Az első 200 sor.
بَبم
آره
ما داریم خودمون رو
واسه یه فصل دیگه
از تنبیه شدن
برای لذت بردن شما آماده میکنیم
دقیقاً همینه
امیدوارم همهتون ازش لذت ببرین
چون ما برگشتیم، عزیزم
اما قبل از اینکه بپریم
وسط فصل دوم
میخواستیم چند دقیقهای وقت بذاریم
تا باهاتون حرف بزنیم
در مورد یه سری
از لحظههای محبوبمون
بیاین دوباره تجربه کنیم
بخشی از اون صحنههای وحشتناک رو
عالیه
عالی
این برنامه به اندازه کافی شکنجهآور هست
طوری که هیچوقت نمیدونیم
قراره چی بگیم یا چیکار کنیم
ولی ۱۰ برابر بدتر میشه
وقتی که فکر میکنیم میدانیم
فکر میکنیم اوضاع دستمونه
و میدونیم چی قراره پیش بیاد
و بعد یهو یه چیزی عوض میشه
تو نمیدونی چی در انتظارته
ولی رفیقات میدونن
درسته
و همه ممکنه
توش دست داشته باشن
مثلاً عوامل صحنه
فیلمبردار
همه ممکنه خبر داشته باشن
جز من
ما بابای «کیو» رو آوردیم
که امروز بیاد اینجا
«کیو» اصلاً روحشم خبر نداره
اگه فکر میکنین واسه ما سخته که
این حرفها رو به غریبهها بزنیم
تنها راهی که
میتونیم رو دست خودمون بلند شیم
اینه که مجبور شیم اونا رو
به پدر و مادر خودمون بگیم
مِر: اومد، خودشه
خودشه
این دیگه چه کوفتیه؟
آخه قراره چیکار کنم؟
وانمود کنم این بابای من نیست؟
بابا، تو اینجا
چیکار میکنی؟
خیلی خب، شروع شد
خب، چطوری میتونم
کمکتون کنم قربان؟
سه تا همبرگر
سه تا برگر؟
"بذار یه سوال ازت بپرسم
حاجی. تو و مامان هنوزم با هم حال میکنین؟"
"چه خبر بابا؟
تو و مامان هنوزم با هم حال میکنین؟"
خیلی خب
همگی آروم باشین
تو و مامان
نمیتونم بگم
نمیتونه بگه
چیه... نفسم بالا نمیاد
غیرممکنه
میفهمی که
باید بگم
خب، پس با این حساب
تو و مامان
خب، پس اینا رو
اینجا میخورین یا ببرم، بابا؟
اوه
اینجا؟ باشه
خیلی خب بابا، خب
اینم بقیهی پولتون
خب، نظرت چیه بابا؟
بهم انعام میدی؟
اینم از انعامی که گیرم اومد
بابام بهم انعام نداد
من تو زندگیم کلی
لحظههای گیجکننده داشتم
تقریباً مثل هر روز
که از خواب پا میشم و با خودم میگم
"من کجام؟ کیام؟
چه خبره؟"
اما وقتی بابام
وارد مغازه شد
ذهنم اصلاً نرفت سمت اینکه
"اوه، بچهها آوردنش اینجا."
ذهنم رفت سراغ اینکه مثلاً
"بابام اینجا چیکار میکنه؟"
همینطوری یهویی اومد تو
داشتم سعی میکردم بفهمم
آره مثلاً یه چیزایی
سرهم کنم
"اوه، هوس برگرهای وایت کستل
کرده. خبر نداشته
همینطوری اومده
که امروز بهم سر بزنه."
بابای تو اصلاً نزدیک
اون شعبه وایت کستل زندگی نمیکنه
میدونم. اون
مایل اونطرفتر زندگی میکنه ۲۰۰
واسه تنبیه مربوط به کتابم
چیزی که بهم گفتن
این بود که قراره یه بخش
یه تیکه
از جزئیات خیلی شخصی
زندگیم باشه که ممکنه
بابتش خیلی ناراحت بشم
یا نشم
وقتی این قسمت رو ببینین
منو میبینین که
رو صندلی نشستم و
جوریام که انگار چیزی نمونده
که با شدت بالا بیارم
ما اینجا تو کتابفروشی هستیم
تا «سَل» رو تنبیه کنیم
و تبریک میگم رفیق
تو نویسندهی
یه کتاب کاملاً جدید هستی
و ما هم پایین
یه مراسم کتابخوانی ترتیب دادیم
با یه مشت آدم
از یه انجمن کتابخوانی
و اونا اینجان
تا با نویسنده ملاقات کنن
جو: خب، چیزی که «سَل»
نمیدونه اینه که
کتابش
کاملاً خالیه
کیو: خودش باید
همینطوری که جلو میره، از خودش دربیاره
سلام همگی
حالتون چطوره؟
اسم من «سَل ولکانو» است
من یه نویسندهی تازهکارم
این اولین اثر چاپ شدهی منه
و میخواستم یه تیکه
واسهتون بخونم
از کتاب، امروز
اسم کتاب هست:
"حفظ ایمان
نبرد من
با نفخ مزمن."
کتاب خیلی صادقانه و بیپردهایه
این
هیچجاش رو سانسور نکردم
اوم، خب، پس شروع میکنم
آره. اوم، خب
اه
فقط چک کنم که صفحه درست رو
واسم علامت زده باشن
آره. اه
همهچی از وقتی نوزاد بودم شروع شد
پرستارها و دکترها
شک کرده بودن
که ممکنه
یه مشکل گوارشی داخلی وجود داشته باشه
چون کلی صدا شنیده بودن
که از بخش نوزادها میومد
آره
مردم مسخرهم میکردن
و تنها جوابی که داشتم
خارج کردن باد شکم بود
ولی عمل جراحی انجام دادم
عمل نتیجهی عکس داد
الان دو برابر بیشتر باد ول میکنم
و شبیه یه شوخی بیرحمانهست
که داره باهام میشه
اوم، سوالی هست؟
اسم
اون عمل جراحی چی بود؟
اوم
ای بابا، اون
آره، خیلی وقت پیش بود
کلمهی طولانیایه
بریم سراغ «فلتولکتومی»
بخش مورد علاقهی من اینجاست که
اون نتونست کلمهی
«بخش زایمان» رو پیدا کنه
و گفت «از منطقه نوزادی»
اوه، منظورش اون بود؟
فکر کردم منظورش
خودِ اون... منطقه نوزادی بود
نه
من فقط
اگه یه منحرف
تمامعیار نباشی، «منطقه نوزادی»
همون معنیای رو میده که
باید بده
درسته، درسته، درسته
تقصیر حرکت دستات بود
گفتی «منطقه نوزادی»
این کارو نکن
مِر، دل چیزی رو میبینه
که خودش میخواد
No comments yet. Be the first to leave one.