The first 200 lines.
پدر سوئیفت.
فقط میخواستم بابت لپتاپها ازت تشکر کنم.
بچهها حسابی ذوقزده میشن.
وظیفه توئه که اونارو از شبکههای اجتماعی دور نگه داری، رنه.
حتماً.
قول میدی؟ - آره.
آه، زوج مورد علاقه من. امروز چطورین؟
از دیدن هردوتون خوشحالم.
ممنون. - اینا صندلیهای ردیف اولن.
مواظب باش.
بابام داره یادم میده چجوری سوار شم.
موتور کراس؟ - آره.
فردا مدرسه رو بیخیال میشیم، من یادت میدم.
تو مدرسه عالی بود.
آره. - آره.
روز اول ترم، واسه هر کلاس یه لپتاپ جور کرده.
این... عالیه...
این یه معجزه دیگه است، همینه.
حوصلهام سر رفته.
آره، اون زود آماده میشه.
برو!
لعنتی. - پناه بگیر!
لعنت.
کمکم کن! کمکم کن!
هی مکس. آره، تقریباً رسیدیم.
هرچند اونجا یه جای لعنتی دور از همهجا است.
مصاحبههاتو ردیف کردی؟
نه، فقط یکی با پلیسه. بقیه رو سرهمبندی میکنم.
خب، اون یارو یه هیولا بود،
مردم محلی ممکنه یکم عصبی باشن.
ممنون، مامان.
من قبلاً این کارو کردم، میدونی؟
این ماشین کوچولو چیه؟
هی رفیق. صدات قطع و وصل میشه...
گفتم ماشین اجارهای مزخرفه!
کل اداره به سختی حاضر میشه هزینه... رو بده...
مکس؟
مکس، هستی؟
عالیه.
عالیه.
الو؟
پاسبان هاوس-جونز؟
دست دومش پنج دلاره.
کتابفروشی تو یه شهر کوچیک.
جرئتشو میخواد.
اگه اونو بخری، تو اولین مشتری من تو این هفتهای.
حداقل مردم قهوه دوست دارن.
و من یه لانگ بلک دوست دارم.
لطفاً.
این کاترین بوند سلیقه خوبی داره.
خوندن این تو مدرسه باعث شد بخوام خبرنگار بشم.
و هستی؟
آه... راستش، آره.
اینجا چکار میکنی؟
تو... مردم.
بعد از دوازده ماه چطورین.
پورن تروما.
باحال.
پس گفتی کسب و کار کساده؟
ریورسند یک سال پیش تقریباً نابود شده بود،
بعد خبرنگارا بدترش کردن.
خب، اون اتفاق خبر مهمی بود.
ولی داستان من حالا در مورد شهره،
نه تیراندازی
و نه کودک آزاری پدر سوئیفت.
اون بچهباز نبود، پس شروع خوبی داری.
برداشتم اینه که سوا-- - راستش، میدونی چیه؟
اون کتاب فروشی نیست.
اوه، باشه.
ممنون.
الو؟
هی، مندز.
آه!
پاسبان هاوس-جونز!
آقای اسکارسدن؟
خب، من اینجا با پاسبان رابرت هاوس-جونز هستم
از پلیس ریورسند.
خب، زندگی این روزا چطوره؟
پاسبان؟
خب، میدونی، اوضاع تو این شهر خودش به اندازه کافی سخت بود
قبل از اینکه یه نفر که بهش اعتماد داشتیم، همه چیزو از هم بپاشه.
از چه نظر سخت؟
خشکسالی، سیل، طوفان، رکود اقتصادی.
همون چیزای همیشگی.
آره، خیلی جدی به نظر میاد.
ولی در مورد اوقات فراغت چطور؟
اوم، رویدادهای اجتماعی، ورزش؟
اوه، ما قبلاً بسکتبال بچهها رو اداره میکردیم
و تیمهای فوتبال رو باهم، من و بایرون.
معلوم شد اون داشته از بچهها سوءاستفاده میکرده
و من احمقی بودم که متوجه نشدم.
خب، تو هر کاری تونستی کردی، رفیق.
در واقع، بهت گفتن...
قهرمان ریورسند.
حرفی از تقدیرنامه، ترفیع نبود؟
نه. من فقط داشتم کارمو میکردم.
چیزی که باهاش روبرو شدی به هیچ وجه یه کار روزمره نبود.
فکر نمیکنی یه همچین شجاعتی شایسته یه تقدیره؟
همونطور که گفتم، من فقط داشتم کارمو میکردم.
هی، ام... راستش، من یه عالمه کار اداری لعنتی دارم.
برای اینکه از پسش بربیایم. ام...
بعداً باهات حرف بزنم؟ یا بعداً میبینمت؟
حتماً. - آره.
ممنون از وقتتون. - خواهش میکنم.
چی میخوای؟
من... فقط اومدم اینجا.
مردهگردی میکنی؟
خب، راستش، من میخوام بدونم ریورسند الان چطوره.
هیچکدومشون رو میشناختی؟
اونی که اون ته بود...
اون بابامه.
تو باید جیمی باشی؟
بابت از دست دادنت متأسفم.
نمیتونم تصور کنم چطور میشه با همچین چیزی کنار اومد.
واسه آلن بدتر بود.
کشیش بابای اونم کشت،
و تمام مغز ریخته بود روش.
ولی اون بچهباز مرده، حداقل این خوبه.
هوم؟ فعلاً.
اِم... وایسا.
لعنتی.
و حدود، نمیدونم، هشت تا ازشون بردار.
ممنونم.
جدی میگم، مکس، این خبر مزخرفه.
رفیق، این فقط یه گزارش الکیه
درباره یه شهر پرت افتاده.
باید یه آب خوردن باشه.
آره، دقیقاً.
پس چرا من باید انجامش بدم؟
اخیراً زیاد بهت سخت گذشته.
این یه فرصته که پاتو از رو گاز برداری،
و یه کم ریلکس کنی.
ریلکس کنم؟
خب، خیلی ممنون واقعاً.
مارتی، تو ماههاست که هیچ خبری ازت نرسیده.
الان، بالادستیها تا ابد هواتو ندارن.
این یه کار آسونه، پس لطفاً فقط انجامش بده.
ممنون.
لاندرز...
همون کرگ لاندرز؟
آره.
اِم... میشه ۱۸ دلار.
خانم لاندرز، من مارتین اسکارزِدن هستم
از روزنامه سیدنی مورنینگ هرالد.
میتونم چند تا سوال ازتون بپرسم؟
نه.
این یه خبر کوچیکه.
نمیخوام مزاحمتون بشم.
پس مزاحم نشو.
ممنون.
هی، هارلی.
خب. چی داریم؟
اوه! هی!
ببخشید؟
جای خطرناکیه.
آره، مخصوصاً تو ساعت شلوغی.
داری در مورد بایرون سوئیفت مینویسی؟
ریورسند، یک سال بعد.
چطور دارید بهبود پیدا میکنید.
شما اینجا زندگی میکنید آقای...؟ - هارلی ریگان.
خانوادهام حدود ۱۵۰ ساله که اینجان.
ما از سیل، آتشسوزی، خشکسالی جون سالم به در بردیم.
ولی کاری که اون کشیش کرد...
حدس میزنم مینویسی که ما به زودی با قضیه کنار اومدیم.
کشیش سوئیفت رو میشناختی؟
نمیشد نشناختش.
آره، اینو در مورد کشیش محترم بگم،
اون خیلی جذاب و کاریزماتیک بود.
مردم رو دور انگشتش میپیچوند.
یه فریبکار تمام عیار.
پس از شایعات کودکآزاری متعجب نشدید؟
نه.
متأسفانه، نه.
البته که هیچوقت مدرک مستقیمی نداشتم.
ولی... خب، پلیس شنبه ازش بازجویی کرد.
یکشنبه، مثل یه فرشته انتقامجو بیرون اومد.
آره. موفق باشی، رفیق.
آره، ممنون.
اگه رفتی بیرون، چراغا و کولر رو خاموش کن.
قبض برق داره پدرمونو درمیاره.
وایفای دارید؟
میتونی شانستو امتحان کنی.
خط تلفن ثابت ما کار میکرد، آخرین باری که چک کردم.
ممنون.
از اقامتت لذت ببر.
جری تورلینی...
قربانی سوم، آلف نیوکرک.
۴۳ ساله، توی کامیونش کنار...
پسر ۱۵ سالهاش، آلن، که آسیبی ندید.
آره، آسیبی ندیده. درسته.
"یک سال بعد از کشتار کلیسا..."
"...سایه بایرون سوئیفت"
"هنوز بر این خیابانهای خشک و متروک سایه افکنده."
تو تقریباً نخوابیدی.
خوبم.
برو، مغازه رو باز کن.
درد چطوره؟
خبری ازش نیست.
میتونم ماکارنا هم برقصم.
بیا، بذار من انجام بدم.
No comments yet. Be the first to leave one.