The first 200 lines.
لری: فکر کن اینجا خونهی خودته
برقها رفته، هیچ چراغی روشن نیست
بچههای کوچولوت تهِ راهرو، توی تختخوابشون دارن گریه میکنن
بچهها: مامان، بابا، زود بیاید! میترسم
باید بری پیششون. یه وسیله لازم داری. بابا داره میاد
ولی اول، یه چراغقوه لازم داری. اما توی تاریکی چهکار میخوای بکنی؟
چطوری میخوای پیداش کنی؟ من بهت میگم چطوری
چراغقوهی شبرنگ
بله همینه دوستان. من لری دیلی هستم از شرکت «دیلی دیوایسِز»
و قراره توی این بخش تبلیغاتی، حسابی غوغا کنیم
یه دوست هم با خودم آوردم که همراهیم کنه. خانمها و آقایان، جورج فورمن
عالیه لری، حرف نداره
مردم آمریکا، مگه این مرد معرکه نیست؟
ولی خداییش، مگه واقعیت نداره که همین دو سال پیش
توی یه موزهی پرگردوخاک نگهبان شب بودی؟
کاملاً درسته، جورج فورمن، قهرمان دو دورهی سنگینوزن جهان
من فقط یه آدم معمولی بودم با یه چراغقوه و یه رویا
منظورت یه لریِ معمولی بود. هاها
ولی چیزی که اصلاً شوخی نیست، اینه که تو الان مدیرعامل شرکت «دیلی دیوایسِز» هستی
مخترع وسایل ضروریای مثل «استخونِ فوقبزرگ برای سگ»
از اون خوشت اومد؟ «جاکلیدیِ گمنشدنی»
لری: اوه آره، اون اختراعِ باحال
و حالا جدیدترین شاهکارت... مردم آمریکا، با من بگید
همه: چراغقوهی شبرنگ
شرکت دیلی دیوایسز، بفرمایید؟
جینا، این رو پس بده به استوارت. من به حسابکتابش اعتماد ندارم
اون یارو دوباره زنگ زد. دوباره؟
لری، یه خبرِ تووپ
قراره با والمارت جلسه داشته باشیم
نه! کی؟
سه روز دیگه
خب، باشه، کلی کار داریم که باید انجام بدیم
صبر کن، شنیدی گفتم «وال» و «مارت» رو با هم؟
آره، میدونم، خیلی اتفاقِ بزرگیه
پس فقط یه لحظه وایسا و از ته دل براش خوشحال باش
خیلی خب. هورا
قشنگ داری مسخرهم میکنی
نه، بیا جشن پیروزی رو بذاریم برای وقتی که قرارداد رو بستیم، باشه؟
حله
۱۰ حالا کِی میخوان همدیگه رو ببینیم؟ صبح جمعه، ساعت
باشه، پس میدونی چیه؟ اون ارائه برای
اون اره برقیِ پروانهدار رو کنسل کن. میخوام روی همین تمرکز کنم
فقط همین. تولد دخترم هم کنسل
تو میتونی بری خونه. من دیر میام، باشه؟
راننده: چشم قربان
مکفی: اوه، سلام. ببخشید
ورود افراد متفرقه ممنوع
ببین کی اینجاست! جناب آقای «موفقیت»
اومدی یه دوری توی خاطراتت بزنی؟ چند ماهه ندیده بودمت
آره، این مدت سرم خیلی شلوغ بود
اینجا... اینجا چه خبره؟
اونطور که به من گفتن، پیشرفت
آینده
تماشا کن؛ تاریخ طبیعی، نسخهی ۲.۰
به موزهی تاریخ طبیعی خوش اومدید، جایی که تاریخ زنده میشه
بیا جلو، سؤالت رو بپرس
بعدش نوبت رو بده به یه دختر یا پسر کوچولوی دیگه
خب، امم... شما کجا به دنیا اومدید؟
همینجا توی شهر نیویورک، خیابون بیستم، ۲۷ اکتبر سال ۱۸۵۸ میلادی
مکفی: بله بله، فلان و فلان
تاریخ، تاریخ، آموزش، آموزش
داریم آمریکا رو با تربیت تکتکِ بچهها تغییر میدیم
خیلی عالیه. پس دارید... نمایشگاههای تعاملی جدید اضافه میکنید؟
نه آقای دیلی، اضافه نمیکنیم؛ داریم جایگزین نمایشگاههای قدیمی میکنیم
اونا دارن کجا میرن؟ یه جای دور
داریم از شر این آشغالها خلاص میشیم؛ ماکتها، مجسمههای مومی
حتی بعضی از حیواناتِ دربوداغون مثل این میمونِ فزرتیِ کوچولو
مراقب باش چی میگی، اون یه میمونِ «کاپوچینه»
اون یه میمونه
اون از یه نژاد نادره، کاپوچینه. فقط یه میمون معمولی نیست
همون میمون دیگه. گفتم «میمون»، چرا سختش میکنی؟
وقتی داری یه میمون رو میندازی دور، نیازی به اسم لاتینش نداری
داری میندازیش دور یا جابهجاش میکنی؟ چی هستی، پلیسِ زبالههای نخستینسان؟
ولش کن عزیزم
ایدهی کی بود این؟
معلومه که من، من رئیسم. من و هیئتمدیره
بیشتر هیئتمدیره
اصلاً به تو چه ربطی داره؟
نه، فقط... آخه مردم عاشق این چیزها هستن
پففف... مردم، آقای دیلی، عاشقِ «چیزهای جدید» هستن
خودت باید این رو بدونی، چون گذاشتی رفتی
شرایطم عوض شد، کار و کاسبیم گرفت
آره، موفق شدی. منم اگه نگهبان شب بودم، حتماً موفق میشدم
خب، این بنده خداها رو کجا میبرن؟
انبارِ بایگانی
آرشیو فدرال
کجاست؟ واشینگتن دی.سی
موزهی اسمیتسونین
حتماً یه کاری هست که بتونیم بکنیم. تموم شد رفت
فردا صبح میرن
دیگه تمومه
هی
چطوری رفیق؟ رو به راهی؟
با این قضایا چهکار میکنی؟
اوه، این رو میخوای؟ ها؟
فکر کردی برات چیزی دارم؟ فکر کردی یه تیکه طناب دارم؟
هان؟ فکر کردی از من قویتری؟ آخ
اوه! همهش همین بود؟ هان؟ اوهوهو
وای! آخ
لارنس! خوشحالم میبینمت پسر
آره، منم همینطور تدی
محافظ بروکلین برگشته
سلام آک. ببین، مکفی بهم گفت اینجا چه خبره
روحمم خبر نداشت. تدی: واقعاً همینطوره
از آخرین باری که اومدی، اتفاقات زیادی افتاده لارنس
میشه اینجوری گفت
جیرجیرک
جددیا: هی! غولِ تشن! اینجا یکم کمک لازم داریم
سلام
سلام رفقا
چطورید؟
خب، ببین کی اینجاست
ببینم، این همون جنابِ «خود بزرگبین» نیست که درست موقعِ خداحافظیِ ما پیداش شده؟
آره جد، شنیدم. اصلاً نمیدونم چطور اینطوری شد
جددیا: آره، آره، واقعاً چه معمای بزرگیه که چطور اینطوری شد
شاید جوابش توی اون جعبهی جادوییِ وِزوِزوِزوِزوی توی دستت باشه
تو اینجا نبودی، غولِ بیشاخودم! واسه همین اینطوری شد
هیچ معمایی هم در کار نیست
واقعیت اینه لری، هیچکس دیگهای اینجا نیست که توی ساعات کاری از طرف ما حرف بزنه
هیچکی، خِنگول
اوه، اوه، اوه. هی بچهها، آروم باشید
من فردا صبح با هیئتمدیره تماس میگیرم، باشه؟ یکم نفوذ دارم، ردیفش میکنم
حالمون خوب میشه. «حالمون»؟ شنیدی چی گفت؟
شنیدی این جانیِ خیالباف چی گفت؟
از وقتی که ما رو گذاشتی توی لیست «بیخیالها»، دیگه چیزی به اسم «ما» وجود نداره
و اونجا خیلی جایِ سرد و بیروحیه، پسر
لری، چیزی که شده، شده
حتی شکوهِ رُم هم یه روزی باید به پایان میرسید
میشه لطفاً وقتی این رو میگی، اونقدر دراماتیک به افق خیره نشی؟
حالم رو بدتر میکنه. نمیدونم داری در مورد چی حرف میزنی
داری کجا رو نگاه میکنی؟
کجا رو نگاه میکنی؟ من اینجام
فقط... دارم یه تیکه از دیوار رو نگاه میکنم
ببینید بچهها، شاید اونقدرها هم بد نباشه
بله، نکتهی خوبی گفتی
ولی داریم در مورد «اسمیتسونین» حرف میزنیمها
دکستر، تو که از اونجا خبر نداری
جددیا: اصلِ مطلب رو نگرفتی، غولِ تشن
دارن ما رو میفرستن بره
لری، میدونم داری سعی میکنی بهمون دلداری بدی
میبینم که واقعاً یکمی ناراحتی
ولی دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه... اینکه همهمون اینجا پیشِ هم باشیم
اونجا هیچوقت خونهی ما نمیشه، پسر
هـووو! تدی: جددیا، لطفاً
لارنس، همهی ما الان توی شرایط پراحساسی هستیم
اما این آخرین شبِ ما در کنار هم به عنوان یه خانوادهست
و نمیخوام ببینم که این شب با غصهخوردن هدر میره
پس کی حاضره برای آخرین بار توی این تالارهای مقدس با من قدم بزنه؟
میخوای بری قدم بزنی؟
نه
میخوام همینجا بشینم و غصه بخورم
تدی: عزیزم، بریم؟
سفر سلامت، عشق من
هی دکستر، کمک میخوای؟ هان؟
آخ! وای
هی، بیخیال رفیق، از دستم ناراحت نباش، باشه؟
همهچی درست میشه
دیگه نزدیکه صبح بشه، لارنس
آره
خب، امم... تدی، جعبت کجاست؟
من همراهشون نمیام، لارنس
انگار من و رکسی و چندتا از مجسمههای اصلی همینجا میمونیم
فعلاً
بدونِ کتیبه؟
راستش رو بخوای لارنس
کتیبهی آکمنرا هم همینجا پیشِ خودش میمونه
چی؟ اونا دارن بدون کتیبه میرن، دوستِ من
متأسفانه امشب، آخرین شبِ اونهاست
بهشون نگفتی
بعضی وقتها، یه دروغِ کوچیک نجیبانه تر از گفتنِ یه حقیقتِ تلخه
حالت خوبه؟
سعیم رو میکنم
و کسی چه میدونه؟
گاهی اوقات بزرگترین تغییرات، فرصتهای بزرگتری رو به همراه میارن
خودت رو ببین لارنس، از اینجا رفتی و زندگی خوبی برای خودت ساختی
آره، گمانم همینطوره
امیدوارم کارت از گمانکردن گذشته باشه، دوست من
تو الان یه مدیرِ موفقی و دنیا زیرِ پاته
به نظر من که به هر چیزی که میخواستی رسیدی
آره، میدونم
نه، نمیدونی
اگه اجازه بدی پسر، میخوام یه نصیحتی بهت بکنم
کلید خوشبختی، خوشبختیِ واقعی، اینه که
یه لحظه صبر کن، باید... آه
این همون قرارداد ژاپنیه ست
باشه، خاموشش میکنم. ببخشید
کلید خوشبختی؟
میبینمت تدی
پس رفتن؟ هیچ کاری از دستت برنمیاد؟
کاش میشد رفیق. بهت که گفتم، هر کاری تونستم کردم
با مکفی حرف زدم، به هیئتمدیره زنگ زدم، ولی امروز صبح فرستادنشون رفت
بابا، اینهمه غذا خیلی زیاده
آره. اِد، همکارم، قراره بیاد اینجا. فکر کنم بهت گفته بودم
باید روی چندتا مسئلهی کاری با هم حرف بزنیم. پس امشبم سرِ کاری
قدیما هر شب سرِ کار بودم، یادت نیست؟
اونموقع باحالترین شغل دنیا رو داشتی
آره خب، ولی با «باحالبودن» نمیشه پولِ بازی «خدای گیتار ۶» یا هر چی که هست رو داد
الو؟ جددیا: غولِ تشن! منم، جددیا
جِد؟ اکتاویوس: هرگز تسلیم نشو
جد، داری چهکار میکنی؟ چطوری... چطوری شماره گرفتی؟
No comments yet. Be the first to leave one.