The first 160 lines.
ما کار نمیکنیم که پول درآریم
فقط کار میکنیم که زندگیمون جالب تر شه
کسی مثل تو که نمیدونه ثروت چیه...
هیچوقت اینو نمیفهمه
اگه به اذیت کردنش ادامه بدی...
عواقب خیلی جدی ای به وجود میاد
باشه.
باشه.
باشه.
تو راند اول ضربه فنی شد!
ممنونم
بریم
واقعا حقته که کتک بخوری
بخاطر اینکه اونطوری پولتو به رُخ کشیدی
هیچ تعجبی نداره که میخواست بکشتت
فقط میخواستم تفاوت بینمون رو نشونش بدم و مجبورش کنم بیخیالت شه
یه ضربه بهش بزنم و برش گردونم به واقعیت
اینطوری در اینده اذیتت نمیکرد
اولین باره اینطوری پُزِ پولمو میدم,نمیتونی ازم تعریف کنی؟
واسه چی ازت تعریف کنم؟
بخاطر اینکه یه دوشیزه ی پریشون رو نجات دادی و بعدش خودت دوشیزه شدی ازت تعریف کنم؟
شرم آور به نظر میرسه.من یه پسرِ درازم و تهش تو نجاتم دادی!
اگه این قضیه پخش شه هیچجا نیست که سرمو توش بکوبم!
نمیخواد شرم زده باشی. اکثر مردم نمیدونن من میتونم بجنگم
یه جنگجوی واقعی.
هی,الهه.فکر کنم این کارِ غیرقانونیت خیلی مزخرفه
کارگری رو وِل کن,تو مجبوری با همچین عوضی هایی هم معامله کنی
باید استفعا بدی. پول مشکلی نیست,من از پسش برمیام.
مشکلایی که با پول حل میشن به نظر تو مشکل نیستن اصلا
همشون برای من مشکلن
هرچی,این مشکلا رو فقط خودم تنهایی میتونم حل کنم
انقدر فوری ردم نکن. ببین چه فکری دارم
فکر کن بهش.کی مجبور نیست که تو زندگیش وام بگیره؟
حتی سازمان ملل متحدم سیستم وام دهی داره.
چطور همچین چیزی گیرت بیاد,وقتی که گیرت میاد و همه چی رو رد میکنی تا خودت حل و فصلش کنی؟
این یه جور دهاتی فکر کردنه
میگی میخوای بهم وام بدی؟
بدونِ بهره,بدون مهلت.لطفا این گذشت رو از یه شهروند آمریکایی قبول کن
بازی های ویدئویی رو دوست داری,نه؟
اره
از چیش لذت میبری؟
چالش,گذشت از موانع و آخرشم ترکوندنِ رئیس نهایی!
فوق العاده ـس
منم کاملا همین حسو میگیرم
چون برای من,زندگی یه بازی ویدئوییه
هربار که یه مشکل رو حل میکنم, .واقعا احساس موفقیت میکنم
من اینجوری بزرگ شدم, که مرحله به مرحله پیش برم.
هرچالشی که بزرگ تر باشه, باعث میشه که موفقیت بیشتری حس کنم.
والدینت...
میخوای ازم بپرسی چرا مادر پدرم کمکم نکردن,درسته؟
این دقیقا چیزیه که بخاطرش ازشون ممنونم.
چون درواقع,تمام وقت حواسشون به من هست
ولی هیچ وقت فورا قدمی برای کمک کردن بِهِم بر نمیدارن
اونا میدونن که همه باید تو زندگی با هزاران مشکل رو به رو بشن.
هیچکس تو زندگیت وجود نداره که همیشه مشکلاتتو برات حل کنه
بنابراین,خودم باید یاد بگیرم که چطور بااین مشکلا رو به رو شم و حلشون کنم
رشدِ شخصی راهشه!
وقتی که بزرگ شدم وقتشه حفاظتشونو ول کنم...
من در حال حاضر به عنوان یه آدم بزرگ شدم که میتونه از همه موانع سالم بیرون بیاد
این بهترین هدیه ای بود که تونستن بِهِم بدن
- ممنون که رسوندیم.خدافظ -خدافظ
شیائوچینگ!
شب بخیر!
شب بخیر!
الو؟شوهری؟
منظورم اینه--عزیزم,چرا وقتی به خونه ی من رسیدی چراغ جلویی هارو خاموش کردی؟
ترسیدی نور مزاحمِ خوابم بشه؟
در اینده این کار رو نکن! رانندگی تو تاریکی خطرناکه
به هرحال من تا تو نرسی خونه نمیخوابم
بدونِ شب بخیر گفتن به تو خوابم نمیبره
امشب بهت بوسِ شب بخیر نمیدم
حتما بعد از اینکه دوش گرفتی موهاتو خشک کن
خوابای خوب ببینی. من حتما باید توش باشم!
سلام؟
دنبال کسی میگردین؟
چرا کلید این خونه رو دارین؟
فقط از طریقِ حرف زدنت میتونم بگم تو از سرزمین مادریمی
کی هستی؟باغبون جدید مونیکا؟
میتونین اینطور بگین. مستاجرم هستم
شما چینی ها واقعا از لحاظ اقتصادی خَمین.
مستاجرا شروع میکنن پولِ مالک رو در بیارن,هان؟
مونیکا کو؟
مامان؟
اینجا چیکار میکنی؟
برای اینکه اینجا باشم دلیلی لازم دارم؟
نه,ولی نباید بخاطر این باشه که یهویی خواستی منو ببینی
صدات یه جوریه که نشون میده انگار خیلی خوش نَیمَدم
چه حقی دارم که اینطور فکر کنم؟ در هرحال,اینجا خونه ی شماست
خوبه که میفهمیش
با من بیا
سلام
سلام,شیائو؟
بیا اینجا.
چطور جرات میکنی بعد از خرابکاری بزرگی دیشبی که کردی دوباره برگردی؟
خرابکاریِ بزرگ؟
- درباره ی چی صحبت میکنین؟ -مچِ اشپز هاروتارو شکوندی!
اون استادِ بزرگِ سوشیِ رستورانِ منه!
ولی بخاطر تو, نمیتونه تا یه ماه برگرده!
حداقل یه ماه!
واقعا؟انقدر بده؟
باشه.خیلی متاسفم
ولی باید بدونین که اون مبارزه رو انتخاب کرد.
هیچ اهمیتی نمیدم که چه اتفاقی بینتون افتاده
ولی رستوران من بخاطر غیبت اون متحمل خسارت شدیدی میشه
قطعا تقصیرِ توعه!
اگه فکر میکنین تقصیر منه راضیم که تنبیهی رو قبول کنم
البته که تقصیرِ توعه!
ولی تنبیه؟نه.
نمیخوام دردسر دیگه ای برای خودم بسازم
تو اخراجی.
قربان,من واقعا این کارو لازم دارم
-دیگه نه! - من واقعا اینکارو لازم دارم
حرف دیگه بسه!
دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم
- فقط برو. -لطفا!
نظرم عوض نمیکنم!
برو,لطفا!برو!
این بیرون چیکار میکنی؟
چیشده؟
به نظرت من شبیهِ یه آدم با یه خونه,با یه مادرم؟
تا حالا دیده بودی مامانم باهام تماس بگیره؟
واقعیتش اینه که هرگز این کارو نکرده.
منو مامانم بیشتر از یه ساله که بِهَم زنگ نزدیم یا باهم صحبت نکردیم
نیومده ببینتت؟
منو ببینه؟
هیچ امیدی واسه همچین احساساتی ندارم
پس چرا اینجاست؟
اومده ازم کلیه بخواد
این دلیلیه که یهو تصمیم گرفته از افسردگی بیرون بیاد
میخواد که فورا برای تطابق باهاش به نیویورک برم
چون اون و پدرخونده ی پولدار امریکایی من پسری رو دارن...
این,برادر ناتنیِ من, تشخیص دادن که اورمی داره
چون نمیخوان که برادرم واسه زندگیش دیالیز بشه
میخوان یه کلیه سالم بهش بدن
پس,خواستن که مالِ منو بخوان.
اون حتی یه دقیقه ی کاملم مثل یه مادر نبوده با من
چه حقی داره که همچین خواسته ی دیوونه کننده ای ازم داشته باشه؟
فقط چون منو به دنیا اورده, چون کلیه هام مثل اونن...
میتونه بیاد و یکیشو مثل پس اندازش از بانک,بقاپه؟
اون احتمالا فقط نگران مریضیِ داداشته---
اون فقط نگرانه آدامه,به آدام فکر میکنه.
هیچ وقت هیچ اهمیتی بهم نمیده. آدام تنها بچشه.
چرا فقط تو یه همچین وقتایی یادش میاد دوتا بچه داره؟
اون مادرته.فکر نمیکنم اگه نخواسته باشیش اجبارت کرده باشه.
باشه,آروم باش.من باهات میام داخل و میتونیم باهاش حرف بزنیم.
بیا بریم
چمدونمم جمع کردی؟
قبلا چیزایی که لازم بود گفته بشه رو گفتم.
دیگه نمیخوام باهات بجنگم .
دوتا انتخاب داری.
یا چیز میزاتو جمع کن و باهام بیا نیویورک...
پرواز سه ساعته میشینه
یا...
میتونی از این خونه بری بیرون
هرچی نباشه,من صاحب خونه ـم
دیدن اینکه به من به عنوان مادرت و به آدام به عنوان برادرت فکر نمیکنی...
پس منم مجبور نیستم به تو به عنوان دخترم فکر کنم.
انتخاب خودته.
قبلا شیش سال پیش ولم کردی
بَسِت نبود؟ میخوای دوباره این کارو بکنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.