The first 200 lines.
آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...
سلام، عوضی.
آستا طرف منه...
و با هم سر از کارت در میاریم.
باید هر چی از هری میدونی بهم بگی.
- من گیرش انداختم. - این عکس رو چاپ کردم.
این یارو که روی صندلی شاگرد نشسته...
کلید کل تحقیقاتمونه.
به لطف جغد پشت پنجرهم...
زیاد نمیتونم بخوابم.
فقط لازمه یهذره از این خونه دور بشی.
- من یه جای عالی بلدم. - یلواستون.
سعی داشتم بفهمم خاکستریها روی زمین...
چیکار دارن، و ظاهراً جوابم...
تمام این مدت توی پای شهردار بوده.
آره.
سلام.
دختر عزیزم.
سلام.
دختر عزیز من.
سلام.
دختر عزیزم.
نه.
ده دقیقه دیگه، خواهش میکنم!
نه! برگرد!
لااقل بذار اینبار یادم بمونه.
لطفاً، بذار یادم بمونه!
تو حق نداشتی پای آستا رو به این کثافتکاری باز کنی.
ممکن بود اونو به کشتن بدی.
با خودت چی فکر کردی؟
یادم نمیاد با خودم چی فکر کردم...
اونم با این شکم خالی.
نباید یکی سرخکن رو روشن کنه؟
مشکلت همینه.
به هیچکس غیر از خودت فکر نمیکنی.
این درست نیست.
بقیه پنکیک سفارش میدن.
تازه، من پیرهن و کفش پوشیدم.
خدمات من کجاست؟
بابا، آره، ترسناک بود، ولی خودم خواستم برم.
حالش خوبه.
من مثل همیشه هواش رو داشتم.
یه بچه 12 ساله نجاتمون داد.
نه اگه داستان رو از زبون من بشنون.
متوجه نمیشم...
چرا بهخاطر اینکه نزدیک بود جوزف اونا رو بکشه، ناراحتن.
هر موجودی واسه زندهموندن باید تقلا کنه.
پروانهها خودشون رو از دید شکارچیها استتار میکنن.
کاکتوسها خار در میارن.
انسانها مستثنی نیستن.
یادشون میره توسط نیروهایی احاطه شدن...
که از خودشون بزرگترن.
بقا هیچوقت تضمین شده نیست.
من باید برم.
من و شکم خالیم باید بریم...
به نق نقهای شهردار درمورد خراب شدن قوهٔ جنسیش...
بهخاطر داروهای ضدافسردگی، گوش کنیم.
فکر کنم رواندرمانی باید محرمانه باشه.
- و اینکه، چه زشت. - من گفتم «یه شهداری».
یه شهردار از یه شهر دیگه...
که از قضا خیلی بدش میاد وقتی کلانتر مایک واسه صدا زدنش سوت میزنه.
خب، یه شهردار دیگه هم رواندرمانیش رو کنسل کرده...
چون با خانوادهش داره میره یلواستون.
یلواستون.
یلواستون!
خب، حالا که مطابقتی با اثرانگشت پیدا نکردیم...
باید برگردیم سراغ چیزهایی که داریم.
حالا بگو اینجا چی میبینی، معاون؟
پیتر باخ در حال رانندگی تو روز مرگش...
و یه مرد ناشناس با پیراهن چهارخونه.
خب، بذار تو رو با مظنونمون آقای چهارخونه آشنا کنم، خب؟
نگاه چهجوری نشسته... سر بالا، آماده.
و از این چه نتیجهای میگیریم؟ یه راهنمایی میکنم.
- با حرف «اِم» شروع میشه. - ارتشی.
- مایم. (بازیگر) - حدس دومم همین بود.
مایم فیزیک بدنیای داره که کمتر مورد توجه قرار گرفته.
حالت بدنشون حتی وقتی ساکن هستن هم عوض نمیشه...
و بیسروصدا همهجا میرن.
احتمالاً الان داریم به یه مایم قاتل نگاه میکنیم.
یا اگه بخوایم احتمالات دیگه رو در نظر بگیریم...
چی میشه اگه ارتشی بوده باشه ولی از خدمتش خیلی گذشته باشه...
که در واقع میتونه دلیل پیدا نشدن اثرانگشتها هم...
همین باشه، بهخاطر اطلاعات قدیمی که...
تو آرشیو ارتش پردازش نشدن؟
این درسته، ولی یه مشکلی هست.
تو ارتش مایم وجود نداره.
فقط «نپرس، نگو» دارن. (نظامیان همجنسگرا)
خب، بیا شانسمون رو امتحان کنیم.
باید از داخل ارتش کمک بگیریم.
میخوای به آشناهای ارتشیت بگی؟
نه، نمیخوام ردی از خودم بذارم.
جوزف تو ارتش بوده.
میتونیم بسپریمش به اون، ولی امروز نیومده.
خب، باید با کارآگاه تورس حرف بزنیم.
اون تو هر سازمان سه حرفی که وجود داره، آشنا داره.
تلاش خوبی بود، معاون.
فکر کردی میتونی بهش زنگ بزنی...
و با کلک ما رو دوباره برگردونی پیش هم؟
امکان نداره.
داره بوق میخوره.
پیغامگیر.
سلام، کارآگاه.
معاون بیکر هستم، از کلانتری پیشنس.
خواستیم بدونیم میتونی کمکمون کنی...
رد یه اثرانگشت رو بزنیم یا نه. تو سامانه تشخيص اثرانگشت چیزی نبود.
این از طرف ما... یعنی منه...
قطعاً کلانتر دخالتی نداره...
چون اون زندگی خودش رو داره...
و خیلی هم...
حشریه؟ خوشحاله.
میخواستم بگم خوشحال.
خب، پس.
بهم زنگ بزن.
نوشتن با اون یکی دستت رو امتحان کردی؟
اوه! خب، خب، خب!
سلام، کلانتر.
اومدم خودم رو تحویل بدم...
از اونجایی که دیشب چند تا قانون رو شکوندم.
اوه. هی، هی، هی.
- خیلی خب. - ماچ.
- وای خداجون. - خب، مایک...
همم؟
خیلی دوست دارم با مادرم آشنا بشی.
- ایشون آپریل هستن. - سلام.
خیلی سکسی نیست؟ اون کون رو نگاه کن.
کون رو نشونش بده.
همه فکر میکنن ما با هم خواهریم...
اوه.
مردم تعجب میکنن از شنیدن اینکه...
اون 14 سال از من بزرگتره.
همم! حتماً تعجب میکنن!
ازت زیاد شنیدم، کلانتر.
همم؟
دخترم همهچی رو بهم میگه.
- همهچی. - همهچی.
چندش.
- خب، مایکی. - همم؟
میخواستم به شام تولدم که آخر هفتهست...
دعوتت کنم. که خیلی هم بیشتر خوش میگذره...
- چون یکی دیگه هم بهمون ملحق میشه. - اوه!
این هفته یه کاری نداشتیم ما؟
- نه، نداریم. - همم!
موقع شام دربارهٔ مهریهش حرف میزنیم.
دختره رو از پارکینگ آوردی بیرون. باید پولش رو بدی.
اوه!
- اووه! - مارگاریتای فلفلی داریم!
مامان هم خیلی فلفلی شده!
آره...
- باشه. - باشه.
پس، بهم زنگ میزنی؟
آره.
میخوای شنبه شب بری جشن؟
نه، نمیخوام.
حالا برو بقیه وسایلت رو جمع کن، خب؟
چرا زمستون داریم میریم یلواستون؟
اونجا یخ میزنیم.
زمستون بهترین زمانه واسه رفتن به هر جایی.
افسردگی فصلی میزان خودکشی رو افزایش میده...
واسه همین آدمای کمتری میرن سفر.
کل پارک واسه خودمون میشه.
عالی میشه!
آدم میتونه ذهنش رو خالی کنه...
ماساژ، استراحت، شروع دوباره.
سلام، دکتر وندراسپیگل.
شنیدم دارین میرین یلواستون.
من باهاتون میام.
اوه، خب...
راستش یهجورایی سفر خانوادگیه...
آره.
خانواده.
منم یه زمانی خانواده داشتم.
دو تا پدر و مادر مهربون.
قول دادن منو ببرن یلواستون... (لفظاً به معنی سنگ زرد)
تا با سنگهای زرد بازی کنم.
خواب دیدم سه تامون اونجا بودیم توی...
بهتره بگم طبیعت؟
اوهوم؟
ولی روزی که قرار بود بریم...
اونا مردن.
داستان همین بود. مردن.
غمگین بود. جفتشون مردن.
اوه، آره. خیلی ناراحت کنندهست.
- آره. - همم.
شاید بهتره محض احتیاط یه دکتر با خودمون ببریم.
فکر کنم تو یلواستون دکتر باشه.
همم.
اگه تو راه رفتن به اونجا...
تصادف کنین چی؟ جفتتون بر اثر جراحت میمیرین.
مکس تنها و گرسنه میمونه.
مجبور میشه مردار پدر و مادرش رو بخوره.
اگه من باشم، میتونه منو بخوره.
جداً مطمئن نیستم دکتر بودنت چه نقشی اینجا ایفا میکنه.
خیلی خب، میدونی چیه؟
اشکالی نداره.
میتونی باهامون بیای. آره.
آدمرباییهایی که فضاییها روی بن انجام دادن...
دارن اونو به سمت یه چیزی تو یلواستون میکشونن.
و منم میرم اونجا تا بفهمم چیه.
- من جلو میشینم! - اوه.
هتل یلواستون، لطفاً منتظر باشین.
No comments yet. Be the first to leave one.