The first 148 lines.
سرهنگ، بايد به سفارتمون بريم
عمر، سفارت اون سر شهره
و ارتش حتما تا الان جاده رو بسته
زودباشين، بياين وقت رو هدر نديم يالا، حرکت کنيد
اونجا...قطار
بياين سوار قطار شيم، زود باشين
زودباشيد حرکت کنيد
ارتش فراموش شده" "براي آزادي
جنگ جهاني دوم ...مستقيما بيش از صد ميليون نفر
از 30 کشور دنيا رو درگير کرد...
هند هنوز در حال جنگ براي آزاديش از دست امپراطوري انگليس بود
همزمان ميليونها سرباز هندي
داشتند تحت فرمان ارتش انگليس مقابل آلمانيها و ژاپنيها ميجنگيدن
در سال 1942 بعد از اينکه ژاپنيها براي تصرف سنگاپور ارتش انگليس رو شکست دادن
زندانيان هندي جنگ، با کمک ژاپنيها
براي پايه گذاري ارتش آزادي به هزاران غير نظامي پيوستند
که شامل يک دسته زنان هم بود دسته ملکه جانسي
با بالاگرفتن فرياد به سوي دهلي
ارتش ملي هند با 50 هزار سرباز و يک دسته زنان
براي آزاد کردن ملت از دست امپراطوري انگليس عازم دهلي شدند
رنگون، برمه" "جولاي سال 1943
يه دقيقه ديگه ميام
الان حالت جطوره؟
ببخشيد، نشنيدم چي گفتي
پس يعني حالا ميتوني بشنوي؟
آره- واو، اين يه معجزه ست-
تو هم تو اين قطاري؟- نه-
ولي با قطار بعديش ميام
مايا
قطار الان حرکت ميکنه، بريم؟
نه، اشکال نداره- ببخشيد-
ببخشيد
زودباش، بلند شين
داريم به سمت مرز هند ميريم
گروهانهاي ارتش ملي هند بايد
با نيروهاي ژاپني در "عمليات ايمفال" همراه بشن
نه، چنين اتفاقي نمي افته
نتاجي خيلي روشن گفت که ارتش ملي هند فقط تحت فرمان افسرهاي هنديه
فرماندهي حمله به ايمفال، بايد با ما باشه دايچي سان
فکر ميکني افرادت ميتونن موقعيت خودشون رو حفظ کنن
وقتي اولين گلوله ارتش انگليس شليک بشه؟
فکر ميکني ميتونن به هنديهاي ديگه شليک کنن؟
اين از يه متن مقدسه، باگواد گيتا
معنيش اينه که در يه جنگِ به حق
آدم نبايد از وظايفش به عنوان يه سرباز ترديد کنه
حتي اگه به معني کشتن خويشاوندان خودت باشه
...دايچي سان، چرا بايد با دو راهي
...شليک کردن به سربازاني زندگي کنيم
که براي بردگي هند دارن مبارزه ميکنن؟
بذار اونها با اين دوراهي سخت شليک به سربازي که داره براي آزادي
سرزمين مادريش ميجنگه کنار بيان
هي، خيلي بانداژ بيارين اول به کسايي که زخمشون وخيمه رسيدگي کنيد
...امروز
جنگمون براي آزادي، از اينجا شروع ميشه
و تا وقتي به دهلي نرسيم، اين جنگ تموم نميشه
به سوي دهلي- به سوي دهلي-
به سوي دهلي- به سوي دهلي-
به سوي دهلي- به سوي دهلي-
"...من از خاک تو "
"ساخته شده ام..."
"...با آب سرزمين تو"
"شکل گرفتم..."
"...من از خاک تو "
"ساخته شده ام..."
"...با آب سرزمين تو"
"شکل گرفتم..."
"در رگهاي من تنها تو هستي"
"در رگهاي من تنها تو جاري هستي"
"تو آقاي مني،اي وطن"
"هماني که بازميگردي،اي وطن"
"ذرهاي از من، ذرهاي از تو"
"تو مرا ميآزمايي، وطن"
"تو صداي مني، وطن"
"قطرههاي من، قطرهاي توست"
"تو آقاي مني،اي وطن"
"هماني که بازميگردي،اي وطن"
"ذرهاي از من، ذرهاي از تو"
...تينتين حرومزاده
داره مشخصاتمون رو به ارتش ميده حالا دنبالمون ميگردن
لعنتي، بهت که گفتم بايد به سفارت بريم
رنگون کاملا بسته شده اونجا حکومت نظامي اعلام کردن
الان غيرممکنه که به اونجا بريم
هم چنين تو به يه سرباز شليک کردي و کشتيش
مي فهمي که ممکنه بخاطرش کشته بشي؟
اگه خلاف جريان آب رو دنبال کنيم به کالوا ميرسيم
درسته؟
آره
و از اونجا مگه جاده به "تامو" نمي رسه؟
چرا اين چيزها رو ميپرسين؟ چرا بريم اونجا؟
چون با مرز هند فاصله زيادي نداره
حالا فقط يه راه داريم
بايد از مرز رد بشيم و بريم هند
شما کي هستين؟
قبلا اينجا بودين، مگه نه؟
دستورات از فرماندهي رسيدن
"دسته ملکه جانسي در مِي ميو"شهري در ميانمار بايد يه اردوگاه پايه برپا کنه
و هر دو گروهان سوباش يک و دو به سمت ايمفال ميرن
فردا صبح، دستورات پيشروي به جلو به همهتون ميرسه
زنده باد هند- زنده باد هند-
اون يه روزه يه زمين رو تميز ميکنه اونم با داس، يادته
دهنت رو ببند
...ببخشيد
ببخشيد
خيلي خوب فلوت ميزني
ممنونم، ميتونم بهت ياد بدم
مامان بزرگم اين آهنگ رو ميخوند
از اون ياد گرفتم
انگار درباره يه داستان خيلي عاشقانه ست
آره، همينطوره
درباره عشق به سرزمين مادريه
مامان بزرگم خيلي دلش براي هند تنگ ميشد
و هر وقت به هند فکر ميکرد اين آهنگ محلي رو ميخوند
...با گوش دادن به اين آهنگ
منم عاشق هند شدم
با شنيدن اون داستانها تو ذهنم تصويرسازي کردم
مي خوام ببينم که راسته يا نه
مايا، خيلي زود به هند ميرسي
ولي ميتونم يه چيزي رو با قاطعيت بگم
که هند اصلي خيلي زيباتر از چيزيه که فکر ميکني
و هند رو نميشه فقط تو يه عکس گرفت
چه رنگايي، چه فصلايي
فرهنگهاي مختلف، مردم مختلف زبونهاي مختلف
هند خيلي قشنگه خيلي خاصه
چرا ازم عکس گرفتي؟
هر وقت شروع به حرف زدن از هند ميکني صورتت برق ميزنه
و درضمن تو نبودي که عکسم رو نگه ميداشتي؟
ولي تو پارهش کردي
اشکال نداره توي دهلي با هم عکس ميگيريم
تو قلعه سرخ
تو قلعه سرخ
...بعد از اين همه سال
امروز دوباره داره اتفاق ميافته
همون راهها، همون شرايط
سرهنگ، ميدونيد چرا به من ميگن راني؟
مادربزرگم اين اسم رو روم گذاشت اونم تو ارتش ملي هند بود
اسمش چي بود؟
جانکي، اون رو ميشناسيد؟
نه
راستش اون نزديک ميميو يه مدرسه داره
مامان بزرگم يه عضو بيتمام و کمال تو جنبش دموکراسي خواه اينجا بود
...ارتش چندين بار زندانيش کرده ولي
هرگز پا پس نکشيد
هي، زود بلند شيد، بلند شيد
سربازها دارن ميان، سربازها دارن ميان
بريم، بايد تندتر بريم- يالا، راه بيوفتين-
بياين، بياين
قربان، تو جنوبي ترين سراشيبي يه حرکاتي ميبينم
احمد
No comments yet. Be the first to leave one.