ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
اگه میخوای با اون شخصی که قبلاً دربارهش حرف میزدی ملاقات کنی،
کلیدش اینجاست، تو جیب من
شلیک نکن! فقط... فقط بذار برم. باشه؟ بذار برم
سونگ گیهون کجاست؟
اتاق 410! 410!
پلیس! دستهاتو رو بالای سرت بگیر، همین حالا!
سونگ گیهون، شما به ظن قتل دستگیر شدید
شما حق دارید سکوت کنید
هر چیزی که بگید ممکنه...
صبر کن. هی، هی! وایسا!
تو کی هستی؟
هی. سونگ گیهون. خودتی، مگه نه؟
من با آقای کیم کار میکنم، باشه؟ ما اون یارو داکجیبازت رو پیدا کردیم
اسم من چوی ووسوکه
من تو همه عکسها باهاش هستم، یادته؟
ما هر روز از مترو بهت پیام میدادیم!
یادت نمیاد؟
گوش کن، باشه؟ میدونم که ما هرگز همدیگه رو ندیدیم،
حداقل نه رو در رو،
اما رئیس بهم گفت، اوم، چقدر بهت اعتماد داشت
تو یه آدم درستکار بودی که داوطلبانه قرضهات رو پرداخت کردی
اون بهم گفت که هیچکس دیگهای نبود که...
اون مرده؟
شما کشتینش، آقای سونگ؟
ای حرومزاده عوضی!
لعنتی!
این حرومزاده ما رو بست و رئیس رو کشت
من اونجا نشسته بودم با دو تا سنگ مثل یه احمق
ولی رئیس قیچی و کاغذ داشت
فقط کافی بود قیچی رو برداره
چرا لعنتی دستش رو عقب کشید؟
چرا لعنتی فقط...
31 اکتبر کلاب نیمه شب اچدیاچ
«بازی مرکب دو»
«قسمت دوم: مهمونی هالووین»
ترجمه و زیرنویس از: Ali_Master
ببخشید
ببخشید!
هی! بیدار شو!
شیشه رو بده پایین
اینجا چیکار میکنی؟
اینجا محل کارمه، آقا
شیفت صبح دارم
این دلیل نمیشه که بتونی تو ماشینت بخوابی، میدونی
اگه کسی بفهمه من به دردسر میافتم
قبلاً هم اینجا گیرت انداخته بودم، نه؟
دیگه تکرار نمیشه. فردا جام رو عوض میکنم
خب، این آخرین اخطارته
اگه دوباره گیرت بندازم مجبورم گزارش کنم
متوجهام
کارآگاه هوانگ جونهو
الان یادم اومد
یه شب تو خونهم باهات حرف زدم، درسته؟
ما در واقع دو بار همدیگه رو دیدیم
بار اول تو خونهت بود، و بار دوم...
تو جزیره بود
یادته؟ همون شبی بود که دعوا شروع شد
نقابدارها مجبور شدن دخالت کنن تا تمومش کنن
داری میگی اونجا به عنوان یکی از نگهبانهاشون کار میکردی؟
من به عنوان یکی از اونا به جزیره نفوذ کردم تا برادرم رو پیدا کنم
از کجا بدونم داری چرت و پرت نمیگی؟
یه مرد نقابدار بود که باهات حرف زد،
پرسید هوانگ اینهو رو میشناسی یا نه
بازیکن شماره 456
مردی به اسم هوانگ اینهو اینجاست؟
ما اینجا از اسمهامون استفاده نمیکنیم
اون من بودم
هوانگ اینهو برادر بزرگترمه
اون مردی که قبل از اومدن من کشتی کی بود؟
اون یه برگزینندهست. آدمها رو پیدا میکنه و وادارشون میکنه تو بازی شرکت کنن
و من اونی نبودم که شلیک کرد
ما یه بازی کردیم و اون اتفاقی باخت
آقای سونگ، دارید میگید هنوز بخشی از اون بازی هستید؟
چیزی که میخوام اینه که یه بار برای همیشه بازی رو متوقف کنم
چطوری؟
یه نفر هست که میخوام پیداش کنم
اون عوضی که بازی رو زیر نظر اوه ایلنام اداره میکرد
میدونی کیه؟
همه نگهبانها بهش میگفتن رهبر
میدونی چه شکلیه؟
نه، اون...
همیشه زیر کلاهش یه نقاب سیاه میزد
چطوری میخوای پیداش کنی؟
برام یه دعوتنامه فرستاده
گیرم پیداش کردی
بعدش چی؟
میخوای بکشیش؟
کشتن یه نفر باعث نمیشه همه اینها تموم بشه
اوه ایلنام شب مرگش یه چیزی گفت
گفت فقط برای خوشحال کردن مشتریهاش تصمیم گرفت بازی رو بسازه
درسته
ویآیپیها. اونجا اینطوری صداشون میکردن
من صورت یکیشون رو دیدم
بذار برم
با هم این عوضیها رو پیدا میکنیم
آقای سونگ، به من گوش کن لطفاً پلیس رو قاطی نکن
پلیسها هیچ کاری نمیکنن جز اینکه ما رو اذیت کنن
حالا یهو میخواد کمکمون کنه؟
بابت برادرت متأسفم، ولی باید این قضیه رو فراموش کنی
تو تونستی...
همه اون آدمهایی رو که کشتن، فراموش کنی؟
با نقاب، چیزهایی دیدم که تو ندیدی
هر کاری که سعی داری انجام بدی...
میدونم میتونم کمک کنم
میشه لطفاً درباره نقشهمون دوباره فکر کنیم؟
ببین، وقتی جوون بودم، سرم کلاه رفت و کل پساندازم رو از دست دادم
اونقدر عصبانی بودم که اون عوضی رو که این کار رو کرده بود پیدا کردم و حسابی زدمش
چیزی نبود. به زور بهش دست زدم
ولی پلیس همینجوری منو دستگیر کرد
و بعد خواست که من بهش خسارت بدم
ولی با کدوم پول کیری؟
اون عوضی قبلاً همه چیزمو گرفته بود
بگاییش این بود که همینجوری منو انداختن زندان
اون یکی رو همینجوری ول کردن رفت
بعد از اون، دیگه هیچوقت به پلیس اعتماد نکردم...
وای خدا
تو واقعاً برنده شدی
بازی واقعی بود. تو چرت و پرت نمیگفتی
پولی که اینجا میبینی
بهای جون همه کسایی هست که از دست رفتن
ما قراره برش داریم و ازش استفاده کنیم تا مبارزه کنیم
اگه تصمیم بگیری کمکم کنی،
هر چقدر پول که بخوای بهت میدم
برام مهم نیست. من این کار رو واسه پول نمیکنم
نه، منم همینطور
اون روانی رئیس رو کشت و مجبورم کرد نگاه کنم
رئیس کیم مثل برادرم بود. اون عاقد عروسیم بود
هر کی که اون عوضی براش کار میکرده رو پیدا میکنم،
مجبورشون میکنم سنگ کاغذ قیچی بازی کنن و همشون رو میکشم
تو اون جزیره نیروهای مسلح هستن
چند تا تپانچه اونجا خیلی به دردمون نمیخوره
این همه چیزیه که تا حالا جمع کردم
واقعیان؟ آقای سونگ، همه اینا رو از کجا آوردی؟
واو. تحت تأثیر قرار گرفتم
انگار واقعاً میدونی داری چیکار میکنی
میخوام یه تیم پیدا کنی که بیان برامون کار کنن
حتماً، حلش میکنم
من از قبل یه گروه میشناسم این مردا بهترینهای این کارن
صبر کن. این یه کی۲ـه؟
واو! از زمان سربازیم اینا رو ندیده بودم
حدس میزنم اینا از بازار سیاهن
اصلاً میدونی کار میکنن یا نه؟
هان؟
هان؟
هر وقت خواستی میتونی بیای اینجا تمرین کنی
آه، و...
فکر کنم باید از کار فعلیت استعفا بدی اگه قراره با من کار کنی
- ببین، دارن میان - بیا عزیزم. کمک میخوای بری بالا؟
ممنون!
تشکر کن عزیزم
لعنتی، دارم کباب میشم هی، کولر رو زیاد کن!
- این دستگاه به زور کار میکنه - این لباسها مثل تنورن
- منو نگاه کن، خیس عرقم - اصلاً روشنه؟
- خیلی گرمه - یکی به مدیریت بگه
انتظار دارن تو این هوا کار کنیم؟
- یه چیز خنک لازم دارم - نمیتونم صبر کنم تا برم خونه
- ماسکم خیس شده - لطفاً کولر رو روشن کنید
- بیاید یه آبجو بزنیم - حالا شد
- منم هستم - یه جا سر کوچه میشناسم
- خستهام - میدونم، منم...
خرگوشه، بیا اینو بگیر
اینو برات کشیدم
اوه، نه. خرگوشه، حالت خوبه؟
اوه، هوا خیلی گرمتر از اونه که بشه این مزخرفات رو تحمل کرد
چرا این لباس خوکی لعنتی هیچ تهویهای نداره؟
فقط مال من اینجوریه؟
اوه، صبر کن. نه، نه، نه
نایون!
- نایون! - خرخر، خرخر !
نایون...
نایون، هی، چند بار بهت گفتم که نباید تنها بری؟
بابایی!
- گریه نکن - بابایی!
ببخشید بچهها. الان میرم. معذرت میخوام
اشکالی نداره
بابا الان پیشته. حالت خوبه عزیزم
نمیدونم کی مرخص شده
اون کیه؟
عه، میدونی اون هنرمندایی که اینجان و برای مهمونها کاریکاتور میکشن؟
مردی که الان رفت یکی از اوناست
بچهـه دخترشه
تو بیمارستان بوده؟
آره، خب، سرطان خون داره. به پیوند مغز استخوان نیاز داره، ولی...
ظاهراً پیدا کردنش خیلی سخته
فروشگاه ماهی سانگوو
اوه، عالیه، خیلی ممنون
- ممنون. روز خوبی داشته باشید - شما هم همینطور
چول!
مادربزرگ!
- اینا تازهست - به نظر من که یخ زدهن
- شام خوردی؟ - آره. خوردم
با چند تا از دوستام همبرگر خوردم
بیشتر از اینا لازم داری
- یه کم سیبزمینی شیرین بخار پز کردم - خیلی سیرم برای سیبزمینی شیرین
پس یه کم سیخه میخوریم
اون زنی که تو اون عکس کنار سهبیوک وایساده،
مادرشه
فهمیدیم که اخیراً از یه اردوگاه زندانیان
تو استان هامگیونگ شمالی آزاد شده
No comments yet. Be the first to leave one.