ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
" تقدیم به جانفدایان راه آزادی "
ممنون.
ممنون.
بیا تو.
بیا تو.
قربان، بفرمایید تو.
بیا تو.
ممنون.
جسی. چطوری، رفیق؟
درسته، رفیق.
ولی نگران نباش. حواسم ششدانگ بهت هست. میبینی؟
هنوز زیر نظرمی.
ممنون. ممنون.
ولی ما هنوز معمای قتل من رو حل نکردیم. تند نرو، رکس.
استارلی، چه خبر شده؟
مطمئن نیستم.
میدونی، اولش شاکی بودم، ولی راستشو بخوای،
الان دیگه میتونم خیلی بهتر باشم.
اوه، ببخشید.
اونا خونه نیستن.
طفلکی.
خیلی میترسه ازشون بخواد ادعای خسارت کنن.
این دفعه نه.
یه جای کار میلنگه.
خب، عروسی چطور بود؟
این دفعه کی ساقدوش رو به قتل رسوند؟
مامان؟ بابا؟
بله عزیزم؟
چرا هیچکی با من دوست نمیشه؟
اوه.
آخی، بانی.
بیا اینجا.
آخی، عزیزم.
اوه. اوه. دیگه واسه من مردی. برو عقب.
آره. من با «جو» و «بانی» خیلی جفت و جورم.
قایم نشو.
هان؟ چرا، جفتشون فقط اونجا نشستن و هیچ کاری نمیکنن.
اصلاً با اسباببازی بازی نمیکنن.
چی؟ نشنیدی؟
نه، نشنیدم. اونم نشنید.
اون نشنید؟
چی؟ چی رو نشنیدم؟
دورهی اسباببازیها سر اومده، دخترجون. منظورت چیه که تموم شده؟
کی اینطوری شد؟ سالهاست که اوضاع همینه.
کجا بودی تا حالا؟
اونور خیابون، داشتم بازی میکردم.
هی پل، بچهت هنوز داره بازی میکنه.
یادم نمیاد بازی کرده باشم.
واسم تعریفش کن. حالتون خوبه؟
چه اتفاقی واست افتاده؟
اوه، خب،
احتمالاً فقط یه مده. مثلاً، میدونی، گرامافونها خیلی باحالن. تو
میفهمی. عصر ستارهها تموم شده. تموم.
حرفمون رو باور نمیکنی؟
بیا خودت ببین.
همهشون رو نگاه کن.
همهشون سرشون تو دستگاههاشونه.
به جز بانی.
تعجبی نداره که نمیتونه دوست پیدا کنه، بولزآی. اون تنها کسیه که اون بیرون
داره با اسباببازیها بازی میکنه.
نگران نباش.
جامون امنه.
از این بابت مطمئنیم؟
نه، ولی فکر کنم یه کمکی بکنه.
امروز وقت داری بفهمی چطوری باهاش کار کنی، ولی از فردا دیگه شروع میکنیم
به انجام دادنش.
وقتِ سبز دیگه تموم شد.
بیا این لیلی پد رو بذار کنار و بیا برای صبحونه.
باشه.
خب حالا،
میخوام یه دو کلمه با این لیلی پد حرف بزنم و حالیش کنم اینجا اوضاع از چه قراره
و کی رئیسه.
درست همونطور که صدام میکنن. رئیس، منو که میشناسی. من خودِ آرامشم.
داره جواب میده.
ببخشید، نمیخواستم بترسونمت. رو حالتِ خواب بود، میدونی که؟
نه؟ بیخیال بابا. بیا بریم سراغ شارژر. باتریش یه حالی لازم داره...
یه تجدید قوای کوچیک.
میخوام خیلی شیک و مجلسی باهات حرف بزنم.
بهم بگو لیلی. حالا اینجا رو ببین.
من و اسباببازیها کل تابستون رو داشتیم تلاش میکردیم تا بانی رو...
با دوقلوهای جردن اونطرف خیابون رفیق کنیم. ولی تو باید همهچی رو خراب میکردی...
با اون کارهای احمقانهت... اصلاً داری به حرفام گوش میدی؟!
نه، گوش نمیدم.
من همیشه گوشم با توئه.
دیدی؟ حالا اینجا رو ببین.
... ...
...
... ... ... ... ... ...
چی؟ چی شده؟
اوه، کاری نداشت که. فقط واسه تمام دخترهای بوستون درخواست دوستی فرستادم.
ولی اونا که اینجا نیستن.
اوه، آره، هستن.
خب، چلسی، کارول و حتی هایدی، همهشون اینجان، و والدین هم...
توی گروه چتِ «برکه» هستن.
ببین، توی «برکه»، وقتی بانی داره بازی آموزشی و سرگرمکنندهی منو بازی میکنه، میتونه...
با بقیهی بچهها معاشرت کنه.
واسه همینم مامان و بابا منو خریدن. باعث ایجاد ارتباط میشه.
بابا توی ۱۱... ۱۵ ثانیه واسه بانی یه دوست پیدا کرد. داشتم میشمردم.
چی؟ نه بابا.
اون نه. اون که دوست نیست. یه دوست واقعی باید واقعاً اینجا باشه. اوه،
نکتهم همینه، جسیکا.
از کلمهی کلیدی استفاده کرد. با کمک من، بالاخره بانی میتونه به تمام...
اهداف رشدش برسه. من فقط صلاحشو میخوام. فکر کنم من بیشتر از یه...
ماشینحسابِ سبز میدونم چی واسه بانی بهتره.
واقعاً؟ آره، واقعاً. من به اندازهی سه تا بچه تجربه و مهارت دارم. بانی، قبل از اون...
اندی، و قبل از اونم امیلی.
فکر کنم این یعنی دیگه پیر شدی.
ای وای. اوه، واقعاً پیری.
باشه، سرش با هم کشتی میگیریم. سلام!
با پدر و مادر «چلسی» حرف میزنیم؟
فکر کنم مشکلی نباشه.
هی،
اون یارو اینجاست که جلوی منو بگیره. من کارگردان نیستم.
فقط چند سال برام زمان بخر. واو، انقراض.
دوباره نه.
حالا ببین، وقت ما هنوز تموم نشده. «بانی» هنوز ما رو دوست داره. واقعاً داره.
حتماً، هر چی تو بگی جناب کلانتر.
«کابوم». «کابوم» اینجاست. تمام. اوه، «جوک». سلام «قرمزی». خیلی وقته ندیدمت.
هی، اوم، «وودی» اونجاست؟
لطفاً منتظر بمونید.
هی،
گاوچران. ترمز رو بکش، جوک. اون ازت پشیمونه. این اشتباهه. این بده.
خبیث. خب، حالا، آقای کلهخراب. دکتر.
خیلهخب، دکتر کلهخراب. تا سه میشمارم، خودت رو جدا میکنی و میافتی توی...
بغل من. تعجب کردم.
کار اسباببازیها تمومه! درخت برنده شد!
و حالا این دنیا قراره من رو بخوره!
بچهها آمادهاید؟
فقط یه ضربه!
بنگ! و تروور واقعاً یادش رفت که من توی درخت گیر کرده بودم!
خیلهخب!
یک!
دو!
سه!
خیلهخب!
باشه! آره!
جسی، اونجایی.
وودی. جسی.
هی، چه خبره؟ لعنت به این تکنولوژی.
هی، ساکت باشین. داریم میریم «اسلترفیلد».
وودی، اون بیرون اوضاع واسه اسباببازیها همونقدر که میگن بده؟ خب، ما که قرار نیست...
...بیکار بشینیم. آره، آره، اوضاع خیلی خیطه. هر روز داریم بیشتر با «ایمجین تویز» سر و کله میزنیم.
چرا؟ شماها حالتون خوبه؟
نه واقعاً.
«تکس» به خونهی ما هم هجوم آورده.
اوه، نه.
آره، اسمش «لیلی بد»ـه.
شبیه قورباغهست، ولی در واقع یه سیاهگوشه.
کل توجه «بانی» رو به خودش جلب کرده و باعث شده تمام روز به صفحهی نمایش زل بزنه.
حتماً یه راهی واسه متوقف کردنش هست.
نمیدونم جسی.
«اسباببازی» واسه بازی کردنه، ولی «تتو» واسه همهچیزه.
اولین بوسهام رو یادته، «امیلی»؟
همونی که بهت گفتم منو واگذار کرد و رفت؟
آره معلومه که یادمه.
دوباره دقیقاً همون حس رو دارم.
اولش همهچی بازی بود، ولی بعدش دنیا شروع کرد به تغییر کردن.
و حالا، مگه ما هم باهاش عوض نشدیم؟
دقیقاً همینطوری.
زمانِ من اینجا دیگه به سر رسیده بود.
حالا دارم «بانی» رو به این دستگاه منتقل میکنم.
مشکل از منه؟
یعنی من اسباببازیِ خوبی نیستم؟
«جسی»، تو پسر خوبی هستی.
نمیدونم.
«جسی».
جسی. کلانتر.
کلانتر جسی. از این ترفیع درجه ممنونم، ولی چیزی که واقعاً دلم میخواد بقیه...
...بدونن اینه که... ولی اون بانی رو به یه مهمونی شبنشینی دعوت کرد
اونم تو یه چشم به هم زدن. جسی، تو بانی رو بهتر از هر کسی میشناسی.
حست چی میگه؟
نمیتونه به همین راحتی باشه.
بانی با هر کسی جور نمیشه.
اون باید واقعاً این دخترا رو ببینه.
اون مثل بقیهی بچهها نیست. بانی جور دیگهای بازی میکنه.
اون... حق با توئه، وودی.
پسرا واسه بازی کردنن.
و بازی کردن راهیه که میشه باهاش دوستای خوب پیدا کرد.
خیلی خب. شاید دورهی اسباببازیها تموم شده باشه، ولی قبل از اینکه...
برم، میخوام یه کار مفید انجام بدم. میخوام برم بخوابم، برم شبنشینی و یه دوست واقعی واسه بانی پیدا کنم.
حالت خوبه؟
مایلز! جسی؟
جسی! فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟
داری چیکار میکنی؟
فکر کنم به یه نیروی کمکی نیاز داری. نه، نیاز ندارم.
یه نیروی کمکی.
جسی! چی شده؟
چرا داریم پچپچ میکنیم؟
آره؟ چیه؟
بیخیال. اگه چیزی لازم داشتی، من همینجام.
باشه. ممنون.
بدو بولزآی. به کمکت نیاز دارم.
باید یه آتیش پیدا کنیم.
بدو.
پدر و مادرمون پیش منن.
من اونجا رو تمیز نمیکنم.
واسه چی نفس کشیدیم؟
ورزشکارا باید از آدما دوری کنن.
بانی، وقتشه بری مهمونی شبونهت.
هوم.
No comments yet. Be the first to leave one.