ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
قبل از آغاز زمان، مکعب وجود داشت
نمیدانیم از کجا آمده است
تنها میدانیم قدرتی دارد که میتواند جهانها را خلق کند
و آنها را از حیات لبریز سازد
گونهی ما اینگونه زاده شد
زمانی طولانی در صلح و صفا زندگی کردیم
اما مثل هر قدرت عظیمی، برخی آن را برای خیر میخواستند و برخی برای شر
و اینگونه بود که جنگ آغاز شد
جنگی که سیارهمان را ویران کرد تا اینکه به کام مرگ فرو رفت
و مکعب در دوردستهای فضا گم شد
ما در سراسر کهکشان پراکنده شدیم
به امید یافتن آن و بازسازی خانهمان
هر ستاره و هر جهانی را جستجو کردیم
و درست زمانی که همهی امیدها از دست رفته بود
پیامی از کشف جدیدی ما را به خود خواند
به سیارهای ناشناخته به نام زمین
اما ما دیگر خیلی دیر رسیده بودیم
ای خدا، پنج ماهه وضع همینه
طاقت ندارم برگردم خونه و یه دلی از عزا دربیارم
یه بشقاب خورش تمساحِ مامانپز
دو هفتهست داری یه بند درباره کباب تمساح و جیرجیرک حرف میزنی
فیگ، قول میدم که عمراً پام رو تو خونه مامانت نذارم
اما بابی، همه میدونن که تمساح لذیذترین گوشت رو داره
میفهمم چی میگی
انگلیسی لطفاً، انگلیسی
میگم مگه چند بار تا حالا
ما اسپانیایی بلد نیستیم، قبلاً هم بهت گفتم
پسر، چرا ضدحال میزنی؟ این اصالت منه
همون اسپانیاییت رو بگو. هر چی اصلاً
هی بچهها، یادتونه آخر هفتهها چطوری بود؟ هان؟
تیم «ساکس» تو ورزشگاه «فنوی»
هاتداگ سرد و یه آبجوی از دهن افتاده. یه روزِ معرکه
شما چی کاپیتان؟ شما هم روز معرکهای داری؟
فقط لحظهشماری میکنم که بتونم دختر کوچولوم رو برای اولین بار بغل کنم
خیلی نازه. اونم همینطور
خفه شو
هی، من آمادهی انجام وظیفهام
هی، اگه کسی توتون خایه داره بیاد تو زمین بسکتبال منو ببینه
هی، هی
این لایی رو تماشا کن جوجه
مثل اردن در دوران اوجش که خط مقدم رو میشکافت
برید کنار خانومها. اوه پسر، چی شد؟
لنوکس! هی، داری چیکار میکنی؟
آب؟
ممنون. نمیخوای تو جابجا کردن وسایل بهم کمک کنی؟
سرهنگ شارپ، یه نفوذی ناشناس تو فاصله ده مایلی داریم
پرنده ناشناس
شما در حریم هوایی ممنوعه ارتش آمریکا هستید
کد شناسایی بفرستید و از سمت شرق منطقه رو ترک کنید
رپتورهای یک و دو، بپیچید به سمت ۲۵۰ برای رهگیری
پرنده ناشناس در ارتفاع پایین تو ده مایلیه، کد شناسایی نمیفرسته
پرنده ناشناس، ما شما رو تا پایگاه هوایی «ساکسِنت» اسکورت میکنیم
اگه اطاعت نکنید، از نیروی مرگبار استفاده میکنیم
هدف رو رویت کردم
دمِ هواپیما کد ۴۵۰۰ ایکس-ری رو داره
قربان، اینجا نوشته ۴۵۰۰ ایکس سه ماه پیش ساقط شده
تو افغانستان. حتماً یه اشتباهی شده
دوباره چک کن، بعدش یه بار دیگه هم چک کن. کردم قربان
یکی از دوستای من تو اون هلیکوپتر بود
پرنده ناشناس، ما شما رو تا پایگاه هوایی «ساکسِنت» اسکورت میکنیم
رادار، نفوذی کجاست؟
پنج مایلیه، قربان
زنم پشت خطه؟ بله کاپیتان
عشقهای من! - نگاه کن
ای جانم. نگاش کن. چقدر بزرگ شده
لپاشو ببین. دلم میخواد بخورمشون
عزیزم، عجب بچه خوشگلی درست کردیم
میدونم بقیه همیشه اینو میگن
ولی واقعاً عجب بچه خوشگلی ساختیم. دستت درد نکنه
خندهاش به تو رفته
خندید؟
آره، اولین بار بود
مطمئنی... مطمئنی فقط باد شکم نبوده؟
نه، اون یه خانومه
هنوز تو رو نمیشناسه، ولی بهزودی میشناسه
ایکس. یه جای کار میلنگه ۴۵۰۰
پرنده رو راداره
صبر کن، صبر کن. رادار مختل شده
سیگنالش از طرف هلیکوپتره
ویل؟ سارا؟
هی سارا، اگه صدامو میشنوی
دوستت دارم و زود برمیگردم خونه
سمت راست. برید سمت راست. آتیشبس
خلبان ام-اچ ۵۳، همین الان موتور رو خاموش کن
به خدمهت بگو بیان بیرون وگرنه شلیک میکنیم
شلیک نکنید! آمادهی درگیری باشید
خدای من
مزرعه آنتنها رو زدن! بهمون حمله شده
برید! بجنبید! بجنبید
داره میره سراغ فایلها
کابلهای اصلی رو قطع کنید
کلید لازم دارم! قفله
بجنبید! بجنبید
بیا، بیا اینجا! بدو
بیا، اینجا قایم شو
وای خدای من. باشه
نه
این دیگه چه
اپس، زود باش بریم
خب آقای ویتویکی، نوبت شماست
ببخشید، خرتوپرت زیاد دارم
تماشا کنید
خب
به افتخار خونوادهم
کی بود... کی اون کار رو کرد؟ ملت! مسئولیتپذیری داشته باشید
خب. امم
برای تحقیقِ شجرهنامه خانوادگیم
تصمیم گرفتم دربارهی جدِ بزرگم تحقیق کنم
که مرد معروفی بود، کاپیتان آرچیبالد ویتویکی
یه کاشف خیلی مشهور
در واقع، اون یکی از اولین کسایی بود
که مدار شمالگان رو گشت، که کار خیلی بزرگیه
در سال ۱۸۹۷، اون ۴۱ ملوان شجاع رو مستقیم برد به یختودههای قطب شمال
سریعتر حرکت کنید مردها! بجنبید! خرد کنید! بکشید
سرعت یخ زدن بیشتر از ذوب شدنه! سریعتر خرد کنید! بکشید مردها
بکشید! بدون فداکاری، پیروزی به دست نمیاد
ما به مدار شمالگان میرسیم بچهها
خب، داستان این بود، درسته؟
و اینجا هم تعدادی از ابزارها و وسایل اولیهی دریانوردی رو داریم
که ملوانهای قرن نوزدهمی ازشون استفاده میکردن
این یکی اسطرلابه که میتونید با ۸۰ دلار بخریدش
در ضمن، همهشون فروشیان
مثل این سکستانت اینجا
دلار واسه این، که واقعاً مفته ۵۰
اینا هم خیلی باحالن. عینکهای پدربزرگمن
هنوز دقیق قیمتگذاریشون نکردم ولی چیزای باحال زیادی رو دیدن
میخوای کبدش رو هم به من بفروشی؟
آقای ویتویکی، اینجا بساطِ بخر و بفروش نیست. کلاس یازدهمه
فکر نکنم پدربزرگت به کاری که داری میکنی خیلی افتخار کنه
میدونم. معذرت میخوام. فقط... همهی اینا قراره بره تو صندوقِ خرید ماشینم
میتونید به خانوادهتون بگید. تو «ایبی» گذاشتمشون. «پیپال» هم قبول میکنم
پول نقد هم باشه که چه بهتر
و این قطبنما هم هدیه خیلی خوبیه برای روز «کلمبوس»
سام! ببخشید
متأسفانه جد بزرگم
با اون همه نبوغی که داشت، آخر سر کور شد و تو یه تیمارستان دیوونه شد
در حالی که داشت این نمادهای عجیب رو میکشید
و درباره یه آدمبرفی غولپیکر هذیان میگفت
که فکر میکرد کشفش کرده
خیلی خب. شاید فردا یه کوییز داشته باشیم، شایدم نه
امشب با ترس بخوابید. بیا، میخوای؟ بیا ۵۰. ۴۰؟ ۳۰؟
سام؟ بله. ببخشید، ببخشید
خب. خیلی خوب بود، نه؟
اوم... میگم یه «ب منفیِ» مشتی
«ب منفی»؟
داشتی آتوآشغالهای پدربزرگت رو
وسط کلاس من دستفروشی میکردی. نه، بچهها خوششون اومد
ببینید، میشه یه لطفی در حقم بکنید؟ چی؟
میشه یه لحظه از پنجره بیرون رو نگاه کنید؟ بابام رو میبینید؟
اون یارو تو ماشین سبزه. آره
خب، میخوام براتون از یه رویا بگم. رویای یه پسر بچه
و قولِ یه مرد به اون پسر
توی چشمام نگاه کرد و گفت: «پسرم، برات یه ماشین میخرم...»
«ولی ازت میخوام ۲ هزار دلار و سه تا نمره الف برام بیاری.»
خب؟ من اون ۲ هزار تا رو آوردم و دو تا الف هم گرفتم
باشه؟ رویا اینه. ولی با این «ب منفی» شما، پِت! رویا پر زد. تموم شد
قربان، فقط از خودتون بپرسید اگه عیسی مسیح بود چیکار میکرد؟
ایول! آره، آره
خب؟
الف منفی. ولی خب الفه دیگه
صبر کن. نمیبینم. الفه
پس ردیفه؟ ردیفه
یه سورپرایز کوچولو برات دارم پسرم
چه جور
آره، یه سورپرایز کوچولو
نه. نه، نه، نه، نه. بابا
اوه، داری شوخی میکنی. دیدی؟
آره. دارم شوخی میکنم. خبری از پورشه نیست
فکر کردی خندهداره؟ آره، به نظرم خندهداره
چته تو؟ واقعاً فکر کردی
واسه اولین ماشینت برات پورشه میخرم؟
تا آخر این جریان دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم
بیخیال بابا. فقط یه شوخی خرکی بود
اصلاً هم خندهدار نبود
مانی! چی؟
پسرعموت رو از اون لباس دلقکی لعنتی بکش بیرون
دوباره گرمازده شده. داره سفیدپوستها رو میترسونه
گرممه! آرایشم داره آب میشه. چشمام میسوزه
اینجا؟ نه، نه، نه، این دیگه چیه؟ گفتی... گفتی نصف ماشین
نه نصفِ یه تیکه آشغال، بابا
من وقتی سن تو بودم، با چهار تا چرخ و یه موتور کلامو میانداختم هوا
بذار یه چیزی رو برات روشن کنم. باشه؟
فیلم «باکره ۴۰ ساله» رو دیدی؟ آره
خب، این ماشین همون فیلمه
و این هم باکره ۵۰ ساله است
خب. میخوای من اونطوری زندگی کنم؟
بدون فداکاری، پیروزی به دست نمیاد. آره، بدون پیروزی. باشه، فهمیدم
شعار قدیمی ویتویکیها، بابا. درسته
آقایان
بابی بولیوی، مثل اسم کشور، ولی بدون اسهالش
چطور میتونم کمکتون کنم؟
خب، پسرم دنبال خرید اولین ماشینشه
اومدی پیش خودم؟ مجبور بودم
این دیگه عملاً ما رو فامیل میکنه
عمو بابی بی، پسر. عمو بابی بی
سام. سام، بذار باهات حرف بزنم
سام، اولین لقمهی لذیذِ آزادیت
زیر یکی از این کاپوتها منتظرته
بذار یه چیزی بهت بگم پسرم
راننده نیست که ماشین رو انتخاب میکنه
No comments yet. Be the first to leave one.