The first 200 lines.
قبلاً دیدیم
از من خواسته شد که یک پروتکل امنیتی طراحی کنم
که اسمش پروژه اسکندریه بود.
این یک پروژه بقاست.
یک نقشه جایگزین در صورتی که شتابدهنده ذرات اونجوری که انتظار میرفت کار نکنه.
هفت تا کشتی.
هفت گروه برای نجات از طوفان.
با استفاده از جاهایی که فشار تکتونیکی کمتری داشتن.
اسم این کشتی استرلا هست. درست مثل کشتی ما.
به «اتوآل دو نور» خوش آمدید.
«اتوآل دو نور» یکی از کشتیهای پروژه اسکندریه هست.
کشتی فرانسوی.
شب بخیر، ماریمار!
اون ماریمار هست. دوستدخترم بود.
تو سوار کشتی میشی و اگه همه چی خوب پیش بره، به خشکی میرسیم.
و همدیگه رو میبینیم.
روبرتو
منم. واقعاً منو یادت نمیاد؟
یادم نمیاد.
ما با هم دوست بودیم.
به پروژه اسکندریه خوش آمدید.
پروفسور داره از دستمون میره.
باید بهش یه درس بدیم.
هی! وایستا!
چرا منو نجات دادی؟
چون تو دوست منی.
تو اونو کشتی. کجا داری میری؟
میرم که دوستدخترم رو تو جزیره پیدا کنم.
ما تو جامعهای بزرگ شدیم که عقبماندههای ذهنی
شبیه یک بلان
که باید مثل طاعون ازشون فرار کنی.
بخاطر حباب من این حرفو میزنی؟
یه نفر دیگه رو تو کشتی روسی پیدا کردیم.
یکی قبل از رفتن حبسش کرده بود.
اون یه زندانیه.
مثل طوطی تکرار میکنه، چینی لعنتی.
چینی لعنتی. بگو از کی خوشت میاد. من نقش دلال عشق رو برات بازی میکنم.
ویلما
فکر میکنم تو خیلی زیبایی.
واسه اونایی که نمیدونستن، من و استلا یه رابطه رو شروع کردیم!
میبینم که داری جشن میگیری.
ما یک ماهه که با هم دوستیم و داریم جشن میگیریم. و اون داره به من مرنگه یاد میده.
درسای رقص رو بذار واسه فردا صبح بعد از صبحونه.
صبح بخیر، رفقا.
به «جو هائو» خوش اومدید.
آخرین هتل دنیا.
باید خیلی مراقب باشیم تا بفهمیم قصدشون چیه.
همه وایستید! آرامشتون رو حفظ کنید!
گامبوا، نه!
پانزده نفر تو انفجار مردن!
اما یه نفر از خدمه شما اونها رو فرستاد به کشتی روسی!
اینا مختصات خشکی هستن.
تا مطمئن شم برمیگردی دنبال شرکای من.
دخترت همینجا میمونه.
تغییر برنامه.
آینوآ با «استرلا پولار» میره.
و من اینجا منتظر میمونم تا بیای دنبالمون.
جولیا از همه سوابق داشت.
اگه مخفیانه سوار کشتی شدی، چطور سوابق تو رو داشت؟
اگه باز هم مسیرمون بهم خورد، باید جوری رفتار کنی که انگار ما رو نمیشناسی.
به پروژه اسکندریه خوش اومدی.
اون با قصد کشتن همه اومده اینجا.
تو میشناختیش و هیچوقت به کسی چیزی نگفتی.
میدونم داری صدامو میشنوی.
فقط میخواستم خداحافظی کنم.
خشکی. خشکی! خشکی!
بذار ببینم.
مأموریت ما اینه که امنیت این منطقه جزیره رو بررسی کنیم.
و بعد یک کمپ موقت ایجاد کنیم.
تا بقیه خدمه هم بتونن بیان.
اون چیه؟
پیتی
هیولا همین الان داره کیف سالومه رو میخوره.
یه گاوئه!
امروز بعد از ظهر به سمت اون ساختمان حرکت میکنیم.
به یک معاون اول دیگه نیاز دارم.
دلم میخواد اون تو باشی.
کمک!
اولیسس، نمیتونم بفهمم چی داری میگی.
باید هرچه زودتر برگردی. دارن ما رو میکشن، کاپیتان!
عمو خولین، یه چیز دیگه هم هست.
مکس ناپدید شده.
تو این جزیره آدم هست.
بهت زنگ زدم که بگم...
که اولیسس کلاً تو رو فراموش کرده.
تو کی هستی؟ دوستدخترش.
مراقب باش، این یه تلهست!
من زبان شما رو بلدم.
هیچ کس نباید بفهمه که من شما رو میفهمم.
کاپیتان! ساختمان روی راداره.
حالا بکش!
چیکار داری میکنی؟ فرار کن!
فرار کن، برو!
برو! برو!
من اسلحه دارم!
من اسلحه دارم. دور شو!
دور شو! مکس!
مکس، تویی؟
مکس
آینوآ!
آینوا!
برگرد، خواهش میکنم!
زود گمشیم از اینجا!
یه بار شنیدم
یه پیرمردی توی یه کافه میگفت که مردا
با گذشت زمان
به همه چی عادت میکنن.
همه ما به زندگی تو لاپونیا با منهای ۴۰ درجه عادت میکنیم
یا تو بارباتی با دمای بالای ۴۰ درجه.
آدم به صندلی چرخدار عادت میکنه،
به از دست دادن یه دست،
به نداشتن پدر،
حتی به زندگی توی یه کشتی لعنتی، تو آخر دنیا.
اون پیرمرد گفت
این راه احمقانهایه که ما برای خوشحال بودن پیدا میکنیم.
این چه وضعشه! بزن بریم!
عزیزم!
عزیزم! چی شد؟
بذار من انجامش بدم! خواهش میکنم، مواظب باش!
پیتی، چی شده؟
داشتیم شکار میکردیم.
یه چیزی پاشو توو نخلها گیر انداخت.
اما در مورد رفتن به اونجا بهتون چی گفتم؟
اونجا آدم هست.
اونجا مردم هستن.
این آدما اسلحه دارن.
اونا بهمون شلیک کردن، دلاکوادرا.
چند تا مرد با ماسک گاز.
اونا سعی کردن ما رو بکشن.
دوربینی که به دریا فرستادیم، یکی از اونا رو ضبط کرده.
خولیان، به ریکاردو زنگ بزن.
بهش بگو برگرده. ما باید جزیره رو ترک کنیم.
بهش زنگ بزن. بگو برگرده. چو!
با من بیا بریم اردوگاه!
صبر کن!
هیچی به ریکاردو نمیگیم!
اون خیلی دوره، حتی اگه بخوادم نمیتونه کمکمون کنه!
فقط نگرانشون میکنه.
ما باید برگردیم.
اما آینوا... اونا مکس رو گرفتن.
خطرناکه، ولی ما باید برگردیم اونجا.
آینوا
نگران نباش عزیزم. خوبه.
بده به من.
بیا. همین.
ما برنمیگردیم اونجا.
نمیتونیم این کارو بکنیم.
چطوری از خودمون دفاع کنیم؟ با چوب و سنگ؟
به اندازه کافی مهمات نداریم.
الان
وقتشه به کسایی فکر کنیم که همین الان اینجا هستن.
میتونیم بریم قایم شیم، دقیقاً مثل کاری که اونا کردن.
اونا دنبالمون نیومدن. فقط میخواستن ما رو بترسونن.
فکر نمیکنن که ما برگردیم.
عزیزم، هیچ کس اینو نمیدونه.
اگه اتفاقی برات بیفته،
یا برای هر کدوم از شما... سالومه، آروم باش.
همه آروم باشین و به من گوش بدین.
پیتی.
بیایید محیط امنیتی رو گسترش بدیم.
حتی یک متر هم بین چادرها فاصله نندازید. اوکی؟
نمیخوام هیچ کدومتون برای قدم زدن،
دستشویی کردن یا هر چیز دیگهای تنها برید.
و ممنوعه
وارد جنگل بشید.
این دستوره، برای همه.
هنوز جواب نمیدن.
اونا باید بتونن با رادیوی موج کوتاه ارتباط برقرار کنن.
تو این فاصله، حتی واکی تاکیها هم آنتندهی خوبی دارن.
هیچ پاسخی به منور ندادن،
و هیچکس رو تو پنجرهها یا پشتبوم ندیدم.
مثل نزدیک شدن به یه قبرستونه.
ضبط رو دوباره پخش کن.
صدای منو میشنوی؟
صدای منو میشنوی؟
باید هرچه سریعتر برگردی.
یه کشتی قراره ما رو بکشه، کاپیتان.
کاپیتان.
ما تو اون ساختمون چیز خوبی پیدا نمیکنیم.
اما به بعضی چیزا
هیچوقت عادت نمیکنی.
به جای خالیِ اون طرف تخت عادت نمیکنی.
هیچوقت به ندیدن لبخندش عادت نمیکنی.
یا به اینکه دیگه دو تا نوشیدنی تو کافه نخری،
یا دو تا بلیط کنسرت نگیری،
یا اینکه بوی عطرش به مشامت نرسه،
یا بوسههاش،
یا به اون حس هر بار که تو آینه نگاه میکنی
و میفهمی که از همه احمقتری،
چون اجازه دادی عشق زندگیت بره.
برات چای درست میکنم.
توش پرتقال و دارچین میریزم. این یه راز میمونه.
ویلما.
میدونم کی میتونه بدون هیچ خطری بره و بیاد تو جنگل،
تا ببینه کسی داره ما رو زیر نظر داره یا نه.
و بدون اینکه از دستور دلاکوادرا سرپیچی کنه.
کی؟
کاپیتان!
نیازی نیست خدمه رو به خطر بندازیم.
به عنوان افسر اول، داوطلب میشم مطمئن شم خطری وجود نداره.
No comments yet. Be the first to leave one.