Jaadugar: A Witch in Mongolia

Jaadugar: A Witch in Mongolia (天幕のジャードゥーガル)

دانلود زیرنویس Farsi/persian

فصل 1

هماهنگ با نسخه‌های زیر

Jaadugar A Witch In Mongolia S01E03 1080p WEB-DL x264
ناشر Ehsan_Cn
✦ ⫷ احـــســـان ⫸ | 𝐄𝐡𝐬𝐚𝐧_𝐂𝐧 ✦

برچسب‌ها

webdl
تاریخ انتشار: 2026-07-22
تعداد دانلود: 18
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi/persian

نخستین 153 خط.

‫هی! گوش کن!

‫نمیخوای اون کتاب رو پس بگیری؟

‫چی؟

‫ ‫

‫ ⟡ مـتـرجم : احـــســـان ⟡ ‫⟡ چـنل تلگـرام : Sub_Ehsan@ ⟡

‫قرن سیزدهم شاهد ظهور ‫امپراتوری پهناوری در سراسر اوراسیا بود.

‫چنگیزخان، «فرمانروای جهان».

‫اون که «خان بزرگ» خونده میشد، ‫در کنار خاندانش امپراتوری مغول رو بنا نهاد.

‫اگرچه مغول‌ ها در ابتدا ‫فقط قبیله کوچیکی بودن...

‫ولی تا سال ۱۲۰۶ میلادی، سایر قبایل استپ رو ‫فتح کرده و به قدرت بزرگی تبدیل شدن.

‫دیری نگذشت که اونا به کشورهای مختلف ‫هم‌ مرز با استپ یورش بردن.

‫درود، برادران.

‫تولوی.

‫هنوز به اندازه کافی ننوشیدی؟

‫خوش اومدی.

‫لشکرکشی به خوارزم چطور پیش رفت؟

‫خوب پیش رفت، به جز...

‫سربازهای زیادی رو از دست دادیم.

‫شرمساریش برای منه.

‫جوجی، تقصیر دو‌دلی توئه.

‫تنها کاری که باید میکردی ‫اطاعت از دستورات پدر بود.

‫کافیه، شما دو نفر.

‫تو چطور، تولوی؟ ‫فکر کنم توی ایران بودی؟

‫همینطوره.

‫توی نبرد مایه افتخار اسم چنگیزخان شدم.

‫همونطور که شایسته اوتچیگین، ‫امپراتور آینده ماست.

‫علاوه بر این، چیز خوبی هم به دست آوردم.

‫کتابی به زبانی بیگانه؟

‫شنیدم اسمش «اصول» هست.

‫همسرم این کتاب رو به‌ عنوان ‫نشونه‌ ای از دلاوری‌ هام از من خواست.

‫عجب زن قانعی!

‫میتونست به جاش طلا یا جواهر بخواد.

‫برای خوشحال کردنش هر کاری میکنم.

‫خب، توی این کتاب چی نوشته شده؟

‫نمیدونم.

‫اوه، پس دانشمندی داری که ‫محتوای اون رو توضیح بده؟

‫نه.

‫همسرت میتونه زبان‌ های بیگانه رو بخونه؟

‫فکر نمیکنم.

‫ای وای.

‫برای همین، امیدوار بودم تو رو ‫به شاهزاده تولوی معرفی کنم.

‫تو دختر یه دانشمند هستی، مگه نه؟

‫ترجیح میدادم به جاش خودم داوطلب بشم...

‫ولی متأسفانه، فقط میتونم ‫چیزهای ساده رو بخونم و بنویسم.

‫البته زبان‌ های جدید رو سریع یاد میگیرم.

‫چرا اون کتاب رو میخواست؟

‫ها؟ اصلاً نمیدونم.

‫حتی نمیتونه نوشته‌ های توش رو بخونه.

‫و به جای طلا یا نقره اون رو خواست.

‫واقعاً درخواست عجیبیه.

‫با این حال، این فرصت توئه ‫تا به خاندان امپراتوری خدمت کنی.

‫و اینکه اون کتاب رو دوباره به دست بیاری.

‫معامله بدی نیست، مگه نه؟

‫امپراتور مغول؟ ‫به خاندانش خدمت کنم؟

‫نه، قبل از اون... ‫قبل از همه اینا...

‫همسرم این کتاب رو ازم خواسته بود.

‫بانوم به خاطر این مُرد؟!

‫اوم، اتفاقی که برای خانواده‌ت افتاد ‫خب، مایه تأسف بود.

‫پس بذار ازت عذرخواهی کنم.

‫ولی چاره دیگه‌ ای نداشتم.

‫دارم هر کاری از دستم بر میاد میکنم ‫تا رضایتشون رو جلب کنم.

‫نمیخوام به خط مقدم فرستاده بشم.

‫پسرهای هم‌ سن من سر از خط مقدم ‫ارتش‌ های اعزامی اونا در میارن.

‫تا سپر انسانی بشن.

‫هنوز سنت به ریش در آوردن نمیرسه. ‫اسیرت کردن؟

‫همینطوره.

‫نه، دیگه حرف زدن از گذشته کافیه.

‫این فرصت منه تا خودم رو بالا بکشم.

‫با این نظم اجتماعی جدید، راهی برای موفقیت ‫بر اساس شایستگی به رومون باز شده.

‫هر کاری لازم باشه انجام میدم ‫تا زنده بمونم و به جاهای بزرگ برسم.

‫حالا نوبت توئه که از تحصیلاتت ‫بیشترین استفاده رو بکنی.

‫و البته از اون چهره‌ دلنشینت.

‫اگه بخت یارت باشه، ‫میتونی ملازم یه شخصیت عالی‌ رتبه بشی.

‫همونطور که می‌بینی، لبخندش خیلی دلنشینه.

‫برای همین باید یه کاری بکنی.

‫ولی دقیقاً چه کاری؟

‫من از کجا بدونم که توی این موقعیت ‫چه راهی رو باید پیش بگیرم؟

‫باید چیکار کنم؟

‫ولی اگه درس بخونی و دانا بشی...

‫توی هر دردسری که بیفتی، ‫میدونی بهترین اقدام چیه.

‫من هم به حکمت باستان، ‫و هم به آموزه‌ های مدرن مسلط هستم.

‫نیازی به گفتن نیست که...

‫میتونم اون کتاب رو بخونم، ‫کتاب اصول اقلیدس رو.

‫حق با توئه.

‫دلم میخواد یه زندگی راحت داشته باشم، ‫و هر روز غذاهای خوب بخورم.

‫این ممکنه فرصت طلایی من باشه!

‫مطمئنم اگه با هم همکاری کنیم ‫میتونیم از پسش بر بیایم!

‫آره.

‫اسم من شیرا هست. ‫اهل سمرقند هستم.

‫من ستاره هستم.

‫ستاره؟

‫اوم، یه لحظه وایسا.

‫یه اسم پرطمطراق مثل این...

‫آره، من یه برده‌ هستم. مگه چیه؟

‫شاید این یه نظم اجتماعی جدید باشه...

‫ولی اصیل‌ زاده بودن ‫هنوز هم خیلی به کارت میاد.

‫مخصوصاً موقع سر و کار داشتن ‫با خاندان امپراتوری.

‫خب، فکر کنم بتونی راحت دروغ بگی.

‫بیا یه اسم باوقارتر انتخاب کنیم.

‫در این صورت...

‫فرمانده تومان.

‫این همون بانوی جوونیه که درباره‌ش گفتم.

‫من مترجمش، شیرا هستم.

‫از آشنایی با شما خوشبختم.

‫خوب گوش کن.

‫هر کسی که به حضور مغول‌ ها پذیرفته میشه، ‫باید از بین دو آتش عبور کنه.

‫اونا معتقدن آتش قدرت تطهیر شرارت رو داره.

‫یه رسم کافرانه، مگه نه؟

‫در ضمن، به‌ هیچ‌ وجه پات رو ‫روی آستانه در نذار.

‫اگه این کار رو بکنی، اعدام میشی.

‫درود، دختر دانشمند!

‫خوشحالم که می‌بینم هنوز زنده‌ هستی.

‫سرورم میگن : «درود، دختر دانشمند! ‫خوشحالم که می‌بینم هنوز زنده‌ هستی.»

‫«درود، دختر دانشمند! ‫خوشحالم که می‌بینم هنوز زنده‌ هستی.»

‫«پیغام سرورمه» اون میگه.

‫آره، به نظر میرسه حالا خیلی مطیع‌ تر شدی.

‫ستودنیه.

‫جزئیات کار به تو گفته شده؟

‫میخوام ملازم همسرم باشی، ‫و اون کتاب رو براش توضیح بدی.

‫اون حتماً خوشحال میشه.

‫آه، راستی. اسمت چیه؟

‫اسم من...

‫فاطمه هست.

‫این آتش‌ ها هیچ وقت برای ‫پاک کردنشون کافی نمیشن.

‫نه اون روزهای شیرینی که دیگه ‫بیرون از خاطراتم وجود ندارن...

‫و نه پیوندم با بانو و بقیه.

‫اگه هنوز یه کار باشه که بتونم انجام بدم، ‫پس گرفتن اون کتابه.

‫تا اون روز، من کنیز بانوی خودم باقی میمونم.

‫به لطف سفارش فرمانده، ‫از رفتن به خط مقدم نجات پیدا کردم.

‫اون همسر تولویه؟

‫نه، شاهدخت سورقوقتانی باید توی اردوگاه ‫اصلی مغول‌ ها، در دوردست‌ های شرق باشه.

‫یعنی اون کیه؟ ‫یکی از زن‌ های سردارهاست؟

‫چی؟

‫مغول‌ ها همیشه تعدادی زن رو همراه ‫خودشون می‌برن، حتی توی لشکرکشی‌ ها.

‫زن‌ ها توی لشکرکشی؟

‫حتی نمیتونم تصورش رو بکنم.

‫اول باید در موردشون اطلاعات به دست بیارم.

‫شیرا، چند تا کلمه ساده مغولی بهم یاد بده.

‫میخوام خیلی سریع پیشرفت کنم.

‫در عوض، ازت میخوام که ‫در مواقع نیاز بهم کمک کنی.

‫البته، حتماً.

‫ما توی یه جبهه‌ هستیم، مگه نه؟

‫اینجا همه دشمن من هستن.

‫تا آخرین نفس میجنگم، ‫هر چقدر هم که تنها باشم.

‫همه جا رو دنبالت گشتم، تورگنه.

‫شاهزاده اوگتای.

‫عجب. حتی یک کلمه قدردانی ‫از شوهرت که از جنگ برگشته نمیکنی؟

More Farsi/persian subtitles for Jaadugar: A Witch in Mongolia

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left