست
حالا ديگه تنها شدم
من رو داري
هنوز دوست دارم
اون دنياي من بود
نه
اين سر، اين جسم بي روح هنوز زيباست
بايد جلوي خودم به عنوان نمادي از غصه بزارم
يادآور دنيايي بدون اُميد
دنيايي بدون عشق - ولي من عاشقتم -
!بدون رويا
من الان گم شدم شايد براي هميشه گم شدم
سينتيا"، از بچه مواظبت کن"
چي؟ - بزرگش کن -
من فقط بايد اين سر رو داشته باشم
نه، چرا باهم بزرگش نکنيم؟
با هم ديگه مي تونيم - نه -
بايد بر روي زمين سرگردان بشم
سرم و من
نه - قطب نمايي که پدر بهم داد -
ديگه لازمش ندارم
ولي اگر تو دنيا سر گردون بشي
اون موقع قطب نما لازم نداري؟
فايده قطب نما مگه همين نيست؟
براي بچه هست - ...دون"، نمي توني بري" -
اونم با يه سر
ميخواي با اين بچرخي؟
هنوز ازش دود مياد
"دون"، "دون"
!نميخوام ولم کني
!نميخوام ولم کني
سينتيا" ما به يه تصميم نياز داريم"
قراره ادغام کنيم؟
ادغامي در کار نيست
مورهاوس" تنها به پيش ميره"
ولي، "سينتيا" واقعاً وقتي که مريضي
پدرت بدتر ميشه و "دون" داره دور کشور ميچرخه
اصلاً نمي توني شرکت رو يک تنه اداره کني
اين معقول ـه "سينتيا" تو يه زني
واسه يه زن زيادي سخته از پسش بربياد
نيازي نيست براي چهره سازي رئيس باشي
آقايان اين موضوع مختومه ـست
من اين تجارت رو از موقع
پايان جنگ دارم ميگردونم و اين کار رو تا زماني که
دون" برگرده انجام ميدم"
يا اينکه بميره
باهاش کنار بياين جنگ با ما خوب بوده
معتقدم ارتش براي توسعه خودش
نياز به نفت ما داره
مهمل ـه
جنگ تموم شده و به احتمال زياد
حجم نيروهاي مسلح ـمون کم ميشه
خب من توانايي اين رو دارم
اين حجم رو زياد کنم
چه توانايي؟ بصيرت زنانت؟
آقايان اين جلسه به وقت ديگه ايي موکول ميشه
سينتيا"، مواظب کارات باش"
سايرس" تو دوست عزيز قديمي خانوادگي هستي"
بهم بگو دارم کار درست رو انجام ميدم
با پدرت مشورت کردي؟
پدر خيلي مريضه
در مورد يک اختراع که فکر ميکنه هديه ايي به بشريت هست
پشت سر هم هزيون ميگه
همش سراغ "دون" رو ميگيره
دون" کجاست؟"
بيشتر از يه ساله ديده نشده
دنباش گشتم
همه جا رو دنبالش گشتم
ميگن وقتي مردان از جنگ برميگردن
گم ميشن
چيزي رو جست و جو ميکنن
اروز ميکنم که پيداش کنه
من تنها جاده رو با شستم
و ماشين تحرير گز ميکردم
...نمي دونستم دنيال چي ميگردم
خدا، عشق، مرگ، شکست
ميدونستم بايد برم و هيچ وقت نه ايستم
سر من به سمت راه اهن و سفر کردن خم بود
من سرگردان به الکتريسته ايي که سياهان بنا کردن به جلو حرکت ميکردم
اپارتمان هايي با آب سرد و واگن هايي
پر از شهرستاني ها
،کليولند، داونپورت، دنور و صداي ديوانه وار جاز
و سر صدا هاي کوچه هاي پايين شهر
ماجراهاي جديد و مايلها مابين آرزو و اُميد
آرزو و اُميد مثل يه نوار طولاني
روي زمين گسترده شده بودن و اسباب ديوانگي بودند
چارلي پارکر" با اون دوو دوو توو روو هاش"
مايلز و ديز
آل بويس" پير و با اون جمجمه شکستش"
که تو "وباش ال" مرکز شهر شيکاگو بود
مثل ديوانه ها ميجنبيد و با زير صدا ميخنديد
و صداي جرينگ جرينگ در مي آورد چيزاهايي که تو مويسقي امريکايي زياده
ثبات و زندگي در سايه دلتنگي
No comments yet. Be the first to leave one.