200 dòng đầu tiên.
راوی: آنچه گذشت در «سومین دیدهبان»
اصلاً چرا ما جدا شدیم؟ تو با خواهرم خوابیدی.
اگه دوباره باهاش دوست بشم، احمقم. این چه جور رابطهایه؟
نصف وقتا میخوای سر به تنش نباشه
نصف دیگه نمیتونی دست از سرش برداری.
بروک؟ نه، کیم.
بابی: هر روز میری نامزد یه زن دیگه رو تو بیمارستان ببینی؟
دیگه بیخیالش شدم.
خفه شو.
بذار بازی شروع بشه.
کیم: میگن اگه از یه چیزی چندتا داشته باشی، کلکسیونری.
پس من یه پا حرفهایام.
نمیدونم کی اینطوری شدم. یه روز صبح بیدار شدم...
۱۶ تا کت چرم، قدیمی.
انگار نمیتونم هیچی رو دور بندازم.
فکر کنم خیلی اهل تغییر نیستم.
وقتی بچه بودم انقدر جابهجا شدم.
خونههای جدید، مدرسههای جدید، باباهای جدید.
کار به جایی رسید که هرچی داشتم نگه میداشتم.
میدونم که باید یه خونهتکونی بکنم.
اما سخته بفهمی چی واقعاً مهمه.
جویی: هی مامان. اینو ببین.
مامان، ببین! باشه. جویی، چی؟ چی؟
هیا!
بس کن. داری چیکار میکنی؟ بیا اینجا.
چی پشتته؟
جویی، بهت گفتم با وسایل من بازی نکن. تو که هیچوقت نمیپوشیش.
اگه من دماغ آقای وومپی رو ببرم، تو چه حسی پیدا میکنی؟
تو که دیگه باهاش بازی نمیکنی. آره.
این آقای وومپی مامانه.
برای بلیطهای اسپرینگستین صف واستادیم.
بابات اینو برام خرید. ببین چیکارش کردی جویی.
ببخشید. شاید بتونیم بدوزیمش؟
نه. ولش کن. فقط نگاه کن، دست نزن، باشه؟ به هیچ کدوم از اینا دست نزن. فهمیدی؟
باشه، کیفتو بردار. بریم.
جیمی: هی. چطوری مرد گنده؟
هوم؟ خوبم.
کیم: هی، داشتم وسایلمو چک میکردم.
باور نمیکنی چی پیدا کرد. «رئیس» رو!
عجب! باورم نمیشه هنوز اینو داری. بیا تو.
هی، بروک. صبح بخیر.
جیمی: پس امشب پیش توئه؟ اگه چهارشنبه باشه، نه.
آره خب، من فیزیوتراپی دارم.
ما بعداً برنامه داریم. کیم: منم همینطور.
مگه نگفتی میبریش خونه مادرت؟
میتونی؟
میدونی، من ترجیح میدم با جویی وقت بگذرونم.
پس، منظورم اینه که واقعاً مشکلی نیست، کیم.
میبریمش. میبریمش.
باشه. بریم.
کمربندتو ببند.
مواظب انگشتات باش. بروک: همه چی روبراهه؟
تو دیگه نه. وای، من چیکار کردم؟
وسایلت کجاست؟ بهمون غر زدن که چرا آشغال نیاوردیم...
که بندازیم واسه مردم فقیر. من مال خودمو آوردم.
کارلوس: عجب سورپرایزی، مادر ترزا.
هنوز دارم کمد لباسمو میگردم. این کتو که پیدا کردم ببین.
تو سطل بود. آره، بیخیالش. عاشق این کتم.
باشه کارلوس، پنجشنبه شام با توئه.
اوه خدای من. من که تازه خوب شده بودم.
بابی: یه ماه پیش. کیم: نزدیک بود بمیریم.
یادم بنداز پپتو-بیسمول بخرم.
اون سالمونلا تقصیر من نبود. مرغه کهنه بود.
مردم معمولاً قبل از پختن غذا تاریخ انقضا رو چک میکنن.
کسی اهمیت نمیده.
چرا من هر سال این جمعآوری لباس برای خیریه رو انجام میدم؟
چون کار خوبیه. آره خب، سال دیگه خودت برگزارش کن.
اپراتور: بوی ۵۵۳، مردی بیهوش، مشکل تنفسی.
بلوار مارتین لوتر کینگ ۱۴۷۶.
اونجا مال لورتاست. بذار وسایلمو بردارم. آره.
لامصب، اون یارو نمیمیره.
هی، لورتا هنوز شیرینیهای خونگی میده؟
اوه، خودت که میدونی عزیزم. هفته پیش کوبلر، دیروز براونی.
اگه خواستی ما میبریمش. اوه، باشه. نه.
بابی: کی سگها رو ول کرد بیرون؟
کیم: وای خدای من.
این، اِم، سکسیه.
امروز فشار بهتره. الان درد داری؟
فقط گرفتگی همیشگی بعدازظهر. بهش گفتم امروز روز خوبیه.
اوه، جکسون، اوتمیلت رو بخور.
منم از اونا میخوام. نه.
شکر ممنوع، لورتا. لورتا: نه نه.
تنها شکری که بهم میرسه، روی لبامه.
متأسفم که بیجهت شماها رو اینجا کشوندم.
اما خب ترسیدم.
هر وقت خواستی زنگ بزن. ما ازت قطع امید نمیکنیم.
زود زود تو زمین گلفی. تایگر وودز هم حریف من نیست.
کیم: خداحافظ. بابی: ممنون.
لورتا: خداحافظ. خواهش میکنم. کیم: خداحافظ.
این بنده خدا همینطور ادامه میده.
کیم: اینم برای تو، بابای، که کوبلر هفتگیتو داشته باشی.
بابی: وای، من واقعاً لورتا رو تحسین میکنم که اینطوری از جکسون مراقبت میکنه.
باید سخت باشه.
خانواده برای همینه. آره، فکر نمیکنم من بتونم.
جیمی حالش چطوره؟ خوبه.
امروز صبح جویی رو برداشت. برگشته فیزیوتراپی.
فکر کنم بیشترِ بهبودیش به خاطر غرورشه.
آه، خیلی زود برگشت. آماده نبود.
درست مثل اتفاقی که برای ترل دیویس افتاد. ترل دیویس کیه؟
تیم ۵۷، نردبان ۱۰۰، آدام و بوی ۵۵۳
گزارش آتشسوزی در سنت ماری. خیابان ۱۱۸ شرقی و پلزنت.
لعنتی. چی؟
اون مدرسه جوئیه. بوی ۵۵۳، سنت ماری، ۱۲۲ و پلزنت.
معلم: پایین، سمت راست. توی دستشوییه.
مگه کم بود بچهها رو واسه اسلحه بگردیم؟ حالا واسه شعلهافکن هم بگردیم؟
کیم: همه بچهها بیرون امنن؟
باید تا الان باشن. اونا بلدن چیکار کنن.
بچهها دارن بازی میکنن. تای: آره، گُر گرفت!
بابی: با کشیدن آژیر آتشنشانی هم همین نتیجه رو میگرفتی.
باید در مورد این گزارش بنویسیم؟ ما؟
تو بودی که میخواستی بیای تو ببینی چه خبره.
تای: بایبای.
خانم زامبرانو، ما داشتیم سعی میکردیم باهاتون تماس بگیریم.
جوئی، حالت خوبه؟ مدیر: اون آسیب ندیده.
چرا خیس خیس شدی؟
اوه، نه. مدیر: اون فقط داشت تماشا میکرد که آتیش میگیره.
نه، تو این کارو نکردی. امکان نداره. باباش آتشنشانه.
این فکر آدام بود؟ دیگه کی باهات بود؟
جوئی، جوابمو بده.
واقعاً اینقدر غیرعادی نیست. یه خانواده از هم میپاشه...
...این برای یه بچه سخته. بچهای که آخر هفتهها، تعطیلات...
متاسفم. ما فکر میکردیم داره کنار میاد.
تو و پدر جوئی رابطه خوبی دارین؟ آره، ما عالیایم.
اون داره از یه آسیب جدی بهبود پیدا میکنه، شاید کمی از حال عادی خارج شده.
برگردوندن ثبات کمک میکنه، ولی اگه جوئی قراره اینجا بمونه...
...ما به تضمین نیاز داریم که اون حمایتی رو که لازم داره، دریافت میکنه.
جوئی، چی شد؟
آقای دوهرتی؟ جیمی: آره، سلام.
ایشون بروکه کندیه، نامزدم. چیکار کردی؟
هی، جوئی. یه دقیقه بهم فرصت میدی با پدر و مادرت تنها باشم؟
میدونین چیه؟ من میرم... میرم تو ماشین منتظر میمونم.
یه صندلی درست بیرونه، باشه؟
اشکال نداره، بیرون منتظر باش. من الان میام.
همونجا بیرون بمون، باشه؟ هیچ جا نرو.
مدیر: مایلم چند تا مشاور کودک رو بهتون معرفی کنم.
خب، واقعاً اینقدر ضروریه؟
ضرر نداره اگه کسی رو داشته باشه که بتونه در مورد احساساتش باهاش حرف بزنه.
شما باید امروز اون رو ببرین خونه. حتماً.
اجازه بدین فقط یه کپی از این لیست براتون بگیرم.
جیمی: قبل از اینکه ما ببریمش، اتفاقی افتاد؟
قبل از اون؟ منو مقصر میدونی؟ اون امروز صبح خوب به نظر میرسید.
تو اونو فقط پنج دقیقه سوار ماشین کردی.
اون خیلی خوب بود. مشخصه که الان نیست.
باشه، ببین، آروم باش.
من اون رو با خودم میبرم فیزیوتراپی و با هم حرف میزنیم.
کیم: باید با هم باهاش حرف بزنیم. باشه، پس بیا یه جلسه خانوادگی بذاریم.
یه جلسه خانوادگی. کنایهآمیزه، مگه نه؟
من الان میبرمش خونه مامانم.
خب، من میبرمش. امشب همهمون همدیگه رو میبینیم.
ساعت ۸، خونه من، خوبه؟
خوبه. عالیه.
کیم: ببخشید که مجبور شدی منتظر بمونی. بیخیال. جوئی از همه مهمتره.
ممنون. جوئی. امشب لازانیا داریم؟
این یکی از اون جرئتهای دوتایی بود؟
پنیر که روش میریزین چی بود؟
بابی: پارمزان.
جوئی، شنیدی مامانت ازت یه سوال پرسید؟
آره. کی قراره درخت کریسمسمونو بگیریم؟
جوئی، الان در مورد کریسمس حرف نمیزنیم.
داشتی سربازاتو آب میکردی یا همچین چیزی؟
منم قبلاً این کارو میکردم.
آره، یه ذرهبین و کمی آفتاب پیدا میکنی.
دارم سعی میکنم وادارش کنم حرف بزنه.
نمیخوای جواب منو بدی، جوئی؟
میخورمت!
کاترین: همش به خاطر اون شمعای خونه شماست.
فکر میکنی کبریتا رو از کجا آورده؟
بابی: هی، این کیه؟
پدربزرگ ران. کیم: درسته. ناپدریم.
اون شب برام یه مهمونی گرفت چون تو مسابقه علمی جایزه اول رو برده بودم.
همه جا پر از خردهریز بود. یادت میاد؟ کیم: آره.
کیم. بهترین اتفاقی که برات افتاده.
بابی: میبینمت رفیق. کیم: خداحافظ.
خوشحالم که امروز تونستم برنامهمو تغییر بدم.
مامان، اگه اضطراری نبود زنگ نمیزدم.
جوئی یه خاله هم داره که خیلی دوستش داره.
خوبه یا نه؟
داری شوخی میکنی.
بیا اینجا، فسقلی آتشافروز. مامان، خندهدار نیست. اون دردسر داره.
بیا اینجا، تند تند. من باید برم.
سربهراه باش، باشه؟ وگرنه کارت تمومه.
شنیدی چی گفتم؟ خداحافظ. ممنون. کاترین: خداحافظ.
اوه، اون حرکت نمیکنه. اون حرکت نمیکنه. اوه خدایا، اوه خدایا، اوه خدایا.
قلبش ایستاده.
چقدره اینجوری شده؟ نمیدونم.
بیدار نمیشد، واسه همین بهتون زنگ زدم.
یه راه هوایی براش باز کنیم و با بگ تهویه کنیم.
اون خوب میشه، مگه نه؟ کبودی جسد دیده میشه.
چی هست اون؟
شما نمیذارین بچه من بمیره. خواهش میکنم.
نذارین بمیره. فقط انجامش بدین.
لورتا، قلبش ایستاده. نه.
نه.
نه.
میدونم. نه.
اون خیلی درد میکشید، میدونی؟
ولی الان میتونه کمی آرامش داشته باشه.
آره. میتونی رهاش کنی.
باید رها کنیم.
جویی چطوره؟ اوه!
No comments yet. Be the first to leave one.