200 dòng đầu tiên.
آنچه در قسمتهای قبل «پونیز» گذشت
صبح بخیر. من ایوی هستم، پرستار بچهتون
گفتم که دوستپسرتم
اوه. اه
به یه قرص سیانور نیاز دارم
من بهت قرص نمیدم که خودت رو بکشی
آندری، اون چقدر خطرناکه؟
این یه عملیات مخفیانه و حساسه
برای نفوذ به یه مامور سطح بالای کیجیبی
معلومه که خطرناکه
هی تو، بیا دیگه لیلی
باشه. اوه
اوه
آلن مشغول عشقبازی با لیلی بود
زنِ شپ؟
قراره با «کاترپیلار» تماس بگیری
و آدرس این مرکز رو بگیری
آره، قرارمون همینه
شوهرت یه نفوذی بود. نه، باید بهم بگی
ببین... اوه
اوه! کی قصد داشتی
بهم بگی که ورا مرده؟
صبر کن، کاترپیلار هیچوقت ورا رو ندیده
کاترپیلار این زن رو از نزدیک میبینه
پس مگه اینکه شماها یه پیرزن روسیِ دیگه سراغ داشته باشین
که بخوای جونت رو بهش بسپاری، «دِین»؛ من سراغ دارم
خیلی خب. فکر کنم گزینهی خوبیه
خوبه؟ فقط خوبه؟
نه. خیلی عالیه. خیلی عالی
و... و همچنین میدونی، اونا
اونا در واقع هیچوقت این سوالها رو ازت نمیپرسن
تنها کاری که باید بکنی اینه که
روی یه نیمکت میشینی
و یه مرد میاد و یه بسته بهت میده
بسته رو میگیری و برامون میاریش
و همین، کل قضیه همینه
خب، البته مگه اینکه تو
نه، واقعاً کلش همینه
همینه. نگران نباش میشکا
من از یه ذره خطر نمیترسم
باشه. میدونی چی خطرناکه؟
اینکه حلقهی ازدواج مادرت رو با یه افسر
در تیپ وافن اشتورم با سه تیکه نون عوض کنی
چطور من این داستان رو نمیدونستم؟
کی میخواستم این داستان رو برات تعریف کنم؟
وقتی داشتم میرسوندمت کمپ اسبسواری؟
همچین جای اعیانی هم نبود، میدونی؟
ما... مثلاً آخورها رو تمیز میکردیم
کارهای دور و بر طویله رو انجام میدادیم
هنوز فکر میکنم خودم باید ببرمش سر قرار
من تنها کسیام که میشناسه. نه
امشب تو رو کنار واسیلیف لازم داریم
توی بازی پوکر. آره
و، اوم، این واقعاً وظیفهی منه
میدونی، چون ورا وقتی تحت نظر من بود مُرد
اوم، تقصیر من نبود
اون افتاد، کاری از دستم برنمیاومد
خب، نکتهای که میخوام بگم اینه که
من... من از پسش برمیام
جدی میگم، میتونی بهم اعتماد کنی
باشه
جوون، یه درخواستی دارم
باید یه چرتی بزنم
و راستش یه دوش هم لازم دارم
آبنبات قهوه؟ آره
آره! ممنون مامانبزرگ
ممنون. ممنون
این یه دوربین خیلی کوچیکه
اینجای بسته رو فشار میدی تا شاتر عمل کنه
باشه. پس امشب توی بازی پوکر
از همهی کسایی که دور میزن، عکس بگیر
مطمئن شو صورتشون کاملاً مشخص باشه، باشه؟
ما تا حالا اینقدر به ردهبالاهای کیجیبی نزدیک نشده بودیم
میخوام بدونم کی اونجاست، میخوام بدونم کی داره حرف میزنه
با کی، کی دستور میده و کی اجرا میکنه
بله، باشه
جایگاه آندری رو توی سلسلهمراتب پیدا کن
باشه
باشه
تویلا امشب میتونه از پس کارهای مادربزرگت بربیاد
خودت گفتی
چیزی که از مانیا میخوایم خیلی سادهست
ببین. تویلا، خب اون روسی بلد نیست
قبول دارم. و، اوم
اون هیچوقت تنهایی توی عملیات نبوده
و سابقهی چندان خوبی هم نداره
فقط اگه یه چیزی درست پیش نره
اونوقت نمیدونم
که آیا توانایی مدیریت کردنش رو داره یا نه
اگه مشکلی پیش بیاد، بهترین کسی که
باید اونجا باشه، کسیه که درگیری عاطفی نداره
میدونم. کسی که بتونه نترس باشه
که اون تویلاست، نه تو
اگه میخوای چرت بزنی، اون طرف تمیزه
چون من فقط این طرف میخوابم
این طرف، جای کریس بود
آره
شاید یه روزی دلت بخواد پاهات رو دراز کنی
و کل تخت رو پر کنی
خب، نه... من بهش نیازی ندارم
تختِ بزرگیه
شاید نیاز نداشته باشی، ولی یه روزی دلت میخواد
شاید. خب، من باید برگردم سر کار
امشب برمیگردم، میتونیم با هم آماده بشیم
و گوش کن، من فقط
هنوز دیر نشده اگه بخوای نظرت رو عوض کنی
بدترین اتفاقی که ممکنه بیفته چیه؟
بمیرم؟ اوه
خب که چی؟
و بهترین اتفاقی که ممکنه بیفته؟
اینکه کمکت کنم این سال بد رو به یه سال خوب تبدیل کنی
یا شاید یه سالِ معمولی؟
اون رو یادمه
اون کاغذهای کوچیکِ زیر بالش
وقتی بچه بودیم، شب سال نو؟
اوهوم. سال خوب
سال معمولی، سال بد
این یه سنت روسیه. چرا دیگه انجامش ندادیم؟
پدرت مجبورم کرد بس کنم
تقصیر اون بود. همیشه «سال بد» رو برمیداشت
متنفر بود ازش
«چطور ممکنه هر سالی
دور از نازیها، بد باشه؟»
«چطور ممکنه هر سالی توی آمریکا بد باشه؟»
نه، اگه کسی باید نگران باشه
اون منم که نگرانِ بودنِ تو اینجام
حالم خوب میشه. تو که نمیدونی
عجیبه که هیچوقت مجبورت نکردن کلاس تایپ بری
آخه تایپ کردنت رو که میبینم
یاد پسرم میافتم که داشت با پیانوی کوچیکش بازی میکرد
پسر داری؟ بگذریم
باید دربارهی امشب باهات حرف بزنم
اینقدر شانس داری که توی رقص باله همراهم باشی
قرار بود من و لیلی، همتای من
توی سفارت انگلیس رو ببریم، اما
اون دوباره مریض شده و منم تنهایی جایی نمیرم
امشب نمیتونم
من... راستش زیاد اهل باله نیستم
باشه، گوش کن عزیزم
این بخشی از کارته
سعی کن قدرشناس باشی، باشه؟
بهت پول میدن که عصرت رو
توی سالن بولشوی با دیپلماتها بگذرونی
شرط میبندم هیچوقت فکرش رو هم نمیکردی
وقتی یه دختربچه بودی که داشت توی
هر خراب شدهای، مثلاً ایندیانا، بزرگ میشد
آره، باشه، هفت و نیم. توی پارکینگ منتظرم باش
اوم
قربان؟
شما... شما نمیتونین امشب لیلی رو توی خونه تنها بذارین
جدی؟ چرا؟
چرا؟
خب
چـ... چون اون داره خیانت میکنه
من
جدی میگم
اون داره بهتون خیانت میکنه
صبر کن، چی؟
یعنی نشانهها رو ندیدین؟
شاید تازگیها سرد شده
و بیدلیل به خودش بیشتر میرسه
همه میدونن؟
نه! نه، نه
البته که نه. من... یعنی شما
من فقط، میدونین، من
من فقط یه کم از بقیه آدمهای اداره تیزبینترم
اما به کسی چیزی نمیگم
آره، خب، اگه تو جای من بودی چیکار میکردی؟
به عنوان یه... یه زن؟
آره، مثلاً... من چی میخواستم؟
دلم میخواست خودت رو نشون بدی
آره، اما... اما چطوری؟
یادت بیار چرا عاشقش شدی، و بعد
هر روز این رو بهش نشون بده
مثلاً امشب، تکیهگاهش باش
میدونی، اون مریضه و تو با سوپ مرغ میری پیشش
شاهزادهی سوار بر اسب سفیدش باش
ممنون. اوه، خواهش میکنم
و گوش کنین، اوم، من
بابت باله متاسفم
اوه! اوه، یه جوری کنار میام. آره
این رنگهای مزخرف به من نمیان
منظورت از مزخرف چیه؟
اینا... ملایمن. رنگِ گُه
خب، آره، میدونی، گزینههای ورا یه جورایی محدود بود
دقیقاً اینطور نبود که بتونه از مزونهای شیک خرید کنه
بیخود نبود که خودش رو کشت
اون خودش رو نکشت. یه حادثه بود
دلیل نمیشه که آرزوش رو نداشته بوده باشه
اوه. دوستم والوری داره اون کتاب رو میخونه
دوسش داری؟ اوه، این یه هدیهست برای یه نفر
خب... کی؟
فقط یه مردی که باهاشم. البته باهاش نیستم
فقط گاهی برای کار میبینمش
این آندریه؟ نه
نه، نه، نه. یه مرد دیگهست
حالا فهمیدم چرا توی روسیه موندی
نه، واقعاً اونطوری نیست
خوشتیپه؟
مادربزرگ! کریس تازه مُرده
No comments yet. Be the first to leave one.