Jaadugar: A Witch in Mongolia

Jaadugar: A Witch in Mongolia (天幕のジャードゥーガル)

دانلود زیرنویس Farsi/persian

فصل 1

هماهنگ با نسخه‌های زیر

Jaadugar A Witch In Mongolia S01E04 1080p WEB-DL x264
ناشر Ehsan_Cn
✦ ⫷ احـــســـان ⫸ | 𝐄𝐡𝐬𝐚𝐧_𝐂𝐧 ✦

برچسب‌ها

webdl
تاریخ انتشار: 2026-07-22
تعداد دانلود: 19
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi/persian

نخستین 134 خط.

‫تو کسی هستی که قراره ‫این کتاب رو به من یاد بده، درسته؟

‫ ‫

‫ ⟡ مـتـرجم : احـــســـان ⟡ ‫⟡ چـنل تلگـرام : Sub_Ehsan@ ⟡

‫باور نکردنیه.

‫تولوی واقعاً نسخه «اصول» رو برام پیدا کرد.

‫اسمت چیه؟

‫من فاطمه هستم.

‫توی درس‌ هاتون بهتون کمک میکنم، سرورم.

‫مشتاقش هستم.

‫ولی...

‫سرورم با این کتاب چیکار دارن؟

‫ارزش چندانی نداره.

‫چی؟

‫«نقطه چیزیه که بخش نداره.»

‫«خط، طولی بدون عرضه.»

‫فقط واضحات رو بیان میکنه.

‫چندان مفید نیست.

‫واقعاً اینطوره؟

‫مطمئن نیستم چرا از اول ‫اون کتاب رو میخواست...

‫ولی به نظر میرسید اون شاهزاده، ‫تولوی، ارزشش رو درک نمیکنه.

‫شاید اگه علاقه‌ش رو از دست بده، ‫کتاب رو رها کنه.

‫بیان واضحات.

‫آره، درسته.

‫حداقل برای مردم شما.

‫چی؟

‫ولی برای ما، این کتاب نقطه آغازه.

‫آغاز سفر ما برای کسب دانش غربی ‫که توی دشت‌ ها پیدا نمیشه.

‫چی؟

‫تولوی، همسرم، اوتچیگینه.

‫اون نگهبان اجاق خونه‌ست، ‫و وظیفه‌ش پاسداری از آتش اونه.

‫حتی بعد از اینکه برادرهای بزرگ ترش رفتن، ‫و چراگاه‌ های خودشون رو گرفتن...

‫پسر کوچیک‌ تر توی خونه موند...

‫تا از دارایی خانواده محافظت کنه، ‫و در نهایت اون رو به ارث ببره.

‫به عنوان اوتچیگین، ‫تولوی یه روز امپراتور میشه.

‫ولی خب...

‫بعضی وقت‌ ها اونقدرا هم ‫باهوش نیست، مگه نه؟

‫و فقط تولوی نیست. همین رو میشه ‫درباره خیلی از مردم ما هم گفت.

‫اونا فقط زندگی توی این دشت رو میشناسن.

‫هر چقدر هم که پهناور باشه، ‫دنیا از این هم پهناورتره.

‫میخوام بیشتر یاد بگیرم.

‫درباره سرزمین‌ های متعددی ‫که زیر سم اسب‌ های مغوله.

‫مردم شما از دوران باستان، ‫حرکت ستاره‌ ها رو پیش بینی میکردن، درسته؟

‫چقدر عجیبه که میتونید ‫اندازه زمین رو محاسبه کنید.

‫این شخص تا کرانه‌ های زمین سفر کرده بود؟

‫البته که نه. ‫اون از هندسه استفاده کرد.

‫چی باعث میشه که ‫«چیزهای بدیهی»، بدیهی باشن؟

‫با جمع‌ آوری تک‌ تک نمونه‌ هاست ‫که اصول کلی رو اثبات میکنیم.

‫کسب دانش برای انتقال دادن ‫به نسل‌ های آینده.

‫این نقش منه، به عنوان کسی ‫که یه روز ملکه میشه.

‫آه، چرا اون...

‫چرا انقدر عصبانیم میکنه؟

‫هیچی درباره‌ اینکه چطور اون کتاب ‫به دستت رسیده نمیدونی؟

‫نمیتونی رنج و محنتی رو تصور کنی ‫که باید تحمل کنیم...

‫وقتی برای کار خیری که الان میکنی، از کسایی ‫تشکر میکنیم که همه‌ چیزمون رو غارت کردن؟

‫یعنی میخوای بگی هیچی از حس و حال من ‫که اینجا نشستم نمیدونی؟

‫چی شده؟ ‫حالت خوب نیست؟

‫نه. ذکاوت شما رو تحسین میکنم.

‫خدمت به والاحضرت باعث افتخاره. ‫تمام تلاشم رو میکنم.

‫خوش‌ شانسم که کمکت رو دارم. ‫پیشاپیش ممنونم.

‫میدونم حتماً خسته هستی. ‫فعلاً میتونی مرخص بشی.

‫با اجازه‌تون مرخص میشم.

‫به درایت تو شدیداً نیاز داریم.

‫شرمنده‌م که اون‌ موقع، ‫حتی برای یه لحظه، مردد شدم.

‫باید...

‫من به‌ تنهایی نباید این خشم رو فراموش کنم.

‫هیچ وقت تسلیم نمیشم...

‫در برابر اون زن!

‫خوش برگشتی، فاطمه.

‫نمیدونم چطور ازت تشکر کنم که ‫توی این طوفان شن بیرون رفتی.

‫حرفش رو هم نزن.

‫اینجا توی مغولستان، ‫با پایان طوفان‌ های شن بهار فرا میرسه.

‫چقدر دلم برای بهار ایران تنگ شده.

‫مادرم چندان با زندگی در اینجا خو نگرفته.

‫فاطمه.

‫شاهدخت سرقویتی ازت میخواد ‫که به چادرش بری.

‫میخواد تدریس «اصول» رو بهش شروع کنی.

‫حتماً.

‫فاطمه! چه بلایی سر صورتت اومده؟

‫توی مغولستان حیوون خیلی زیاده.

‫چیزی جز مایهٔ دردسر نیستن.

‫شاید.

‫ولی اگه بشناسیشون، ‫میتونن خیلی دوست‌ داشتنی باشن.

‫واقعاً اینطوره؟

‫بفرمایید، یک لحظه.

‫این دیگه دومین زمستون ما توی اینجاست.

‫مادر، وضعیت سلامتیت این اواخر بهتر شده.

‫بالاخره به زندگی در اینجا ‫توی مغولستان عادت کردم.

‫این هوای سرد تنها چیزیه ‫که نمیتونم بهش عادت کنم.

‫چو، چو!

‫سه سال قبل از اینکه ‫ستاره معلم سرقویتی شد...

‫ارتش مغول، شاه خوارزم رو شکست داد، ‫که قدرت بزرگی توی آسیای مرکزی بود...

‫و پیروزمندانه به اردوگاهش توی دشت برگشت.

‫برای استقبال از ارتش مغول، ‫سرقویتی و دربارش...

‫به جنوب غربی کوه‌ های آلتای ‫و حوضه رود امیل سفر کردن...

‫و در اونجا برای جشن گرفتن پیروزی، ‫ضیافت و شکاری برپا کردن.

‫پدر!

‫هولاکو! قوبلای!

‫من یه گوزن شکار کردم.

‫منم یه خرگوش شکار کردم.

‫شما دو تا واقعاً به پدرتون رفتید.

‫پدر!

‫اولین بارم بود که به شکار میرفتم.

‫خب؟ معرکه نیستم؟

‫آره، معرکه‌ست...

‫شاهزاده هولاکو. ‫شاهزاده قوبلای.

‫لطفاً آماده بشید، ‫چون خان بزرگ به‌ زودی میرسن.

‫فاطمه! اونجا رو نگاه کن!

‫وای، چه گوزن باشکوهی.

‫شکار کردن یه خرگوش چابک هم ‫کار کوچیکی نیست، شاهزاده قوبلای.

‫همه تمریناتم با تیروکمان بالاخره نتیجه داد.

‫اون دختر کیه؟

‫اون معلمیه که برای خوندن ‫«اصول» برام پیدا کردی.

‫آه، دختر همون دانشمند؟

‫چطوره؟ وظایفش رو به‌ خوبی انجام میده؟

‫توی کارش خیلی کوشاست. ‫باهوش و بافکر هم هست.

‫فقط وقتی اونطور دلربا لبخند میزنه ‫میشه فهمید چقدر جوونه.

‫نه تنها اصول، ‫بلکه یه مربی کاربلد هم برام آوردی.

‫البته، معلومه.

‫خوش‌ تیپ نشدم؟

‫حریفی سرسخت.

‫رسمه که بعد از اولین شکار یه کودک، ‫چربی حیوون رو به انگشت هاش بمالن.

‫خود خان بزرگ شخصاً این رسم رو اجرا میکنه.

‫خان بزرگ تشریف آوردن.

‫برادر قوبلای، بیا بریم.

‫آره!

‫امپراتور مغول‌ ها، چنگیزخان.

‫اون بود که این امپراتوری پهناور رو بنا کرد.

‫در عرض سه سال، سرنوشت رقم‌ خورده ‫در طالع حاضران توی این جمع...

‫با افول اون ستارهٔ باشکوه، چنگیزخان، ‫دستخوش تغییری بزرگ میشد.

‫آسوده‌ خاطر باشید، خان بزرگ.

‫آیندهٔ مغول‌ ها همونطور میشه ‫که شما خواستید.

More Farsi/persian subtitles for Jaadugar: A Witch in Mongolia

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left