প্রথম 200টি লাইন।
دخترخالهم یه سمور پیدا کرده
تو تحقیقاتم، به یه خونواده دیگه برخورد کردم که سمور داشتن
چه بلایی سر سموره اومد؟ بهم گفت که مُرد
پاسکال! یودا فرار کرد! یودا
پروندهی اون ۲۰ تا بیمار واجد شرایط رو دارم
همهشون تو مرحلهی حاد بیماریان
ولی هنوز اونقدری جون دارن
واقعاً میخوای همینجوری الکی انتخاب کنی؟
یه خواهشی در مورد یکی از مریضها دارم
میخوام مطمئن شم که یکی از دوزها بهش میرسه
از داروی آزمایشی
پروندهی مارسلین کوچولو رو چک کردم
مگه درمان آزمایشی رو نگرفت؟
نه، نگرفته. چرا؟ قرار بود بهش بدن
باید قیدِ یکی از مریضها رو بزنم تا برای دوست تو جا باز شه
شاید یه دوز کم آوردن؟ و از اون گرفتن؟
دوستت دارم، جوجهاردکِ من
خبرهای بدی دارم آقای وزیر
«جیاس-۴۹» هیچ تاثیری روش نداشت
متاسفم
روز شصت و پنجم
یادآوری میکنم که دیروز سازمان جهانی بهداشت منتشر کرد
بیانیهای که به مردم توصیه میکنه به تعویق بندازن
همهی سفرهای غیرضروری به مونترآل رو
نتیجهش: نصفِ تمام پروازها لغو شدن
و فرودگاه تبدیل شده به یه خوابگاه
فعلاً، مستقیم با دکتر لکلرک مصاحبه میکنیم
ژنویو
مزاحمت شدم؟
هی، برای مراسم خاکسپاری مارسلین خیلی متاسفم
نرسیدم بیام. - اشکالی نداره
یه مراسم کوچیک بود
میتونیم با یه قهوه گپ بزنیم؟
نه، من... نمیتونم، باید برم
بهتری؟
آره، یه هفتهست از بیمارستان مرخص شدم
خوب شدم. دیگه ناقل نیستم
دکترا اینطور گفتن
گوش کن، زیاد وقتت رو نمیگیرم
من
اینا جواهرات منه
مال و اموال زیادی نیست
ولی بعضیهاشون خیلی قشنگن
فکر کنم حتی چند تا از انگشترهای مادربزرگ هم توشون باشه
میخوام بدمشون به تو
آخه چرا؟ نگهشون دار
دیگه بهشون نیاز ندارم
تو همیشه دخترخالهی محبوبم بودی
میخوام مال تو باشن
من اینا رو نمیخوام، مال خودته
وِرو، واقعاً خوشحالم میکنی
برام مهمه
خب، پس ممنون
لطفت رو میرسونه
هی، واقعاً باید آماده شم برم
آره، منم دیگه میرم
مراقب خودت باش
و خانوادهت
تو هم همینطور
۸ اپیدمی - قسمت
باید یه جا پیدا کنی
خواهرت ازم قول گرفت که بیارمش
برو دکتر، حداقل میفهمیم چیه
این چه کمکی میکنه؟
اگه کووا باشه، تو بیمارستان حبسَم میکنن
باید یه چیزی نشونت بدم، بیا ببین
این چیه؟
جیاس-۴۹
تو بیمارستان برای همه به اندازه کافی ندارن
ولی تو اینترنت، هر وقت بخوای میتونی سفارش بدی
عالی نیست؟
الو! هی
شنیدی؟
یه سری هستن به زور وارد خونههای کسایی میشن که
از ترسِ کووا فرار کردن
تظاهر میکنن اونجا زندگی میکنن و بعد همهچی رو میفروشن
ولی تو اینترنت، هر وقت بخوای میتونی سفارش بدی
واقعاً یه مشت کلاهبردارن
شبِ سختی داشتی؟
کمسنوسالترین موردِ کووام رو بستری کردم. یه نوزاد سه ماهه
مادرش ده روزه که حالش بده، اما
اونقدر ترسیده بود که نمیرفت بیمارستان
مردم خیلی احمقن
متنفرم از اینکه اینجا بیکار بشینم
و فقط خبرهای احمقانه بخونم در حالی که کاملاً بیفایدهم
تو دورهی نقاهتی
با زنِ سابقِت حرف زدی؟
نه، فکر خوبی نیست
چرا، اتفاقاً خیلی هم فکر خوبیه
تو تحقیقات اپیدمیولوژیک به ویویان کمک میکنم
عالیه
امروز صبح حرفهات رو تو برنامهی «لوزیه» شنیدم
اوضاع خوب پیش نمیره
داریم به آمار ۲۰۰ تا کشته میرسیم
چطوری میخوای از پسِش بربیای؟
جلسهی خوبی داشته باشی
دویست یعنی یکی بیشتر از ۱۹۹، همین
نه تو ریاضیاتِ رسانه
۱۹۹ دویست یعنی ده برابرِ
مردم وحشت میکنن. به یه استراتژی نیاز داریم
استراتژی اینه که توضیح بدیم اگه مرگومیرِ کمتری میخوایم
مردم باید جلویِ شیوع رو بگیرن
و به محضِ اینکه حالشون بد شد، برن برای تشخیص بیماری
وگرنه اوضاع بدتر میشه
داریم علیه ۲۰۰ تا کشته میجنگیم
توضیحات، کلمات و اعدادت رو فراموش کن
به هیچ دردی نمیخورن
ما به برانگیختنِ احساسات نیاز داریم
ببخشید، باید جواب بدم
سابرینا، چی شده؟
بابا همین الان زنگ زد، میخواد برای مادربزرگ غذا ببرم
ولی میدونی که من از اینجا بیرون نمیرم
چرا باید برای مادربزرگ غذا ببری؟
چون تو خانهی سالمندان هیچی بهش نمیدن
بیخیال، امکان نداره! به عمهت زنگ بزن، اون مسئولِ
عمهم از شهر رفته، فرار کرده
اون دیوونه نیست. خب، حالا چیکار کنیم؟
نمیخوام مرگِ مادربزرگ بیفته گردن من
باشه، با بابات تماس میگیرم، خب؟
خداحافظ
یسیکا دیر میرسه
مهدکودکش بسته شده
عالی شد
الو؟ هی، منم
قضیهی مادرت چیه؟
از یه موردِ احتمالیِ کووا ترسیدن
تو خانهی سالمندان. نمیذارن پرسنل وارد بشن
برام پیغام گذاشتن که دیگه غذا نمیدن
همینطوری یه شبه؟ دیوونهن؟ - کاملاً، آره
ولی قضیه جدیه، با مامان حرف زدم
و از ناهارِ دیروز تا حالا هیچی نخورده
وحشتناکه
ولی... میدونی، سابرینا از خونه بیرون نمیره
واسه همین نمیتونه بره اونجا
تو چی؟
من تو جلسهم. خودت برو
قرنطینهی کاریام
هیچجا نمیتونم برم جز خونه و اورژانس
از دوستت بخواه
آن-ماری، من بقیهی وعدههای غذایی رو ردیف میکنم
اما الان، نمیتونم بذارم از گرسنگی بمیره
باشه؟
میرم، ولی این کار رو به خاطر اون میکنم، نه تو
چرا بیدارم نکردی؟
فکر کردم برات خوبه که یکم بیشتر بخوابی
کیف پولت رو پیدا کردم
نه، دنبال گوشیم میگردم
دارم کلی وقت تلف میکنم
و بقیهی روزم رو باید رکاب بزنم
خیلی دیر قرص خواب خوردم
ساعت ۳ بود، خوابم نمیبرد
تو این بازارِ شام هیچی پیدا نمیکنیم
باید یکم نظم و ترتیب بدیم به اینجا
تازه قبل رفتن به آزمایشگاه، باید یه سری هم به وزارتخونه بزنم
اینجاست! دیگه زیر و رو نکن
رو مخی، خودم میتونم وسایلم رو پیدا کنم
هی
منم ناراحتم
ولی دقودلیم رو سرِ تو خالی نمیکنم
نه، ولی
مارسلین لِوِک-کِرِت، ۷ ساله
برای مادربزرگت بده
ولی تو هم نباید این ریسک رو بکنی
بابات در این مورد چی فکر میکنه؟
اون گاهی اصلاً فکر نمیکنه. خب، اوضاعِ تو چطوره؟
خلوته. خیلی، خیلی خلوت
حداقل به کووا نزدیک نیستی
آره، ولی سعی کن اینجا یه کارِ تابستونی پیدا کنی
یه کابوسه
از این وضعیت متنفرم، فقط ۲۰ دلار تو حسابم مونده
یه لحظه. بله؟ دارم میرم تو گاراژ
میتونی به سمورها غذا بدی؟
مادربزرگ، میدونی که من حساسیت دارم
یه شالگردن ببند و دستکش بپوش
اگه موهاشون رو تنفس نکنی، نباید مشکلی پیش بیاد
باشه. تو خیلی مهربونی
حالا یادت نره چند تا مرغ رو از یخزدگی دربیاری
ایی! اونا مرغ میخورن؟
کیسههای غذای سمور تو بازار هست
ولی پدربزرگم مرغها رو مجانی گرفته
هی، یه سمور میخوای؟
چرا؟ مادربزرگت مجانی میده؟
دارم سعی میکنم راضیش کنم از دستشون راحت شه
نمیفهمم چرا همه فکر میکنن اینا بانمکن
مثل موشهای بزرگِ گوشتخوارن
با دندونهای خونآشامی
بیخیال، پیازداغش رو زیاد نکن
به نظر من که خیلی بانمکن
نه بابا
واسه همین به رئیسم گفتم
که دو هفته وقت لازم دارم تا بیام کانادا
تا تکلیف این قضیه رو روشن کنم
باورت نمیشه چه جنجالی به پا کرد
آره؟ زاو، باباته
چون سهام شرکت تو بورسه
پس طبیعتاً تو این اوضاع و احوال
با وجود پاندمی و این حرفها، طرف عصبی میشه
از نظر من... اصلاً برام مهم نیست
همین الانش هم مراسم خاکسپاری فرانسواز رو از دست دادم
پس اگه قرار باشه بینِ من و پسرم یکی رو انتخاب کنه
No comments yet. Be the first to leave one.