The first 176 lines.
زيرنويس از مهدي shine021
در قسمت قبلی فایتلند...
همین الان از دست دادیم
سهونیم میلیون پوند جنس.
پولی که برای چرخوندن کار بوکسمون لازم داریم.
و گسترش کازینو.
آلبانیاییها رو پاپوش میدوزیم و مارشالها هم باورشون میشه.
وای لعنتی، اوضاع خرابه. اون پسر ندیمه.
باید جوری جلوه بدیم که انگار کار روسها بوده.
اون حرومزاده، نیکولای، همهٔ این کارها رو کرده.
بعد از اینهمه مدت برمیگردی
و احساساتی رو زنده میکنی که سالها بهشون فکر نکرده بودم!
دیگه نمیتونیم به این بازیها ادامه بدیم، دوک.
تو چیزی هستی که ما بهش میگیم انگل.
ولی منو گول نمیزنی.
فکر کردی فقط خودت چندتا مبارزه جور کردهای؟
حرف میزنیم.
اون حرومزاده دستگاه ضبط صدا داره.
اگه با پلیسها همکاری میکنه،
باید بفهمیم چی میدونن.
-چی میل داری رفیق؟ -فقط یه کوکاکولا لطفاً.
هی.
اوضاع چطوره؟
هی!
یادت رفت پول نوشیدنیتو بدی.
حیف شد.
فکر کردم با اون لباس دخترِ کارتِ رینگت میای.
-اَه، گمشو بابا. -بگو سیمئون کارش رو خوب انجام داده.
منتظر موندم، ولی پیداش نشد.
یا عیسی مسیح...
ببین، لازم بود سیمئون اون نوار رو برامون بیاره.
یه چیزی که بتونیم علیه مارشالها استفاده کنیم.
وگرنه، کیم...
نمیدونم، حس میکنم کارمون اینجا تمومه.
کار من وقتی تمومه...
که بفهمم سر رینا چی اومده.
ببین، باید عاقلانه رفتار کنی.
فهمیدی؟
اگه میلر بفهمه چه ارتباطی با مارشالها داری،
یا بفهمه توی این پرونده دستی داری، اونوقت من و تو هر دو به فنا میریم.
پس چیکار کنیم؟
ببین، اول میفهمیم سیمئون کجاست،
بعد میبینیم چیز بهدردبخوری ضبط کرده یا نه.
نقشهمون اینه که فقط بشینیم دست روی دست بذاریم و منتظر بمونیم؟
دیگه ازم چی میخوای، کیم؟
بازم کار و حرفهم رو به خطر انداختم.
سیمئون تنها سرنخیه که داریم. فهمیدی؟
میتونم به دوک کیلروی نزدیک بشم.
تازه از زندان اومده بیرون، چی میدونه؟
دوک اون قدیما بزرگترین مبارز کینگزلی بود.
مارشالها بهش اعتماد دارن و این میتونه برای ما خیلی ارزشمند باشه.
میتونم بهش نزدیک بشم.
نمیدونم،
ولی دوک کیلروی یه کم زیادی دور از ذهنه.
لوئیس،
میدونم شاید ارتباط واضحی به نظر نرسه،
ولی باید از چارچوب همیشگیمون خارج بشیم.
میتونم به خبرچین تبدیلش کنم.
همهشون لباس مشکی پوشیده بودن. کلاههاشون هم روی سرشون بود.
نتونستم درست ببینمشون.
باید بفهمیم قضیه از چه قراره.
بفهمید کیا هستن و از سیمئون چی میگرفتن.
ـ خودشونن.
هوم.
عالیه.
ندیم و مارشالها همین الان با هم جلسه داشتن.
فکر میکنه نیکولای مسئول همهٔ این ماجراهاست.
ولی فکر نمیکنم سبلا قانع شده باشه.
و باید یه کار بزرگ بکنیم. همین حالا.
یه کار بزرگ...
یعنی مستقیم بریم سراغ منبع و سبلا یا زیک رو از سر راه برداریم.
بهت گفتم، کینگزلی براش سبلا یا زیک مهم نیستن.
کینگزلی فقط به پول اهمیت میده.
باید همون رو مختل کنیم.
حتماً دارن برای کازینو پولشویی میکنن.
هوم.
لعنتی، راحتترین کار اینه که کل اونجا رو به آتیش بکشیم.
میتونیم یه بمب دستساز اونجا کار بذاریم.
اگه یه بخش مشخص از کازینو رو منفجر کنیم،
فشار زیادی روی زیک و سبلا میاد،
و مجبور میشن تعطیلش کنن.
هوم.
چطور میتونیم این کار رو عملی کنیم؟
یه نظامی سابق توی اروپا میشناسم.
شاید سه چهار روز طول بکشه.
نه رفیق، ما سه چهار روز وقت نداریم.
تا اون موقع ممکنه اوضاع بین نیکولای و ندیم آروم بشه.
باید همین حالا این کار رو بکنیم.
بسپارش به من.
خودم حلش میکنم.
مثلاً... مثلاً یه بمب؟
آره.
چرا فکر میکنی من همچین کسی رو میشناسم؟
مگه تو همه رو نمیشناسی؟
خب، آره، یعنی میشناسم، ولی...
این برای چیه، دوک؟
باید انبار مارشال رو تعطیل کنم.
اوه، لعنتی...
خب؟
آره، شاید من...
شاید یه نفر رو بشناسم...
که یه نفر رو میشناسه و خواهر اون طرف بزرگترین باسن رو داره—
شاید میشناسی یا میشناسی؟
آره، میشناسم.
ولی... اینا شوخیبردار نیستن.
خوبه.
منم نیستم.
کی میتونم ببینمش؟
نه. نه، نه، این یکی رو باید تنهایی برم.
و چرا؟
دوک، یادت رفته
که یه ورزشکار معروفی، رفیق؟
که نمیتونی همینطوری بری توی یه جای الکی،
از یه نفر بخوای برات بمب بسازه،
و بعد هم بزنی بیرون—
بدون اینکه کل خیابونها بفهمن، فهمیدی؟
ها؟
آره...
میخوای تمام شب محلّم نذاری؟
ول کن!
زیک، ما اینطوری کار نمیکنیم.
چرا دوک رو آوردی؟
چون برای من کار میکنه.
برای ما.
ما آدمهایی داریم که برامون کار میکنن.
مثلاً سیمئون؛ چرا اونو نیاریم؟ هان؟
میآوردمش، ولی هنوز نمیدونم کجاست.
هنوز؟
نمیفهمی؟
یه بوکسور سابقهدارِ معروف برای ما دردسره.
اتفاقاً باعث شد ببریم.
یه پولی توی یورک هال شرط بستم و به لطف دوک...
با پانصد هزار تا پول از اونجا زدم بیرون.
برام مهم نیست اگه کمک کرده باشه پانصد میلیون ببریم.
حرفم هنوز سر جاشه.
اون یه دردسره...
که بهش نیازی نداریم.
نیکلای هم یه دردسره که بهش نیازی نداریم.
باهاش چیکار کنیم؟
همونطور که به ندیم گفتم...
خودم حلش میکنم.
ـ روز سختی توی اداره داشتی؟ ـ هوم.
مواد من هنوز گموگوره.
و پسر ندیم هم با چاقو کشته شده.
هوم.
آره...
روز نسبتاً سختی بود.
میدونی کار کیه؟
ندیم فکر میکنه کار شماهاست...
و خون میخواد، ترجیحاً خون تو رو.
زبان لوریک رو از دهنش بریدن.
این کار روسها نیست؟
چرا.
از اون روسهای قدیمی.
ـ سبک من نیست.
من دستور کشتن لوریک رو ندادم
یا بریدن زبونش رو، فهمیدی؟
کسی از افرادت ممکنه این کارو کرده باشه؟
سرگئی...
استعداد شکنجه کردن داره؛ مأمور سابق افاسبیه.
گاهی کارهای مشابهی کرده.
اگه کار اون بوده، من چیزی ازش خبر نداشتم.
اگه ندیم خون نخواد...
جنگ راه میافته.
و این برای کسبوکار خوب نیست.
هومهوم.
سرگئی این اواخر شده یه دردسر.
یه بلای جون.
اگه این لطف رو در حقم بکنی
و با یه گلوله توی سرش پیداش کنن.
فردا انجام میشه.
تنها چیزی که میدونم اینه که...
...هرکی که داره...
با تو بازی میکنه...
داره ازش لذت میبره.
وقتی روسی حرف میزنی خیلی جذابی.
No comments yet. Be the first to leave one.