The first 200 lines.
:کانال تلگرام Doc_Uni
«اسرار مردگان» فصل پنجم، قسمت پنجم
هفتم سپتامبر سال 1978؛
جورجی مارکوف" یک مرد بلغاری" دور از وطن که در لندن زندگی میکرده
برای رسیدن به محل کار .راهی شده بود
،او طبق عادت معمول ...خودروی خود را پارک کرده
و پیاده از پل واترلو رد شده .تا منتظر اتوبوس بماند
آن روز مارکوف به این فکر نمیکرد .که کسی او را زیرنظر داشته باشد
همین که او در ایستگاه ،اتوبوس منتظر بود
احساس کرد که چیزی .نوکتیز پایش را گزید
او برگشت و مردی را دید که چتر خود را از .روی زمین برداشته و پا به فرار میگذارد
،اتفاقی که به نظر عجیب میامد .به داستانی رازآلود و جالبتوجه تبدیل گشت
،چون سه روز بعد
.مارکوف فوت کرد
به نظرم این راهی زیرکانه و منطقی
.برای ارتکاب یک قتل بینقص بود
این حادثه به دلیل نحوه قتل مارکوف به اخباری مشهور و افسانهای تبدیل شد؛
و یکی از عجیبترین ،داستانهای دوران جنگ سرد بوده
،که داستانش با زهر توطئههای سیاسی
و ابزارآلات هوشمند .آمیخته شده است
این قتل، یک اقدام ،علیه امنیت ملی بود
میدونین یه چیزی تقریباً تو "مایههای فیلمهای "جیمز باند
اما در قلب ماجرا
قتل مارکوف در مورد ،کشته شدن یک مرد بیگناه بود
و عملی کینهتوزانه به حساب میامد که .توسط دیکتاتوری ظالم آن زمان ترتیب داده شد
،علیرغم تحقیقات بسیار
عوامل این جنایت هرگز .محاکمه نشدند
،سرنخهایی وجود داشت .اما مدرک جرم پیدا نبود
با این حال در آرشیو کشور بلغارستان اسنادی مهم موجود بوده
که داستان کامل .قتل مارکوف را افشا میکند
حتی نام قاتل او در نهایت .میتواند آشکار شود
اون هنوز اینجا زندگی .میکنه و رفت و آمد داره
.اون آوارهست
،سی سال پس از وقوع آن قتل
درنهایت، این معمای سیاسی .و علمی در حال افشا است
سرانجام نام حقیقی قاتل .جورجی مارکوف برملا میشود
"قاتلی با چتر"
وقتی مارکوف در ساعت 9 شبِ ...هشتم سپتامبر 1978
،برای معاینه به بیمارستان مراجعه کرد
متقاعد شد که با مشکلی .جدی رو به رو شده است
اما دکتران بخش اورژانس به .داستان عجیب او مشکوک بودند
در آن زمان "برنارد رایلی" پزشک کشیک جوانی بود .که خاطره آن شب هرگز از ذهنش بیرون نمیرود
پرستار در مورد اون موضوع با لحنی نسبتاً ...طنزآمیز صحبت کرده بود، به این صورت که
در اتاق یک، بیماری" با حمله قلبی داریم؛
در اتاق دو، یک مورد تصادفی رو داریم؛
و یکی در اتاق سه توسط .کاگِبِ مسموم شده
.خب هیچکس اون رو جدی نمیگرفت
در واقع، من اون نگاه .توی چشماشو به یاد دارم
اون به شدت مستاصل بود تا یکی .به حرفش گوش بده و باورش کنه
رایلی تمام جزئیات داستان بینظیر .بیمارش را در جایی یادداشت کرد
...اون اولش رو اینجوری شروع کرد
،گفت که یه پناهنده بلغاریه
که در شبکه بیبیسی کارهای خبررسانی رو انجام میده؛
برای خودش دشمنهایی داره ...و دوستاش بهش اطلاع دادن
نیروهای کاگِبِ اون .بیرون به دنبالش هستن
اینها دقیقاً حرفهایی ...بود که از دهنش بیرون اومد
و همینطور احساس میکرد ،که اونها مسمومش کردن
.و اینکه قراره بمیره
از نگاه رایلی، مارکوف مردی پارانوید .و احتملاً دیوانه به نظر میامد
یک معاینه بدنی میتوانست کمی .بر داستانش صحّه بگذارد
وقتی برای اولین بار دیدمش، کاملاً هوشیار بود؛
.تب داشت و دمای بدنش بالا بود
و علائمی که میتونستن خبر از
یک عفونت ساده مثل .آنفولانزا رو بدن
اون از دلپیچه و .استفراغ شکایت میکرد
اما همچنین به قسمتی از ران ...پای سمت راستش اشاره میکرد
که به نظرش متورم و دردناک بود؛
و به این اشاره کرد که اون قسمت همونجاییه
که بدنش گزیده یا با ...جسم تیزی سوراخ شده
و یا یه اتفاق .مشابهی براش رخ داده
اما این عارضه میتونست از نیش یک حشره
تا آسیب ناشی از یک وسیله .فلزی نوک تیز هم رخ بده
به نظر تئوری توطئه مارکوف ،از واقعیت فاصله گرفته بود
و حتی دوستان نزدیکش حرف .او را باور نمیکردند
آوازه او به دلیل بازگویی .داستانهای بلند پیچیده شده بود
اون خیلی هیجانانگیز ،و خارقالعاده بود
و بیشتر مواقع، در مورد .کارهاش لافزنی میکرد
مثلاً ادعا میکرد که میتونه مگس رو تو هوا بگیره؛
یا اینکه میگفت توی تیم ملی بلغارستان
.به عنوان فوتبالیست بازی میکرد
ما هم فکر میکردیم که ،اون مدام داره اغراق میکنه
.ولی مشخص شد که واقعیت رو میگه
!من دیدمش که تو هوا مگسم میگرفت
اینجوری میکرد، ازم نپرسین .که چطور اون کارو انجام میداد
،مارکوف شخصیت مرموزی داشت
که بیشتر عمرش را دور از ،غرب و در بلغارستان زندگی کرد
کشوری که تحت سلطه یکی از بدگمانترین .دیکتاتوریهای اروپای شرقی قرار داشت
بلغارستان هم نزدیکترین متحد ،اتحادیه جماهیر شوروی محسوب میشد
و رهبر آن رئیس جمهور ...تودور ژیوکوف" بود"
.که یک کمونیست سرسخت بود
.هیچگونه انتقادی علیه رژیم پذیرفته نمیشد
ژیوکوف با ارتباط نزدیک با نیروهای کاگِبِ روسیه
سیستم امنیتی هراسانگیز .کشور را تحت کنترل داشت
.این پاسداشت ایدئولوژی کمونیسم است
که آیندهای شاد و صلحآمیز برای فرزندانمان رقم میزند؛
ما اهداف و برنامه حزب را
برای یک جامعه سوسیالیستی توسعه یافته و .به خاطر سرزمین پدری محبوبمان دنبال میکنیم
من در اینجا به دهمین دوره مجلس حزب .کمونیست بلغارستان خاتمه میدهم
!هم حزبیها پاینده باشید
با وجود محدودیتهای سیستم کمونیستی
جورجی مارکوف به یکی از تحسینبرانگیزترین .نویسندگان در سال 1960 میلادی تبدیل شد
،مارکوف به فردی پرنفوذ تبدیل شده بود
رئیس جمهور، او و دیگر اندیشمندان برجسته را
در آخرهفتهها به گروه .شکار خود دعوت میکرد
مارکوف از زندگی مرفّه و ...پر امتیاز خود لذت میبرد
البته تا زمانی که از استعداد خود برای .اعتراض بر ضد حکومت سرکوبگر استفاده نمود
در سال 1969 مقامات دولتی سعی داشتند برای ساکت کردن مارکوف
یکی از رمانهای او را ممنوع کرده و نمایشهایش را لغو کنند؛
و همین باعث شد تا او .به غرب پناهنده شود
نمیخوام بگم که من شجاعتر
.یا صادقتر از بقیه مردم هستم
،شاید اگر صادقتر میبودم الآن در کشورم بودم؛
چون که اگر شما آدم راستگویی باشی، باید ،همونجایی که هستی بمونی و مبارزه کنی
.نه که جای دیگه بری
،وقتی به اینجا اومدم
احساس میکردم که توی جوّ ،به شدت انسانی پا گذاشتم
جوّی که حس کودکیم .رو برام تداعی میکرد
و این دقیقاً بریتانیا بود .که میتونستم باهاش خو بگیرم
درست مانند دیگر پناهندگان از کشورهای بلوک شرق
مارکوف برای درخواست .پناهندگی عازم شهر لندن شد
اون به عنوان مترجم وارد ،رسانه خبری بیبیسی شد
.و در سال 1975 با "آنابل دیلک" ازدواج کرد
آنها یک سال بعد .صاحب یک دختر شدند
اما دگراندیشی گذشته
و انتقاد دنباله دار ...او از رژیم بلغارستان
.بر زندگی جدید او سایه افکنده بود
تماسهای تلفنی ،تهدیدآمیزی به او شده
و با لحنی هشداردهنده به او میگفتند که .فتنهانگیزیاش بدون مجازات باقی نمیماند
افراد پشت خط تهدید ،میکردن که مسمومش میکنن
و به جورجی میگفتن که یه شیشه زهر
تو کنسولگری بلغارستان
یا سفارتخانه بلغارستان ،در شهر مونیخ نگه داشتن
.که حتی روش اسمش رو حک کردن
اما دوباره تکرار میکنم، ما اون موقع ...فکر میکردیم که جورجی داره اغراق میکنه
.و چیزیه که از گفتنش متأسفم
دو روز بعد از حادثه ،روی پل واترلو
دیگر کار از بازگویی یک .داستان اغراق شده گذشته بود
داستانهای خیالی مارکوف در مورد جنگ سرد .به یک کابوس واقعی مبدل شده بود
دوستش "دیوید فیلیپس" از او در .بخش مراقبهای ویژه عیادت کرد
وقتی داشتم ازش خداحافظی ،میکردم باهاش دست دادم
و دستش انقدر سرد بود که انگار داشتم با یه مُرده دست میدادم؛
دکتر هم بلافاصله فشارخونش رو اندازه .گرفت که به طرز وحشتناک پایین بود
دکتر به سمت تلفن رفت و ،شروع به گرفتن یه شماره کرد
و گفت: "من تو بخش ...مراقبتم و این چیزا
و یه بیمار اینجاست که وضعش ".همینطور داره بدتر و بدتر میشه
پزشکان در تلاش بودند تا .جان مارکوف را نجات دهند
،ضربان قلبش داشت نامنظم میشد
...صبح ساعت یک ربع به هشت بود
.که طبیعتاً ایست قلبی بهش دست داد
مشخص بود که ما نمیتونیم ضربان ،قلبش رو به حالت عادی برگردونیم
و سوخت و ساز بدنش مختل شده بود؛
وضعیتی بود که مرگ ،اجتنابناپذیر شده بود
برای همین بعد از 45 دقیقه .احیای بیمار رو متوقف کردیم
صبح یازدهم سپتامبر در ساعت 10:40
.مرگ جورجی مارکوف تأیید شد
پلیس به محض مطلع شدن از پناهنده بودن مارکوف
به سرعت تحقیقات .خود را آغاز کردند
"بخش مبارزه با تروریسم "اسکاتلندیارد ...داستان تزریق مادهای سمی را
از پزشکان مارکوف .بیشتر جدی گرفتند
.ولی تحقیقات آنها شروع خوبی نداشت
...ما با چندین نفر صحبت کردیم
که زمان حساسی روی .اون پل رفت و آمد کردن
اما هیچکس مارکوف
و چیزی که بتونه به ما .کمکی کنه رو ندیدن
با توجه به گفتههای آقای مارکوف قبل مرگ
راننده تاکسیای رو دیده که .فردی رو از اون محل دور میکرده
آیا شما به نحوی تونستین فرد مذکور رو شناسایی کنین؟
.خیر اصلاً نتونستیم
.ما کاملاً دستمون خالیه
پلیس نتوانست هیچ شاهد عینیای
را در رابطه با حمله .پل واترلو پیدا کند
تمام سرنخهای پلیس ،اظهارات خود مارکوف بود
و این سرنخها توصیفات بیوه مارکوف بود که .کمی بعد از مرگ او به صورت عمومی پخش شد
همسرم به من گفت که با نوک ،یه چتر بهش ضربه وارد شده
اون وضعیتی داشت که حتی ،خودش هم نمیخواست باورش کنه
و فکر کنم نمیخواست من رو با دونستنش بترسونه؛
ولی به من جایی که با نوک چتر .آسیب دیده بود رو نشون داد
چه شکلی بود؟-
یه جورایی مثل تزریق .زیرجلدی با آمپول بود
مطبوعات از جزئیات این اظهارات .در اخبار خود استفاده کردند
...همین که جزئیات بیشتری برملا میشد
پرونده نیز مرموزتر .و مرموزتر میگشت
فرمانده بخش ضد تروریسم اسکاتلندیارد :آقای نویل" اینطور اظهار کردن"
کاملاً مشهود بوده که مرگ به دلیلی غیر از عوامل طبیعی رخ داده
همچنین به ما گفتند که پلیسهای یارد و دیگر بخشهای انتظامی به این پرونده قتل
به عنوان یک مورد .مشکوک رسیدگی میکنند
مردم غرب به تماشا نشسته بودند، اما در کشور بلغارستان
اخبار مربوط به مرگ مارکوف .توسط دولت سانسور میشد
"پسرعموی او "لیوبِن هنوز در خانهای
در نزدیکی خانهی کودکی مارکوف زندگی میکند؛
او برایمان شرح داد که چگونه .خانوادهاش از مرگ وی باخبر شدند
هیچ خبری به صورت رسمی ،یا از رسانه پخش نشد
من هم از طریق دوستانم .ازش باخبر شدم
همیشه میدونستم که این حکومت نمیذاره .که جورجی به زندگی جدیدش ادامه بده
خانواده مارکوف برای سوءظن
به دولت بلغارستان برای دست داشتن .در قتل وِی دلیل خوبی داشتند
از زمانی که مارکوف ،پناهندگی خود را گرفت
.به نوعی دشمن کشور تلقی میشد
بعد از سال 1969 اسمش .از همه جا خط خورد
.حتی بهش اشارهای هم نمیشد
No comments yet. Be the first to leave one.