The first 200 lines.
مامانم بهت گفت بیای؟
چرا با این حکم اومدی؟
میفهمم چرا ازم متنفری. چون من کشتمش.
ولی بهت قسم میخورم، اون آخرین نفریه که میکشم.
از کجا میدونی دوباره اتفاق نمیافته؟ - همینجوری. چون تو الان اینجایی.
الان لباساتو دربیار! - میخوام دوش بگیرم!
این قیافه کیوت؟ هر چی لازم داشته باشی میتونه بدزده.
سانی هیچوقت منو مجرم نکرد. ما برادر خونی بودیم.
مادربزرگ. - بالشت از خونه مامانت.
هیچ قاضیای بعد از اینکه بهت اتهام پخش مواد مخدر زدن، نمیفرستت خونه.
رفتارت خوب باشه، شاید چند ماه از حکمت کم کنن.
کی اسم باباشو نمیدونه؟ - نمیخوام بدونم.
مامانم میگه میخواست ما رو بکشه.
بنداز بالا، اینور! - پاس بده!
میگه: «برای عشریتِ، ها؟ عوضی.»
چون شما یه مشت احمق بیمصرفِ مغز کوچولویید.
دو ماه از حکمت کم شد. تبریک.
نمیتونم برگردم اونجا. - اون میدونه، و یه راهحل داره.
باید از زورو خداحافظی کنم. - هر وقت ما گفتیم میری.
خداحافظ، دین. - ولم کن، حرومزاده!
«و شائول به داوود گفت،
تو نمیتوانی به آن فلسطینی بروی و با او بجنگی،
زیرا تو پسری، و او از جوانی جنگجو بوده است.»
چرا داوود به خودش اجازه میده
که بره به جنگ این غول عظیم،
بدون سپر؟
کسی هست؟
چون به جای مغز تخم داره؟
از زندان اومدم بیرون. برگشتم.
مادربزرگم مرد. مادربزرگم داشت...
هان؟ چرا شونه بالا میاندازی؟
به هر چیزی میخندن. تا حالا همچین تماشاگرای احمقی ندیده بودم.
«ها ها، خوبه، آره...»
مثل کلاس استثنائیه.
«خوبه...»
مردم همیشه میگن، «زندان، خوبه...» بدون اینکه بپرسن واسه چی.
«آه آره، واسه چی افتاده بودی؟» - «تجاوز به یه بچه.» میدونی، نمیتونی...
واقعاً نمیتونی از اون برگردی. «من تو جوونیم یه پدوفیل بودم،
ولی فهمیدم اشتباه بود، و الان تو مسیر خوبی هستم. استندآپ رو پیدا کردم.»
«من یه پدوفیل غیرفعالم. قبول دارم.»
یه پدوفیل نمیتونه بگه، «یه دوره از زندگیم بود.»
میدونی چرا از پدوفیلها خوشم نمیآد؟ خیلی کوچیک فکر میکنن.
فکر کردم اون چیزی که تو کلاس گفتی خندهدار بود،
ولی بیشتر مردم حس شوخطبعی ندارن.
بستگی داره کجا.
منظورت چیه «بستگی داره کجا»؟
یعنی، مثلاً،
تو زندان؟
نه، فقط
همه میخوان بدونن چطوره.
ولی خودتو مجبور نکن.
هی، دین،
نمیدونم هنوز انجامش میدی یا نه،
ولی میتونی یه چیزی واسم ردیف کنی؟
دین، بریم. خسته شدم از اینجا.
اووه!
باحال!
چه خبره، عزیزای من؟ - خوبیم. شما چطورید، مامان؟
مدرسه چطور بود؟
خوب بود. - واسه منم همینطور.
بیاید اینجا. کتکتون میزنم. دو به دو؟
باحال! خوشت اومد؟
دین، بیا دیگه.
الان برمیگردم.
بابا، چیه؟
به کیوپید خوش آمدید...
از چلی خواستی واسم برگ ملاقات بگیره؟
میدونی که ممنوعه.
میدونم، ولی گفتی سعی میکنی.
دین، بسه. زندان رو فراموش کن. برو پیش اون مردم خداپرستت.
هی، آروم باش، اونا مردم من نیستن.
ولی بد هم نیستن. چی بگم؟
خوش به حالت. پس برو دنبال زندگیت. - چرا اینطوری هستی؟
باید برم، رَبیت.
وایسا، چی... - سرشماری زودهنگام به خاطر هندیها.
وایسا، چیزایی که واست فرستادم رسید به دستت؟
آره. باشه، خداحافظ.
باشه، فردا باهات حرف میزنم...
دین، میتونی بیای اینجا؟
درستش میکنیم.
شاید قبول کنه.
سلام. - هی، دینچو.
چطوری عزیزم؟
چی... چه خبره؟
از من خسته شدی؟
فکر میکنی؟ کی میخواد ظرفا رو بشوره؟
نمیدونم چطوری تونستی این موجود داغون رو به یه آدم قابل تحمل تبدیل کنی.
نسبتاً البته.
خب، مدارک.
بشین، دین.
خب...
مادربزرگت درست قبل از مرگش حسابی خل شده بوده حتماً.
اون تصمیم گرفت همه چیز رو به تو بده. - چی؟
درست شنیدی. - ببین، دین.
باید یه راهی پیدا کنیم که تو یه زندگی جدید رو شروع کنی.
بله، البته. - بله.
فقط میخوایم مطمئن شیم که گرفتن این همه پول گیجت نمیکنه.
چرا باید گیجم کنه؟
این کاریه که پول میکنه. مردم رو گیج میکنه.
پس هر سه تامون یه شرط گذاشتیم، باشه؟
پول میره تو یه صندوق،
ولی از اونجایی که داری پیش ما زندگی میکنی،
ماهی ۵۰۰ شکل بهت واریز میکنیم.
ولی فقط اگه خودتو همین الان
بس کن دیگه با این توپ!
منظورت چیه؟
مکالمه با هزینه مقصد، ساعتها پای تلفن.
دیگه بسه این توپ لعنتی!
این درست نیست.
به آدم خاصی زنگ میزنی
چه فرقی میکنه؟
چرا؟
یه لحظه صبر کن، دینچ.
قبل از اینکه همه کتکت بزنن،
ولی این پول منه.
پس، اگه میخوای یه زندگی عادی بسازی،
از همین الان شروع میشه، و با قطع کردن
قول میدی؟
قول میدم.
دینچ، منو راهنمایی کن بیرون.
دینچو،
یه لحظه نگام کن.
یه لطفی در حقم کن و پسر خوبی باش.
من همیشه پسر خوبی هستم.
بیدارش نکنیم؟
دیرمون شده. بریم.
به کاپید خوش آمدید...
بله؟
رئیس، دین شایمان هستم.
دیوونه شدی؟ چرا اینجا زنگ زدی؟
من فقط باید با زورو حرف بزنم.
نمیشه دین. لطفاً بیخیالش شو.
نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم
و تو این دستور رو دادی.
نمیخواد با من حرف بزنه؟
اتفاقی افتاده؟
دین، من بهش گفتم باهات حرف نزنه.
تو باید فراموشش کنی و ادامه بدی.
لعنتی!
بشین.
دلمون برات تنگ شده بود، احمق.
فکر میکردیم دیگه هیچوقت نمیبینیمت.
بزرگ شدی، نه؟
چه مویی؟
این موئه، رفیق. موفق باشی.
با پسرعموت، بروس لی، توی تل موند بودم.
بفرما. پس میتونی همشو تو دو هفته جابجا کنی؟
آره.
مطمئنی؟ خیلی زیاده ها.
آب خوردنه.
جدی میگم.
ما رفیقیم، درسته؟
همه چی خوبه. یه ارثی بهم رسیده.
ارث؟ کدوم ارث؟
ارث برای زن و بچهس.
نه برای ماجراجویی و قماربازی.
بفرما این یه گوشی، که گم و گورت نکنم.
اوکی، باحاله.
هرچی لازم داشتی،
به کس دیگه ای زنگ نمیزنی. فهمیدی؟
ولی همونطور که تو تلفن گفتم،
چه مشکلی؟
یه تیکه آهن میخوام.
چه آهنی؟
که یه گنگستر تل آویوی رو بزنم.
شوخی میکنی.
یا میخوای کبوتر بزنی؟
کبوتر دوست نداری؟
فقط برای اینکه احساس امنیت کنم، داداش.
جنس رو دو هفته بچرخون، بعد حرف میزنیم.
باشه. اگه نداری، مهم نیست.
اون عوضی کوچولو...
به هر حال، با این خانواده خلافکار قاطی شدم.
شروع کردم زبونشون رو یاد بگیرم.
تو تصویر خودم غرق شدم.
بخشی از این دنیا، بخشی از این زبون شدم.
با این آدما میچرخیدم.
خانوادههای خلافکار با ون میومدن دنبالم.
یه اسلحه میخواستم.
اون موقع، همه...
جا افتادم توشون، میفهمی.
و ازش لذت میبردم.
آره، همینطور بود.
هی، ببخشید دیر کردم.
من...
کولهتو دربیار، یه چیزی بخور.
بشین.
میخوای غذا بخوری؟
این کیف چیه؟
بس کن این قضاوت کردنا رو.
باشه، چی شده؟ همه چی خوبه.
باشه، فقط تنهام بذار.
خوبم، بابا.
به نظر من که خوب نیست.
شاید بهمون بگی چی شده؟
یه چیزی بگو.
یه پسری هست که تو زندون دیدمش.
اون به خاطر تجاوز به یه بچه هشت ساله
دین...
ازمون میخواست بهش بگن "ایلان اسب".
No comments yet. Be the first to leave one.