نخستین 153 خط.
هی! گوش کن!
نمیخوای اون کتاب رو پس بگیری؟
چی؟
⟡ مـتـرجم : احـــســـان ⟡ ⟡ چـنل تلگـرام : Sub_Ehsan@ ⟡
قرن سیزدهم شاهد ظهور امپراتوری پهناوری در سراسر اوراسیا بود.
چنگیزخان، «فرمانروای جهان».
اون که «خان بزرگ» خونده میشد، در کنار خاندانش امپراتوری مغول رو بنا نهاد.
اگرچه مغول ها در ابتدا فقط قبیله کوچیکی بودن...
ولی تا سال ۱۲۰۶ میلادی، سایر قبایل استپ رو فتح کرده و به قدرت بزرگی تبدیل شدن.
دیری نگذشت که اونا به کشورهای مختلف هم مرز با استپ یورش بردن.
درود، برادران.
تولوی.
هنوز به اندازه کافی ننوشیدی؟
خوش اومدی.
لشکرکشی به خوارزم چطور پیش رفت؟
خوب پیش رفت، به جز...
سربازهای زیادی رو از دست دادیم.
شرمساریش برای منه.
جوجی، تقصیر دودلی توئه.
تنها کاری که باید میکردی اطاعت از دستورات پدر بود.
کافیه، شما دو نفر.
تو چطور، تولوی؟ فکر کنم توی ایران بودی؟
همینطوره.
توی نبرد مایه افتخار اسم چنگیزخان شدم.
همونطور که شایسته اوتچیگین، امپراتور آینده ماست.
علاوه بر این، چیز خوبی هم به دست آوردم.
کتابی به زبانی بیگانه؟
شنیدم اسمش «اصول» هست.
همسرم این کتاب رو به عنوان نشونه ای از دلاوری هام از من خواست.
عجب زن قانعی!
میتونست به جاش طلا یا جواهر بخواد.
برای خوشحال کردنش هر کاری میکنم.
خب، توی این کتاب چی نوشته شده؟
نمیدونم.
اوه، پس دانشمندی داری که محتوای اون رو توضیح بده؟
نه.
همسرت میتونه زبان های بیگانه رو بخونه؟
فکر نمیکنم.
ای وای.
برای همین، امیدوار بودم تو رو به شاهزاده تولوی معرفی کنم.
تو دختر یه دانشمند هستی، مگه نه؟
ترجیح میدادم به جاش خودم داوطلب بشم...
ولی متأسفانه، فقط میتونم چیزهای ساده رو بخونم و بنویسم.
البته زبان های جدید رو سریع یاد میگیرم.
چرا اون کتاب رو میخواست؟
ها؟ اصلاً نمیدونم.
حتی نمیتونه نوشته های توش رو بخونه.
و به جای طلا یا نقره اون رو خواست.
واقعاً درخواست عجیبیه.
با این حال، این فرصت توئه تا به خاندان امپراتوری خدمت کنی.
و اینکه اون کتاب رو دوباره به دست بیاری.
معامله بدی نیست، مگه نه؟
امپراتور مغول؟ به خاندانش خدمت کنم؟
نه، قبل از اون... قبل از همه اینا...
همسرم این کتاب رو ازم خواسته بود.
بانوم به خاطر این مُرد؟!
اوم، اتفاقی که برای خانوادهت افتاد خب، مایه تأسف بود.
پس بذار ازت عذرخواهی کنم.
ولی چاره دیگه ای نداشتم.
دارم هر کاری از دستم بر میاد میکنم تا رضایتشون رو جلب کنم.
نمیخوام به خط مقدم فرستاده بشم.
پسرهای هم سن من سر از خط مقدم ارتش های اعزامی اونا در میارن.
تا سپر انسانی بشن.
هنوز سنت به ریش در آوردن نمیرسه. اسیرت کردن؟
همینطوره.
نه، دیگه حرف زدن از گذشته کافیه.
این فرصت منه تا خودم رو بالا بکشم.
با این نظم اجتماعی جدید، راهی برای موفقیت بر اساس شایستگی به رومون باز شده.
هر کاری لازم باشه انجام میدم تا زنده بمونم و به جاهای بزرگ برسم.
حالا نوبت توئه که از تحصیلاتت بیشترین استفاده رو بکنی.
و البته از اون چهره دلنشینت.
اگه بخت یارت باشه، میتونی ملازم یه شخصیت عالی رتبه بشی.
همونطور که میبینی، لبخندش خیلی دلنشینه.
برای همین باید یه کاری بکنی.
ولی دقیقاً چه کاری؟
من از کجا بدونم که توی این موقعیت چه راهی رو باید پیش بگیرم؟
باید چیکار کنم؟
ولی اگه درس بخونی و دانا بشی...
توی هر دردسری که بیفتی، میدونی بهترین اقدام چیه.
من هم به حکمت باستان، و هم به آموزه های مدرن مسلط هستم.
نیازی به گفتن نیست که...
میتونم اون کتاب رو بخونم، کتاب اصول اقلیدس رو.
حق با توئه.
دلم میخواد یه زندگی راحت داشته باشم، و هر روز غذاهای خوب بخورم.
این ممکنه فرصت طلایی من باشه!
مطمئنم اگه با هم همکاری کنیم میتونیم از پسش بر بیایم!
آره.
اسم من شیرا هست. اهل سمرقند هستم.
من ستاره هستم.
ستاره؟
اوم، یه لحظه وایسا.
یه اسم پرطمطراق مثل این...
آره، من یه برده هستم. مگه چیه؟
شاید این یه نظم اجتماعی جدید باشه...
ولی اصیل زاده بودن هنوز هم خیلی به کارت میاد.
مخصوصاً موقع سر و کار داشتن با خاندان امپراتوری.
خب، فکر کنم بتونی راحت دروغ بگی.
بیا یه اسم باوقارتر انتخاب کنیم.
در این صورت...
فرمانده تومان.
این همون بانوی جوونیه که دربارهش گفتم.
من مترجمش، شیرا هستم.
از آشنایی با شما خوشبختم.
خوب گوش کن.
هر کسی که به حضور مغول ها پذیرفته میشه، باید از بین دو آتش عبور کنه.
اونا معتقدن آتش قدرت تطهیر شرارت رو داره.
یه رسم کافرانه، مگه نه؟
در ضمن، به هیچ وجه پات رو روی آستانه در نذار.
اگه این کار رو بکنی، اعدام میشی.
درود، دختر دانشمند!
خوشحالم که میبینم هنوز زنده هستی.
سرورم میگن : «درود، دختر دانشمند! خوشحالم که میبینم هنوز زنده هستی.»
«درود، دختر دانشمند! خوشحالم که میبینم هنوز زنده هستی.»
«پیغام سرورمه» اون میگه.
آره، به نظر میرسه حالا خیلی مطیع تر شدی.
ستودنیه.
جزئیات کار به تو گفته شده؟
میخوام ملازم همسرم باشی، و اون کتاب رو براش توضیح بدی.
اون حتماً خوشحال میشه.
آه، راستی. اسمت چیه؟
اسم من...
فاطمه هست.
این آتش ها هیچ وقت برای پاک کردنشون کافی نمیشن.
نه اون روزهای شیرینی که دیگه بیرون از خاطراتم وجود ندارن...
و نه پیوندم با بانو و بقیه.
اگه هنوز یه کار باشه که بتونم انجام بدم، پس گرفتن اون کتابه.
تا اون روز، من کنیز بانوی خودم باقی میمونم.
به لطف سفارش فرمانده، از رفتن به خط مقدم نجات پیدا کردم.
اون همسر تولویه؟
نه، شاهدخت سورقوقتانی باید توی اردوگاه اصلی مغول ها، در دوردست های شرق باشه.
یعنی اون کیه؟ یکی از زن های سردارهاست؟
چی؟
مغول ها همیشه تعدادی زن رو همراه خودشون میبرن، حتی توی لشکرکشی ها.
زن ها توی لشکرکشی؟
حتی نمیتونم تصورش رو بکنم.
اول باید در موردشون اطلاعات به دست بیارم.
شیرا، چند تا کلمه ساده مغولی بهم یاد بده.
میخوام خیلی سریع پیشرفت کنم.
در عوض، ازت میخوام که در مواقع نیاز بهم کمک کنی.
البته، حتماً.
ما توی یه جبهه هستیم، مگه نه؟
اینجا همه دشمن من هستن.
تا آخرین نفس میجنگم، هر چقدر هم که تنها باشم.
همه جا رو دنبالت گشتم، تورگنه.
شاهزاده اوگتای.
عجب. حتی یک کلمه قدردانی از شوهرت که از جنگ برگشته نمیکنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.