Οι πρώτες 200 γραμμές.
بچهها، شما خیلیخیلی خوب بودید
واسه همین یه اردوی خیلی خاص جایزه گرفتید
برای بهترین روز زندگیتون توی پارک آبیِ... آماده بشید
موزهی منسوجات اواخر دورهی ویکتوریا
اه
من کلمهی «پارک آبی» رو دیدم
و اونقدر ذوقزده شدم که بقیهشو نخوندم
فرش سالن ورودی، کپیِ یه فرش اصلیه
که آقای واتِرپارک توی سفرش به اوترخت دیده بود
کسی حدسی دربارهی نقشونگارش داره؟
کسی؟ ویلتون. طرحش ویلتونه
تو اولین کسی هستی که تا حالا جواب اینو داده
و یه راهنمای موزه هیچوقت اولین بارشو فراموش نمیکنه
ایییش
بچهها، ورودی رو که دیدید
حالا بریم «نیمورودی» رو ببینیم
خب، واسه این حجم از کسلکنندگی فقط یه راه چاره هست
یه تهاجم خانگی به سبک عصر طلایی
نه. نه. نه
باید یه چیز باحالی
توی این سیاهچالِ پر از گرد و خاک باشه
همم؟
واو
یه چیزی
نترسید و سوراخسوراخهای
این نمدِ سموریِ دورهی ادواردی رو لمس کنید
من که نمیترسم
پِست
یه چیزی
دارم روی فانوس دریایی سنت آگوستین برف میبارونم
جنگِ گویهای برفی
اوه، این پارچه زریباف
تا حالا چنین تارِ مجللی رو لمس نکرده بودم
با پودش ور برید
این گوی رو بخور
امانتهای من
این مسخرهبازی همین الان تموم میشه
گویها پایین. حواسا جمع
سرم رو بلند کنم؟ اطاعت شد
این چند هفتهی گذشته خیلی سخت بود
پنج تا جراحی چشم. دو تا پیوند پلک
الان سلولهای استوانهای دارم، ولی مخروطی نه
اما یه هدفی دارم
با اینکه آخرین روز قبل از تعطیلات عیده
باید برمیگشتم
تا بتونم کلماتی رو بگم که هر مدیری
آرزوی گفتنشون رو داره
شما والدینِ آشغالی هستید
والدین آشغال؟
حتی من؟
بله، هر دوی شما اون هیولای گویِ برفیپرتکن رو پس انداختین
اون گفت: «بپایید!»
منم بر همین اساس سرم رو آوردم بالا
خواهش میکنم، مدیر اسکینر
بارت بچهی بدی نیست
کاش میتونستید پسر کوچولوی خاص من رو همونجوری که من میبینم، ببینید
بیخیال مارج. بارت خودِ شیطونه و خودت هم این رو میدونی
در هر صورت، تقصیر خودته که یه روانیِ جوگیر
مثل اون رو بردی به پارک آبی. اون که پارک آبی نبود
اوه. من بعد از کلمهی اولِ
روی برگه رضایتنامه رو دیگه نخوندم
همهی شما پدر و مادرا لنگهی همید
وقتی بچههاتون موفق میشن، افتخارش رو به نام خودتون میزنید
و وقتی شکست میخورن، بهونه میتراشید. حالم رو به هم میزنه
به خاطر وجود پدر و مادرهایی مثل شماست که
من از بچهها متنفرم
اه. نشنیده بگیرید. تعطیلات بهاری خوبی داشته باشید
مادر، من اومدم خونه
سیمور عزیزم
متاسفم که توی بیمارستان بهت سر نزدم
اوه، هیچ مادری دوست نداره پسرش رو ببینه
نقطه ته خط
دارم با جاسپر میرم آتلانتیک سیتی
قراره یه ماهِ تمام یکسره پوکر بازی کنیم
و شاید این وسطها یه کم ورقبازی هم بکنیم
چشمک، چشمک. ها
حتماً حس خوبیه که آدم بتونه چشمک بزنه
عیبی نداره، اینجوری هم بد نیست
کل تعطیلات بهاری رو وقت دارم تا هر کاری دلم میخواد بکنم
فرمهای درخواست کتاب درسی و نوشابهی ولرم
زندگیِ اعیونی یعنی این
کی اونجاست؟
اون «کی» نیست، «چیه»
برو پی کارت! دارم با زنم صفا میکنم
اما یه موجودی توی مدرسه رها شده
خب چرا زودتر نگفتی مرد؟
بازیِ «اسکرابلِ اسکاتلندیمون» میتونه منتظر بمونه
حالا برو یه حیوونِ ترسو و بیپناه رو بکش
که اشتباهی پاش به دنیای آدما باز شده
همون موجود
اِ، من روحم... روح بچهای که سالها پیش مُرده
همون موقعها که بچهها پشت سر هم میمردن
یه شبح
پس اونایی که توی باغچهی شنی پیدا کردم، استخون سگ نبودن
تو روح و این چیزا نیستی
تو داشتی توی کتابخونهی من زندگی میکردی
زندگی توی کتابخونه؟
خیلی چندشه پسر
چطور میتونی این رو به یه بچهی کوچیک بگی؟
حالا هم از توی چمنهای من برو بیرون
یه دانشآموز که تو مدرسه تلپ شده
چطوری با این ننگ زندگی کنم؟
یه همچین لکهای توی... پرونده دائمیم
چه مرگته؟ اینا چیه از چشمات میآد بیرون، دیوونه؟
این برف فانتزیه
میشناسمت. اسمت، اوم، هابـه
تو اینجا دانشآموزی
این تخلف آشکار مستقیم میره تو پروندهت
خب، با اون اشکای براقت خوش باش
من تو اون پرونده نیستم
ثبتنام نکردی؟ ولی... من دیدمت
تو کلاس خانم پیتونی
یکی از اون بچههایی که ته کلاس بین اون دختر عینکیه
و اون پسر دندونخرگوشیه میشینن و اصلاً حرف نمیزنن
یا خدا. داشتی نقش دانشآموز رو بازی میکردی
که بتونی تو مدرسه زندگی کنی
که بتونی تو مدرسه زندگی کنی. زندگی تو مدرسه
اِ اِ مدرسه
مامان بابات کجان؟ مامان بابات کجان؟
مامانم با جاسپره و خاکستر بابام هم
توی یه کیسه تو اتاق خیاطی طبقه بالاست
حالا، راستشو بگو. سیمور
چه جهنمی داره اتفاق میافته؟ مواظب باش، جاکشت اومد
اون جاکش من نیست. من حواسم هست قربان
دارم به بهزیستی زنگ میزنم
اگه این کارو کنی مثل سگ تیکهتیکهت میکنم
اگه دولت بفهمه
یه بچه فراری اینجا چادر زده
این مدرسه رو تبدیل میکنن به یکی از این فروشگاههای هالووین. افتاد؟
تو این بچه رو زیر نظر میگیری
تا وقتی که خانوادهش رو پیدا کنی و برش گردونی بهشون
من دارم میرم بخوابم
دفعه بعد که دیدمت بهتره پولم نقد باشه
منظورم فرمهای درخواست کتابهای درسی سال بعده
معلومه خیلی برات ارزش قائله
زیاد عادت نکن
فقط تا وقتی که پدر مادرت رو پیدا کنم اینجا میمونی
ببینید، مدیر اسکینر
پیداشون نمیکنید. اونا مردن
اوه، خدای من. خیلی متاسفم
وحشتناک بود. بالنشون
روز تولد کیم جونگ اون رفت تو آسمون کره شمالی
و با یه موشک بالستیکِ جشن تولد به فنا رفت
یه مشت دروغِ محض
وای خدای من، تو خیلی احمقی
چطوری تا حالا زنده موندی؟
وقتی به من احترام نمیذاری، پس نباید توقع احترام داشته باشی
از اتاق خیاطی مادرم بیرون نمیآی تا وقتی که
بهم قدرت بده، بابا
برگرد همین تو
ای بابا، تازه میخواستم برم آمریکا رو کشف کنم
خوش گذشت، ولی دیگه باید برم
میزبان معرکهای بودی. پنج ستاره بهت میدم
وقتشه غرورم رو بذارم کنار و درخواست کمک کنم
مارج، یه مَرده اومده اینجا
مدیر اسکینر؟ باز اومدین سرمون داد و بیداد کنین؟
آقای سیمپسون، خانم سیمپسون
با کمال تواضع اومدم پیشتون
من هیچوقت مجبور نبودم با یه بچه سر و کله بزنم
اونم خارج از ساعتهای ۸:۱۰ تا ۲:۴۵
به راهنماییتون نیاز دارم. با این الفبچه چهکار کنم؟
دارین از ما میپرسین؟ از "والدینِ آشغالی"؟
آخه ما یه هیولا پس انداختیم
یه روز با یه بچه بوده و همین الانش کم آورده
و حالا به کمک ما نیاز داره
خواهشم میکنم، بدجوری درموندهام
وای خدای من، چقدر این صحنه قشنگه
باشه، باشه. حالا بچه کجاست؟
تو خونه منه. نلسون رو استخدام کردم که مراقبش باشه
سردمه. میشه بخاری رو زیاد کنی؟
هرچی شما بگی، مشتری شمایی
توروخدا، دیگه به ته خط رسیدم. برای "هاب" به کمکتون نیاز دارم
باشه. چون خیلی مودبانه التماس کردی
چند تا از تجربههای طلایی والدگریمون رو در اختیارت میذاریم
گاهی وقتها بچههای لجباز فقط میخوان دیده بشن
ببین این معجزه کوچولو به چی علاقه داره و تشویقش کن
یهکم جذبه داشته باش و سختگیری کن
هر روزش باید مثل اولین روز زندان باشه
طوری که تک و تنها تو حیاط زندان مونده و حتی یه چاقو هم برای دفاع نداره
غرق بوسه و بغلش کن. روحیهاش رو داغون کن
بذار رو شونهات گریه کنه. "بسه دیگه، اینقدر زوزه نکش!"
بهش بگو دوستش داری. بهش بگو شانس آوردی که هنوز زندهای
خلاقیتش رو شکوفا کن
بکنش توی قفس سگ
یا خدا
ممکنه یکی روی این پلاستیکِ خیس لیز بخوره
یا بدتر از اون، سُر بخوره
یتیمِ خیس داره میاد، راه رو باز کنین
اوه! اوه، اوه، اوه
اوه
اوه، اوه. باز هم همدیگه رو دیدیم، "دارثِ کسلکننده"
یهکم به این بچه آسون بگیر. پدر و مادرش توی کشتی تایتانیک مُردن
عصر بخیر، سیمور. همون همیشگی رو میخوای؟
اوه، نه ممنون فیلیپ. باید برای این جوجهی ژندهپوش
چند دست لباس مدرسهایِ درست و حسابی بگیریم
اوم... شاید یه پلیورِ نخیِ پاپلین
با یه شلوارِ مخملِ کبریتیِ خط اتودار
¶ خستهکنندهترین بازندهی دنیا ¶
¶ داره من رو مثل خودش لباس میپوشونه ¶
¶ خونهاش بوی جیشِ پیرزنها رو میدِه ¶
No comments yet. Be the first to leave one.