The first 200 lines.
بیش از یه ماهه.
نظرت چیه، چانگساپ؟
اگه تا الان برنگشته باشه...
...فکر کنم دیگه باید گفت مرده.
اون زنده برمیگرده پیشمون.
اگه برگرده،
یعنی ژاپنیها ازش یه جاسوس ساختن.
ببین چانگساپ.
بیا بدون مدرک تهمت نزنیم.
یادت رفته کی باعث شد همرزمامون سلاخی بشن؟
اون چارهای نداشت!
یه انتخاب احمقانه بود، بدون ذرهای آیندهنگری!
چانگساپ حق داره.
هیچ بهانه موجهی نیست
برای طرفداری از آن جونگگون.
حالت خوبه؟
راسته که فرمانده دشمن رو آزاد کردی؟
کسی زنده برگشت؟
منتظرتن.
آن.
زندهای.
میدونستم برمیگردی.
چی...
چی به سرت اومده؟
خوبی؟
خوشحالم که زندهای.
لطفاً بفرمایید بنشینید.
چطور جرئت میکنی روت بشه اینجا بیای؟
حواست باشه، چانگساپ.
اون مرد هر چی بگه، من قصد بخشیدنشو ندارم.
من برای طلب بخشش اینجا نیستم.
من اینجام چون هنوز کارم تموم نشده.
اوضاع چطوره؟
مثل اینکه یه گروه پیشتازه.
تقریباً ۱۵۰ نفر.
یعنی ۷۰ نفر بیشتر از ما.
اصلاً خوب نیست.
جنگ رو با عدد و رقم نمیبرن. فقط کافیه هر نفرمون دو نفر رو حریف بشه.
منظورتو گرفتم.
ولی واقعاً وضعیتمون بده. اونا سلاحهای بهتری دارن.
پستهای نگهبانی چطور؟
دو تا جنوب، دو تا شمال.
پس من با جوخهم از جنوب حمله میکنم.
من از شمال با کیم میزنم.
پس من اول پست نگهبانی رو میزنم.
من حواسشون رو پرت میکنم، شما از دو طرف کمین بزنید.
چانگساپ، منتظر علامت من باش.
اطاعت.
حالا!
حواستو جمع کن! حرکت کن!
سوزوکی، گریه نکن. مثل یه سرباز بمیر.
سوزوکی، مثل یه سرباز بمیر.
تو کی هستی؟
تو کی هستی؟
من سرگرد موری تاتسو هستم، از ارتش سلطنتی ژاپن.
تو کی هستی؟
سرگرد موری تاتسو. تو کی هستی؟
من سپهبد آن جونگگون هستم، از ارتش استقلال کره.
حرفی داری؟
من سپهبد آن جونگگون هستم، از ارتش استقلال کره.
من به عنوان یه سرباز، به دستوراتم عمل کردم.
من از کارهام شرمنده نیستم.
اما،
میخوام با افتخار، مثل یه سرباز ارتش سلطنتی ژاپن بمیرم.
لطفاً اجازه بدید به زندگی خودم پایان بدم.
کسی که شرم نداره، فرقش با حیوون چیه؟
حیوان پَست.
بعد از این همه کرهای بیگناهی که شماها سلاخی کردید؟
حرومزاده.
وو. - ولم کن. من این عوضیها رو میکشم.
خانواده داری؟
خانواده داری؟
یک همسر و دو پسر.
اون یه زن و دو پسر داره.
من شما رو به عنوان اسیر جنگی آزاد میکنم، پس برید و سربازای زخمی رو مداوا کنید.
این چه کاریه؟ - رفیق آن!
شما به عنوان اسیر جنگی آزاد هستید، پس برید و سربازای زخمی رو مداوا کنید.
من به عنوان یک فرمانده شکست خوردم. آنقدر شرمندهام که نمیتونم زندگی کنم.
اجازه بدید از شرافتم دفاع کنم.
من به عنوان یک فرمانده شکست خوردم. آنقدر شرمندهام که نمیتونم زندگی کنم.
اجازه بدید با شرافت بمیرم.
سرگرد موری.
نذار بچههات یتیم بشن. زنده برگرد خونه.
آن!
بچههاتو یتیم نکن. زنده به خونه برگرد.
چت شده؟
از عواقبش نمیترسی؟
اگه آزادشون کنی،
اونا فقط دوباره جمع میشن و دوباره به ما حمله میکنن.
اگه سلاحهاشون رو بگیریم و بعد از اینکه ما رفتیم آزادشون کنیم،
اونوقت مشکلی پیش نمیاد.
آزاد کردنشون باعث تفرقه توی نیروها میشه.
به همرزمای کشته شدهمون اونجا نگاه کن.
هان؟
فکر میکنی بچههای ما این رو قبول میکنن؟
درکت میکنم.
ولی طبق قوانین بینالمللی، اسیران جنگی نباید اعدام بشن.
این وحشیگریه!
یه گلوله توپ از هزار تا قانون بینالمللی قویتره.
اون حرفای پوچی که تو میزنی...
اجازه نمیدیم مرگ رفقامون بیهوده باشه.
هدفت اینه که چهل میلیون ژاپنی رو بکشی؟
هدف من بازگرداندن استقلال کشورمونه.
اگه آزادی کشورمون به قیمت کشتن همهشون تموم بشه،
لحظهای درنگ نمیکنم.
تلاش برای کشتن همهشون باعث میشه همهی ما کشته بشیم.
مگه اینو نمیدونی؟
مسئولیت کامل این تصمیم با توئه.
فکر میکنی تصمیم اشتباهی گرفتم؟
چانگساپ با دسته رفت.
و ما تلفات سنگینی دادیم.
برگشتن به یانچیهه از رودخونه تومن آسون نیست.
وو، هنوز از دستم ناراحتی؟
ناراحتی فایدهای نداره.
لعنت بهش.
میرم پایین روستا ببینم میتونم یه کم غذا پیدا کنم.
منم باهات میام.
همینجا بمون و استراحت کن.
زود برمیگردم.
اگه تونستی یه کم مشروب هم بگیر.
باید به یاد رفقای شهیدمون بنوشیم.
باشه.
توپ رو آماده کن.
چطور تونستی یه فرمانده دشمن رو آزاد کنی،
از روی احساسات؟
اگه اون افسر ژاپنی رو دوباره دستگیر کنی،
باز هم همین انتخاب رو میکنی؟
آن جونگ گئون.
جوابشو بده.
اون باید مسئولیت نابودی نیروهای ما رو به عهده بگیره!
حتماً! - بله! باید مسئولیتشو قبول کنه!
یه چیزی بگو، لعنتی!
وفاداریتو ثابت کن! - باید استعفا بدی!
رفقای عزیز من.
اجازه بدید قبل از اینکه مسئولش بدونیم، حرفهاشو بشنویم.
چوی!
چطور میتونی طرف اون مرد رو بگیری؟
چانگساپ، اشتباه میکنم؟
رفیق آن.
چرا فوراً برنگشتی؟ جواب اینو بهم بده.
من به هوریونگ پناه بردم و سعی کردم از رودخونه عبور کنم،
اما با سختیهای زیادی روبرو شدم.
داشتم از رود تومن رد میشدم، به سمت یانچیهه،
اما مطمئن نبودم که زنده برگردم.
جیغهای رفقای از دست رفتهام از گوشهام بیرون نمیرفت،
و جنازههایی با اعضای از دست رفته
جلوی چشمام شناور بودند.
راه رو گم کرده بودم.
رفقای بیشماری در نتیجهی اصول من جان باخته بودند.
هیچ دلیلی برای ادامه دادن پیدا نمیکردم.
پس تصمیم گرفتم همه چیز رو رها کنم و بمیرم.
اما درست در همون لحظه، به یک حقیقت رسیدم.
که زندگیم متعلق به رفقای جانباختهام بود.
که من به جای اون رفقای از دست رفته دارم زندگی میکنم.
و میدونستم که باید چیکار کنم.
استقلال برای کره
رهبر گرگهای ژاپنی که تمام کره رو ویران کرده...
باید اون گرگ پیر رو بکشم
به هر قیمتی که شده.
با توجه به روابط نزدیک بین ژاپن و کره،
برای تامین سعادت متقابل
و برقراری صلح دائمی در شرق آسیا،
ما به لزوم الحاق کره به ژاپن متقاعد شدهایم،
و بدین ترتیب این معاهده الحاق رو نهایی میکنیم.
سال چهل و دوم میجی، ۱۶ اکتبر.
کشتی حامل ایتو هیروبومی ساعت هشت به بندر دالیان میرسه.
بفرمایید، اینم یه کارت شناسایی ژاپنی.
بلیطهاتون رو بدید لطفاً.
وقتی به بندر دالیان رسیدید، برید به مغازهی طبقه دوم.
به صاحبش بگید که از ولادیوستوک اومدید، اون بهتون اسلحه میده.
به خانوادههاتون نامه نوشتید؟
وقتی عملیات تموم شد،
برید به دفتر روزنامهی دائدونگ در ولادیوستوک.
آقای چوی جائه هیونگ اونجا منتظرتونه.
براتون آرزوی موفقیت میکنم.
اونها مثل مسافرهای درجه یک لباس نپوشیده بودند.
و شنیدم کرهای حرف میزدن.
زادگاهم...
باید بیست سال از مرگ مادرم گذشته باشه.
ای وای.
پس به کی نامه نوشتی؟
یه زن و بچهی مخفی؟
کاش حقیقت داشت.
با یه همسر زیبا و یه بچه زندگی کنم...
سرنوشت اجازه میده؟
میتونی شانس رو عوض کنی، اما نه سرنوشت رو.
من قرار نیست خانوادهای داشته باشم.
با این حال،
یه مرد باید یه شریک زندگی خوب پیدا کنه و خانواده تشکیل بده.
درسته.
برای همین خانوادهتو رها کردی تا بیای اینجا؟
حرف حساب زدی. خجالت میکشم اعتراف کنم.
اما چیکار میتونم بکنم؟
این سرنوشت ماست.
شما ژاپنی هستید؟
بله.
کارت شناساییهاتون؟
از کجا اومدید؟
از فنگتیان. - من از ایشون میپرسم.
جوابمو بده.
No comments yet. Be the first to leave one.