The first 181 lines.
گروه اسکرین چنل تقدیم میکند
کانال تلگرامی:
ارائهدهندهی آثار نایاب سینمای جهان
«چهار فصل»
.ساخت این فیلم یک سال تمام طول کشید
...این فیلم
.در مزرعه یک خانوادهی روستایی گرفته شده ..
.پدربزرگ
.مادربزرگ
.راک، پسر بزرگ
.بِرث، همسرش
،فرزندانشون: ماریا
،سیمون
،رِیموند
.و وِتا
.هِنری، برادر راک
.عمه ماری
.فابر، همسایه
.فابرِت، دخترش
.«و مزرعهی «چهار فصل
.میتونستیم دیوار رو تعمیر کنیم
واقعا؟
.همهی این تعمیرات بیهودهست
.باید خونه رو بازسازی کنیم
!شاید، بعدا میکنیم
.الان وقت بحث کردن نیست
.کیفم رو بده
.زود باش! دیرت میشه
.کیف عمه رو فراموش نکنی
.به عمه بگو امروز میام دیدنش
کیفم رو آوردی؟
حالتون چطوره بچهها؟
.مادربزرگ امروز میاد پیشتون - خب؟ -
.بعدا میبینمتون
خب؟
.مزرعهست - چی؟ -
.تو که راک رو میشناسی
.به نظر میاد تصمیمش رو گرفته .باید روش کار کنی
یعنی انقدر مخلوق احمقیه؟
.همیشه اجازه دادم راه خودش رو بره
از بعد ازدواجش، فکر میکنه .رئیس مزرعهست
!اما من هنوز زندهم
.داشتم فکر میکردم
،حالا که دیگه آنچنان کاری نیست
.باید یکم سنگ و چوب بگیری
.هنری کمکت میکنه
،بعدش
.راک هم مجبور میشه همین کار رو بکنه
.باهاش صحبت میکنم
.صبح بخیر، هنری
.روز زیباییه - .آره. اصلا سرد نیست -
کجا داری میری؟ - .به گوترِنس میرم -
پدرت هنوز تصمیمش رو دربارهی برق نگرفته؟
.به من ربطی نداره
.خداحافظ
.اینم سوپ
خب؟ خونهی جدید میسازیم؟
.تا الان که بدون اون سر کردیم
تا الان خیلی کار کردم ولی .الان دیگه خسته میشم
نظر شماها چیه؟
.خیلی برامون هزینه نداره
.من سنگش رو آماده میکنم
!پول ساخت و ساز رو نمیدی
چرا باید بدم؟ .چهار فصل» که مال من نمیشه»
.تو نمیخوای خونه رو بسازی
.برای خرید سهمت پول لازم دارم
.بعدا دربارهش صحبت میکنیم
...باید پول
...آجرها، آهک و سیمان - .میشه -
.خودت هم میدونی اینجا اتاق به اندازهی کافی نداره
...به پدرتون میگین
.که نمیتونین توی اون خونهی قدیمی زندگی کنین ..
،میخوایم یک خونهی جدید بسازه
.و هممون هم کمکش میکنیم
.میتونیم برای اون پشت دو تا اتاق دیگه اضافه کنیم
.منم همین فکر رو میکردم
.این یعنی کلی کار و نگرانیِ دیگه
...من دیگه باید برم
.و نون بپزم
.این یکی رو من میبرم
.مراقب باش. میفتی
!بهت که گفتم
خودت رو زخمی کردی؟
.باید مراقب باشی
.توی درسهام بهم کمک کن
،دو هشت تا میشه شونزده تا ...سه هشت تا میشه بیست و چهارتا
.هنوز یاد نگرفتی - !یاد گرفتم -
.پنج هشت تا نمیشه 45 تا
.هنوز یاد نگرفتی
!خدا میدونه کِی این خونه رو میسازیم
!تو 40 سالته و هنوز هیچی نساختی
.چراغ خاموشه
!چراغ موشیه دیگه
کِی برق کِشی میکنیم؟
.فابر باید سهمش رو بده
...اون میخواد خودمون انجامش بدیم
.تا خودش مجبور نباشه پول بده ..
!خونه هست، چراغ هست، کلی هزینه داریم
.و نفت چی؟ اونم خیلی هزینه داره
،نگران نباش
.فابر هم یک روزی راضی میشه
نمیشه باهاش حرف بزنی؟
با اون؟
.به من ربطی نداره
.اول باید به فکر خونه باشیم. خیلی قدیمیه
واقعا خونه انقدر قدیمیه؟
.سنش از منم بیشتره
،مال مادر مادرم
،مادربزرگم بوده .اون اینجا رو ساخته
،اینجا اول یک کلبهی کوچیک بوده
.«که بهش میگفتن «چهار فصل
.اونجا جای شومینه قدیمی بوده
.کار کردن خیلی سخت بوده
.جنگی بوده برای خودش
،باید زمین رو شخم میزدن
،بذر میکاشتن
،زمین رو صاف میکردن
،درو میکردن
...خرمنکوبی میکردن
.کم کم، «چهار فصل» رشد کرد و بزرگ شد
،زمینهای کشاورزی بیشتری خریدن
،چمنزار خریدن، زمین مسکونی خریدن
.باغ بلوط خریدن... جنگل خریدن
.یک طبقهی دیگه به خونه اضافه شد
.طویلهی قدیمی رو پدرم ساخته
بعدا، من بزرگترش کردم
.وقتی 25 سالم بود
،توی سن 33 سالگی .طویله رو دوباره ساختم
.زمینهای بِرنارد رو خریدم
،یک باغ بلوط دیگه، چندتا چراگاه
.و تاکستان کاسانیا رو
.و بقیهش رو هم فراموش کردم
،پست شومینه یک اتاق اضافه کردم
،یک اتاق دیگه توی طویلهی قدیمی
.و یک کریج
.سالها گذشت
.ما دیگه الان پیر شدیم
.این خونه تولدهای زیادی رو دیده
.عروسیهای زیادی رو دیده
.مرگها و دوریهای زیادی رو هم دیده
.برادرم، آگوست، توی اوینیون زندگی میکنه
خواهرم، اِگِنی، ازدواج کرده
.و نزدیک رُدز زندگی میکنه
،خواهرم، ماری
.یک مغازهی کوچیک داره
،تهتغاریمون، آلبرت
،هم به مونپلیه رفت
.همونجا ازدواج کرد و یک پسر داشت
...که رفت
.به جنگ ..
.و هرگز برنگشت
.اون کسیه که اون اتاقک رو توی دره ساخته
.بعد از اینکه پدرم مُرد، «چهار فصل» به من رسید
.همیشه به پسر بزرگ میرسه
،بچههام دور شدن
.ماریا و ماریه به صومعه رفتن
.جولیت ازدواج کرد و به ویلفرانش رفت
.یک روزی هنری هم ازدواج میکنه
.فقط راکه که میمونه
ما کِی باید سهممون رو بگیریم؟
.وقتی زمانش رسید
،وقتی دخترها ازدواج کنن
.تو، ریموند، مزرعه رو به ارث میبری
،یادت باشه
همیشه سخت کار کن
.تا «چهار فصل» بهترین مزرعه اطراف باشه
.وِتو، وقت خوابه
.بقیهتون هم همینطور
نشنیدین چی گفتم؟
چرا امشب از این حرفها زدی؟
.چون ما داریم پیر میشیم
.آخر تابستون مزرعهی جدید رو میسازیم
!تصمیمش گرفته شده
.دعا رو من میخونم
.هیچوقت پول سهمشون رو نداریم که بدیم
بچهای که انتظارش رو داری .از کار میندازت
!نباید بچهدار میشدیم
!احمق نباش
.بچهها رو بیدار میکنی
.زمستون بیروح هم گذشت
.رشد آغاز شد
No comments yet. Be the first to leave one.