Οι πρώτες 200 γραμμές.
میتونم آزادت کنم. به آرموند، مسئول پرونده، بگو کی آنخیسی رو کشته.
تا آخر حانوکا خونهای.
خب؟
این از کجا اومده؟
حرف نزن.
گرسنهای؟ میتونم برات آبگوشت ذرت درست کنم.
همسلولی قبلیم میگفت بهترین چیزی بوده که تو عمرش خورده.
اون کی بود؟ آزاد شده؟
این مجازاته چون من هیولام؟
خب پس واقعیت چیه؟
چطور یه نفر میتونه چوب بیسبال رو واسه مادرش بلند کنه؟
و تهدید کنه میکشیش؟
دروغه. بده بیاد.
بهت میدمش، بعد از اینکه تصمیم گرفتی
که مادرت و برادرت زنده بمونن یا بمیرن. باشه؟
کی انجامش داد؟
حرف نزدم. به خاطر شماها حسابی پدرم رو درآورد.
بیسبال، تو به مشکل این زندان دسترسی داری.
اون همسلولی عوضیت.
یه کم آب رو گرم میکنی، شکر و روغن اضافه میکنی،
خوب هم میزنیش و میریزی روش. با اون یکی دستت چاقو رو فرو کن توش.
ما ساعت ۴ صبح بیداریم، منتظر که بشنویم قهرمانبازی درمیاری.
کجا؟
چی؟ کی؟
ها؟ هی.
نگهبان، کجا میری؟
واسه اینکه بستیمت متاسفم. پروتکله.
گورتو گم کن.
باید آمادهت کنم واسه چیزی که در راهه.
میبینم تو و رفیقت زورو خوب با هم جور شدید.
خنده و شوخی تو سلول و این حرفا.
ولی باید مراقب باشی.
اون خطرناکه.
نه.
اون که چیزی نیست.
همسلولی قبلیش، شمویل بن آخیا،
دیوونش کرد، و اونم خودکشی کرد.
منظورت از دیوونه چی بود؟
اولش باهاش خوب بود، ولی یواش یواش دیوونش کرد.
شمویل بن آخیا، روحش شاد، بهترین دوست فردی سوسان بود.
نفر دومش بود، قبل از کریس.
ولی بعدش یه...
چطور بگم؟
یه اتفاقی افتاد.
و شمویل منتقل شد به سلول زورو.
اولش خوشحال بود. زورو رو دوست داشت.
اوقات خوبی رو با هم گذروندن.
ولی یه نقاب بود.
چون زورو به جونش افتاد
و طوری نابودش کرد که شمویل دیگه هیچ ارادهای برای زندگی نداشت.
و جونش رو پس داد به خالقش.
نه، نمیگم.
زورو عاشق ذرت بود، درسته؟
دانههای ذرت شیرین
خب، بعد از سه ماه،
که تو این مدت زورو هر چقدر شمویل میخواست بهش ذرت میداد،
بهش نشون داد که در قوطی، وقتی باز میشه، تیزه.
خب، بعد از اینکه هر روز با ذهنش بازی کرد،
و اونو بیشتر و بیشتر ناامید کرد،
بهش یاد داد که یه لبه تیز روی رگ
میتونه به درد و رنج زندگی پایان بده.
پس اونم رگ دستشو زد.
شمویل بن آخیا، روحش در آرامش.
وایسا.
ادامه بده.
بشین.
دادستان میگه
که متهم، دین، فرزند تامارا شیمان،
از دستور دادگاه اطاعت نکرده
و کاری رو که ازش خواسته شده بود رو اجرا نکرده.
خونی ریخته نشد. هیچ فریاد جگرخراشی به گوش نرسید.
تو اون سیاهپوست کثیف رو نکشتی.
چه دفاعی داری؟
فردی، من--
آقای شهردار.
نمیتونم یه آدم رو بکشم.
چند روز دیگه بهم فرصت بده.
بهت قول میدم.
قولت.
واسه من سخته به کسی اعتماد کنم
که با چوب بیسبال به مادرش حمله کرده.
همچین چیزی هرگز اتفاق نیفتاد.
بیسبال، ببین،
تو هیچ انتخابی واسه من نمیذاری
جز اینکه به قلبت متوسل شم.
ببین، اون دوست سیاهپوست عوضیت بهترین رفیق منو کشت،
و تا وقتی اون نمیره من آرامش ندارم.
میفهمی؟
فردی، آروم باش. فردی.
منظورمو میفهمی؟ خوبه، حالا گوش کن.
من دارم دنبال راهی میگردم که بدون خونریزی تو روز تولدم روشن کنم،
که خیلی معنی میده اگه امروز اون دوست سیاهپوستت رو چاقو بزنی،
ولی انگار نمیتونم حالیت کنم.
میفهمی چی دارم بهت میگم؟
فردی، آروم باش.
فردی.
شاید اینجوری واضحتر بشه.
زندانهای نوجوانان خشنترین زندانهای اسرائیلن.
همه با برانکارد از اونجا میرن.
اونجا یه چرخ گوشته. اینکه من جون سالم به در بردم...
معجزه است.
جون به لب شدم، داداش.
نه، واقعاً، من یه بچه طرد شده بودم.
باشه؟
یه همچین جوّی اینجاست، مثل وقتی یه معتاد میاد تو مدرسه سخنرانی کنه.
تا حالا برات پیش اومده؟ آمادهاش نیستی.
بین درس دینی و ورزش. یه بار یه معتاد اومد مدرسه،
ما رو هوس مواد انداخت و رفت.
"ما بنگ میکشیدیم،
و خیلی حال میداد."
"تو یه بطری شکسته میکشیدیمش، رد دود..."
اینو داشت... "دود غلیظی که ریهها رو میپوشوند..."
بعد از سخنرانی، ازش جنس گرفتیم.
"کارت اعتباری هم قبول میکنم، بچهها. مشکلی نیست، من با..."
خلاصه، منو فرستادن برای "مشاهده". اسمش "مشاهده"ست.
اونا قرار بود سه ماه تمام روز تو رو تحت نظر داشته باشن.
ولی اصلاً تحت نظرت نمیگیرن. "بیا اینجا، برو اونجا."
پس منو فرستادن یه مرکز بازپروری که یه روسی به اسم پینی دروری ادارهاش میکرد.
وای، رسیدم به بهشت.
وقتی از شوروی اومدم به سرزمین مقدس،
اسمم رو عوض کردم،
به ارتش پیوستم،
و من به عنوان...
به عنوان سرباز تنها شناخته شدم.
حالا دارم به دنیا کمک میکنم، چون قدردانم.
و قدردانی، روح آدم رو تازه میکنه.
تو قدردانی؟
میدونی اگه بری زندان چی سرت میاد.
نه.
رژ لب و دامن تنت میکنن.
بیا.
حضور و غیاب هر روز صبح ساعت ششه
بعد از اینکه تمیز کردین، مرتب کردین و آماده شدین.
همه چی رو خودتون درست میکنین. غذا رو آماده میکنین، به حیوونا غذا میدین.
اینجا خونه شما و بازسازی شماست.
پس نه گوشی، نه مواد، نه الکل. فهمیدین؟
همین. من رفتم، و شما از جنگو مراقبت کنین.
مراقبت ازش؟ چطور؟ - حالش داغونه.
بچه...
چسب...
انبار...
سوپرچسب
ممنون، کوچولو. ممنون.
جکی تو رو کجا برد؟
چی شده؟
فردی داشت مطمئن میشد که من لو نداده باشمش و کریس رو.
قانع شد؟
امیدوارم.
چیه؟ - فقط بگو چی شد.
تو اول بگو.
اون یارو.
با چسب نشئه شدی؟
اگه تو درباره شمویل بگی، منم بهت میگم.
تو از شمویل از کجا میدونی؟ - شایعات.
شایعات. فهمیدم.
خب؟
اول تو، خرگوش.
سه تن چسب تو چند هفته.
رکورد رو شکستیم.
ولی ما اینقدر مطیع و ساکت بودیم،
پینی دروری، ناجی اسرائیل،
فکر میکرد روشش داره جواب میده، واسه همین گفت...
دین،
خیلی بهت افتخار میکنم.
تو با ایدیاچدی اومدی اینجا که فقط میشد درمانش کرد
با شوک الکتریکی تو وان حمام.
و حالا به خودت نگاه کن.
کار میکنی، زندهای، پاکی.
تو افتخار منی.
همهتون باید مثل اون باشین.
برین، برین سر کار.
همهمون برای این روانی جون کندیم،
که چکهای دولتی رو به جیب میزد و ما رو مجبور میکرد ده تا ویلای دیگه براش بسازیم.
ولی مثل همه ژنرالها، اونم دیوونه شد.
این نعمائه.
نعمای زیبا.
خوب ازش مراقبت کن.
اگه دیدی خیلی گرمشه،
فقط یه دوش بهش بده.
الو؟
مادربزرگ؟
دلم برات تنگ شده، مادربزرگ. دوستت دارم.
الو؟ - دلم برات تنگ شده و دوستت دارم.
مادربزرگ.
کی شطرنج بازی میکنیم، مادربزرگ؟
دین، چیه؟
عزیزم، همه چی خوبه؟
مادربزرگ، من...
چرا صدات اینجوریه؟
چی شده؟
نشئهای؟
چته تو؟
سگ کوچولو.
بیا اینجا. - نشئه نیستم.
معتاد.
چی کار کردی؟ چرا؟
ولم کن، نشئه نیستم.
تو افتخار من بودی. تو بچه من بودی.
تو هم درست مثل بقیه هستی.
یه معتاد دروغگو.
No comments yet. Be the first to leave one.