200 dòng đầu tiên.
یعنی، هر کدوم از بچه هایی که باهاشون کار کردم
یعنی، تو تک تکشون
یعنی، پشت هر کدومشون یه داستان دردناک هست
...می دونی، اونی که قراره یه هفته دیگه نامزد کنه، اِ
اونی که تازه بچه دار شده
اونی که سه تا بچه داره، اونی که امسال بازنشست میشه
داستان بچه هایی که هر روز از مامانشون می پرسیدن
"بابا کی میاد خونه؟"
مطمئنم در کنارِ
هزاران خانواده دیگه
.رادنی گیلیس تو "شیفت سوم" با ما کار میکرد
گروهبان رادنی گیلیس
.من دو تا از افسرهامو از دست دادم
بابی-بابی فازیو و وارن اسمیت
.تامی لنگون، از ماشین ۱۰
رئیس داونی
ال فوئنتس
بیل فیهان
رئیس گانسی
سانتوس ولنتین
تری هتون
پتی لاینز
کارلوس لیلو
ریچارد کوئین
ادی دآتری
جک فنینگ. - مایک کرتین
مایک کیفر
پیت کارول. - دنیس موخیکو
رونی کلوپفر. - گرگ فروهنر
هکتور تیرادو
برایان مکدانل
جو ناواس. - سروان جیمز آماتو
آندره فلچر
لیام کالاها. - جی. لنون
یامل مرینو
جان دالارا
ستوان مایک اسپوزیتو
جیمز پاپاجورج
.دوست من، برایان بیلچر تو اسکادران یک کار میکنه
می دونی، برادرم ستوان رابرت ریگان
.اون پدر فوقالعادهای بود
آدام رند و
و برایان سوینی
دلم میخواست بشینم و در مورد پیت و... حرف بزنم
.اسپو و بقیه بچه ها و همه غلطهای دیوونهواری که کردن
.نمیتونی به همه برسی
و میخوام بدونی
.همه
.این غیر ممکنه
.پس، اینو به صورت کلی در نظر بگیرید
در پی حوادث دلخراش ۱۱ سپتامبر
همه ما در "شیفت سوم"
با همین سوال درگیر بودیم
که ذهن خیلیها رو تو کشورمون مشغول کرده بود
"چطور با زندگی روزمره مون ادامه بدیم؟"
در مواجهه با این همه از دست دادن و غم و اندوه؟"
مثل خیلی از نیویورکی ها، ما دوست و اعضای خانواده
.همکارانی داشتیم که ازشون خبری نبود
و ما ساعتهای طولانی اون روز اول رو گذروندیم
روزها و هفتههای بعدش رو
.منتظر خبری از سلامت و حال خوبشون بودیم
در مورد ما
ما سالها خیلی نزدیک کار کرده بودیم
با آتشنشانها و امدادگران فوقالعاده نیویورک
سازمان آتشنشانی
و با افسرانِ
.اداره پلیس شهر نیویورک
اونها مشاور فنی بودن
بازیگر، سیاهی لشگر و
از عوامل صحنه ما بودن و جزء جداییناپذیری
.از خانواده بزرگ "شیفت سوم" بودن
خب، بعد از ساعتها بحث و گفتگو
ما تصمیم گرفتیم که تنها راه مناسب برای ادامه کار
این بود که اول به این آدمها ادای احترام کنیم
با دادن فرصت بهشون تا داستانهای خودشون رو تعریف کنن
.با کلمات خودشون
قبل از اینکه برگردیم به
.تعریف کردن داستانهای تخیلی خودمون
بنابراین ازشون خواستیم که بهمون بگن چی براشون اتفاق افتاد
در ۱۱ سپتامبر
.و روزها و هفتههای بعدش
خب، این مصاحبهها
توی ایستگاههای آتشنشانی فعال فیلمبرداری شدن
و پاسگاههای پلیس در سراسر
.منهتن و بروکلین، در هفته اول اکتبر
پس، صدای آدمها رو تو پسزمینه می شنوید
صدای زنگ تلفنها
و گاهی اوقات، آژیر خطر به صدا در میاد
.که این مردها و زنها رو به سر کار فرا میخونه
.این خود واقعیته
.پس، از شما میخواهیم که با این مزاحمتهای کوچک صبور باشید
.از اینکه امشب با ما هستید ممنونیم
.اینها آدمهایی هستن که ما تو "شیفت سوم" به تصویر میکشیم
.و این دلیلیه که ما اونها رو به تصویر میکشیم
روز ۱۱ام، من تازه تموم کرده بودم
.شیفت نیمهشبم رو
خب، من حدودا ساعت
.هشت و ده صبح، هشت و یه ربع از اینجا رفتم
...و من فقط
.یه روز عادی بود
آخه میدونی، داشتم از سر کار میاومدم
.خشکشویی، اداره پست، از این جور کارا
.چند تا خردهکاری داشتم
و تو رادیو ماشین شنیدم
که یه هواپیمای کوچیک
.خورده به مرکز تجارت جهانی
داشتم تو اتوبان نیوجرسی میاومدم پایین سمتِ... اه
.ادامه اتوبان که میرسید به جرسی
اه، زنم بهم زنگ زد، گفت:
"خبرو شنیدی؟"
همینطور که داشتم جواب تلفنو میدادم، نگاهم افتاد
و دود رو میدیدم که داره مییاد بیرون از
.از برج شمالی
اولش فکر کردیم شاید یه هواپیمای کوچیک بوده
یا شاید از این بدلکارا
.مثل همون پسره که رو مجسمه آزادی فرود اومده بود
.راستش نمیدونستیم با چی طرفیم
.اصلاً برای عظمت چیزی که دیدم آماده نبودم
وقتی اخبارو روشن کردم،
و همون لحظه فهمیدم، بهشون گفتم:
"ببخشید که حرفتون رو قطع میکنم، ولی فکر کنم باید برم سر کار."
چند تا خیابون رفتم تا رسیدم جایی که میتونستم ببینم
.مرکز تجارت جهانی رو
و چیزی که دیدم،
میتونستم بفهمم اون یه هواپیمای کوچیک نبوده
.که خورده به اون ساختمون
.گفتم، یکی رو بفرستید لاین HOV رو ببنده
تونل بروکلین-باتری رو هم ببندن،
...به جز برای وسایل نقلیه اضطراری و
.اه، یه سری تجهیزات دیگه هم راه انداختن
.بچهها دوییدن اومدن پایین
.گفتم میپرم تو کامیون
.کیفم، چند دست لباس فرم و کمربند اسلحهام رو برداشتم
.پریدم عقب کامیون
!و همه چی داشتم جز شلوارم
یهو،
فرکانسهای کل شهر شروع کردن به
.از یگانها به شدت شلوغ بشن
.میگفتن "۶۳" هستن
.یعنی دارن مییان
سعی کردم با رادیو تماس بگیرم تا ببینم چی شده،
و بالاخره اعلام کردن
یه مورد انفجار
.علامت ۱۰-۳۰ در مرکز تجارت جهانی
.البته که باور نمیکنی
.میدونی، همه داشتن سر به سر هم میذاشتن
میفهمی؟
منم گفتم: "آره، باشه، حتماً."
...و واقعاً همینطور بود! و
.اون خیلی آشفته به نظر میرسید
روی مبل نشسته بودم،
.صبح قهوه میخوردم و روزنامه میخوندم
.که تلفن زنگ زد
.یکی از دوستام بود گفت تلویزیون رو روشن کن
گفتم "باشه." تلویزیون رو روشن کردم و
.این بود دیگه
برجهای دوقلو داشت
.میسوخت
.اولش گفتن یه هواپیمای دو موتوره است
واسه همین فکر کردم، "اه..."
.میدونی، این اتفاق سالها پیش برای امپایر استیت هم افتاده بود
چیزی نیست... چقدر میتونه بد باشه؟
.رفتم به گردانم زنگ زدم و یه امدادگر تلفن رو برداشت
همکارم، ستوان بیل میلرانیو،
که دوست خیلی عزیزی برای من هست،
فقط داشت داد میزد "بیا تو! بیا اینجا!"
رفتم پایین راهرو کنار پنجره
.و نگاه کردم بیرون
.و دقیقاً همینطور بود
دیدیم
.س-سوراخ توی ساختمون
.فکر کردیم یه تصادف بوده
احتمالاً مثل یه هواپیمای کوچیک که تصادفی خورده
.به مرکز تجارت جهانی یا هرچی
.و بعد اون رادیو رو روشن میکنه وقتی داریم میریم تو
.میدونی، شروع کردیم به گوش دادن اخبار و همه چی
.داشتن میگفتن که این یه حمله تروریستی بوده
.میدونی، یه... از اون هواپیماهای بزرگ ۷۴۷
و من گفتم "واو!"
واسه همین نیمهکاره لباس پوشیدم و
.و راستش پابرهنه دویدم تا مدرسه بچهام
ماشینم رو داشتم ولی پابرهنه دویدم تو مدرسه
...تا شوهرم رو پیدا کنم چون
.نمیدونم چرا، فکر کردم باید بدونه کجا دارم میرم
.پیداش نکردم، واسه همین از اونجا رفتم
.و... وقتی اومد خونه، دید تلویزیون روشنه
.براش یادداشت نذاشتم ولی میدونست که رفته بودم
.و من حس خیلی بدی بهش داشتم
راستش بچهها تو ایستگاه آتشنشانی روی رمپ جلویی ایستاده بودن،
و آه، منتظر لیست حضور و غیاب بودن،
.حدود یه ربع به نه، فکر کنم
و اونا واقعاً دیدن هواپیما شیرجه رفت
.به سمت مرکز تجارت جهانی
.یه چیزی شنیده بودم، نمیدونستم چی بود
دویدم پایین، دویدم بیرون رو اسکله،
.جایی که قایق لنگر انداخته بود
.و دیدم که برج شمالی داره دود غلیظی بیرون میده
تو همچین حادثهای همه میگن:
"اگه نتونی سوار وسایل بشی،
با ماشین شخصیات رفتی."
No comments yet. Be the first to leave one.