The first 200 lines.
هر روز مدرسه رفتن چرنده امروز مدرسه بستهست
بعضي وقتها فکر ميکنم که تو نامادريمي
اگه يه روز نرم مدرسه، آسمون به زمين مياد؟
برو حاضر شو، همين الان
من نميرم مدرسه
حالم زياد خوب نيست، مريض شدم
آره، تو راست ميگي حرف وقت اسم مدرسه مياد ميخواي بميري
مدرسه که باز بشه حالت بهتر ميشه
حالا برو حاضر شو- به جاش قردا ميرم مدرسه-
گفتم فردا ميرم- من مادرتم-
برو حاضر شو حالا
يالا آماده شو
اگه دوست نداره بره مدرسه خب مجبورش نکن
اصلا مدرسه رفتن به چه درد ميخوره؟
اگه زياد دور و بر کتاب باشي عقلت رو از دست ميدي
و آخرشم يه روزي ميگه که زمين مرکز دنيا نيست
سيما، ظرف ناهارم رو بيار داره ديرم ميشه
الان ميارم داداش
تو فکر چياي؟
داداش راتان، پرکاشي خواب ديده که قراره بميرم
چي ديده؟
داداش بانور، اون خواب ديده که ميخوام بميرم
و اگه زن خانواده به معبد مقدس چندي بره
و واسه سلامتيم دعا کنه
اون وقت بديها رفع ميشن
وگرنه حتما ميميرم
من رو تو 2 راهي گذاشته
ميدونستم اينجوري ميشه
ولي اين معبد مقدس کجاست؟
بابابزرگ، توي چانديگاره
معبد خيلي قديمي و معجزه آساييه
پس بذار برن
ميرن معبد رو ميبينن و بر ميگردن
مشکل چيه؟
ميگن فقط زنها ميتونن برن اونجا
مي ترسه فرار کنه بره لندن
اونها تا حالا پاشون رو از روستا بيرون نذاشتن
مزخرفه
خوابها هيچوقت تعبير نميشن
ولش کن
اگه واسهي اونها مهم نيست پس تو هم نبايد نگران باشي
شوهر منه که آخرش مياُفته ميميره
من بيوه ميشم، خواهر
آره
مجبور ميشي گريه زاري کني
نميتونيم انکارش کنيم
خب يه کم دربارهي خوابت برام بگو
الهه مقدس گفت که "فقط تو" ميتوني شوهرت رو نجات بدي
واقعا
ديگه چي؟
و بعد اين رو هم گفت که کار مشکليه
موانع زيادي توي مسيرمه
ولي نبايد تسليم بشم
ولي الهه تاکيد کرد که هيچ مردي نبايد همراهيمون کنه
هميشه کتکم ميزني
من نامادريت نيستم- نه-
بسه به اندازهي کافي شنيدم
مردها نميتونن برن ولي بچهها ميتونن
ساچين با زنها ميره
حتما
حالا تو برو مدرسه
داداش، اگه توي اين سن گم بشن
از کجا يکي ديگه گير بياريم؟
درسته
زندگيت نجات داده شد، با زنت
:ترجمه تخصصي از رسانه فرهنگي هنري ما مترجمين: مهشيد.ظ، سميرا و فاطمه
اون اتوبوس ماست؟- آره، خودشه-
مادربزرگ، اتوبوس اومد
بس کن
*برگرفته از زندگي چاندرو و پرکاشي تومار*
کجا ميري، ساچين؟
با مادربزرگام ميرم معبد
و تو چي؟
منم دارم ميرم چانديگار
با آقاي دکتر دارم ميرم
اونجا يه کار اداري داره
ولي من فقط ميخوام خوش بگذرونم
راستش دارم فکر ميکنم برم فيلم جديد بازيگر مورد علاقهت رو ببينم
خانم و آقاي کيلادي؟- آره-
صبر کن
مامان بزرگ- بله-
من باهاتون نميام معبد- چي؟-
با فاروق ميرم سينما فيلم ببينم
قول ميدم به موقع واسه اتوبوس برگشت برگردم
ديوونه شدي؟
مزخرفات بسه آروم راه بياُفت
مامان بزرگ- عزيزم-
بذار بره
اون هر وقت که خواست ميتونه بره زيارت معبد
بذار بچه خوش بگذرونه
نه خواهر نميتونم ريسک کنم
تا برسيم خونه راستش رو ميگه
اونوقت کارم تمومه
زود باش- اون هيچي نميگه-
بهش قول بده گه چيزي نميگي
مامان بزرگ، به هيچکس نميگم
به جون آکشي کومار
اين آکشي کومار يه روزي من رو ميکشه
خيلي خب، برو- ولي زود برگرد-
فاروق، بريم
رسيديم
همين جا نگه دار
اينم از کرايه
مال هر دومونه
بيا خاله
نگاه کن، خاله
*چشم گاو: وسط خال*
به مسابقات بين ايالتي تير اندازي حرفهاي خوش آمديد
به چانديگار خوش اومدين
اين زنها از کجا اومدن؟
فکر کنم اين ننه بزرگها راهشون رو گم کردن
تو اين سن ميخوان چيکار کنن؟
ننه بزرگ، اين دامن و روسري به درد خونه ميخورن، نه اينجا
با من بيايد
فکر کردين مسابقهي بالماسکه ست
ازتون يه سوال دارم جناب
چندين ساله که شما دارين برنده اين مسابقه ميشين
به نظرتون امسال چي ميشه؟
هيچ شکي درش نيست رقابتي درکار نيست
اصلا هيچ رقيبي دارم؟
کاملا درست ميفرماييد، جناب- مي دونم-
امسال باز هم خودم برنده ميشم
همهمون تا حالا از مادربزرگامون داستان شنيديم
ولي امروز من ميخوام داستان مادربزرگام رو براتون بگم
اينها مادربزرگامن
چاندرو تومار
و پرکاشي تومار
*روستاي جوهري، باگپارت. سال 1958*
زنها مجبور بودن صورتهاشون رو با نقاب بپوشونن
حتي وقتايي که داشتن روي پرده فيلم ميديدن
براي هر کدوم، فيلم همرنگ نقابي ميشد
که صورتشون رو ميپوشوند...
اين خانمي که نقابش آبيه مادربزرگ چاندرو هست
پس ميشه گفت که امروز مادربزرگم يه فيلم آبي ديد
خاله نجاتم بده
بيرجو، روپا رو ول کن
مي کشمت
تو نميتوني من رو ببيني
چون مادرمي
قبل از اون، من يه زنم
و منم پسرتم
بيرجو، به خاطر عزتم ميتونم پسرم رو فدا کنم
ميتوني من رو بکشي ولي من زير قولم نميزنم
...بيرجو
ميدونستم اينجوري ميشه
اگه تفنگ بدي دست زنها ديگه انتظار داري چي بشه؟
اون احمق زد پسر خودش رو کشت
بس کنيد
اين کفرآميزه
ولي لازمه
دستور دولته
تا با فيلم ديدن آگاهيشون بره بالا
..اينجوريه؟
فيلم تموم شد
اينجا ديگه چيزي براي ديدن نيست
بريد
زنها و بچهها همه برن بلند شين، بجنبين
يالا
تو هم همينطور خاله، برو خونه
حالا فيلم آگاه کردنت رو پخش کن
ميدونستم اين اتفاق ميافته
دوباره بذارش
ولي اين ابتکار عمل دولت، نتونست تفاوت زيادي ايجاد کنه
اگه بابا بزرگم، اهميت اون بادکنک رو ميفهميد
اون وقت مادربزرگام سال بعد سال هي باد نميکردن
دختر خيلي خوشگليه
ببين پرکاشي
هر اتفاقي هم که بياُفته ما هيچوقت نميجنگيم
فقط همين يه اتاق رو داريم
و يکي هم اون بالا
ولي امشب همهش مال توئه
هفته 7 روز داره
دوشنبه واسه تو، سه شنبه واسه من چهارشنبهها هم واسه زن داداش
پنج شنبه واسه تو، من جمعه شنبه هم واسه زن داداش
و يکشنبهها هم
واسه کسي که نتونست خودش رو کنترل کنه
حالا گوش کن
از امروز، نميتوني رنگ قرمز بپوشي
قرمز مال خواهره
آبي مال منه
تو ميتوني از رنگاي مونده يکي رو انتخاب کني
وگرنه ممکنه تو دردسر بندارتت
يه بار شوهر من، اون رو محکم بغل کرده بود
ولي خواهر جوري با آرنج زدش که نتئنست پا شه
از اون موقع رنگ انتخاب کرديم
ولي قرمز به خواهر نمياد
اگه ناراحت نميشي من نگهش دارم؟
"با وجود بد دهنيهاي پدر"
"و دردسرهاي محبوب"
"مونيا باز هم آشپزي ميکنه و بهشون غذا ميده"
"محبوب غذا رو ميخوره"
"محبوب هيجان زده ميشه"
"و بهم يه شکم باد کرده مثل بادکنک ميده"
"تق...تق...تق..."
"...ور...ور...ور"
"تق...تق...تق..."
"...ور...ور...ور"
"عصرها که بر ميگرده"
"مثل دودکش دود ميکنه"
"معشوق ظالمم، تنباکو ميکشه"
No comments yet. Be the first to leave one.