ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
☆ تقدیم به مبارزین راه آزادی ☆ ○ جوانان جان بر کف ایران ○
'فقط مردهها آخر جنگ رو دیدن' - جورج سانتایانا
اتحاد جماهیر شوروی، خط مقدم دنیپر، پاییز ۱۹۴۳.
هشت ماه بعد از استالینگراد، ورماخت داره همه جا عقبنشینی میکنه.
عقبنشینی!
بجنب.
پشت پل.
دنبالم بیا. زود باش. - تندتر!
زود باشین.
عقبنشینی!
راه بیفتین.
عقبنشینی!
بیا.
موضع بگیرین.
موج دوم، راست، موضع بگیرین. زود باشین.
فرمانده، نیروهای ما عقبنشینی کردن.
ستوان؟ ما هم باید عقبنشینی کنیم؟
ستوان؟
کایلیگ، دارن میان؟
ایناهاشون.
تی-سیوچهار. میبینمشون.
ششصد، درگیری.
آماده.
دستور رو بده، ستوان.
فیلیپ.
فیلیپ.
شلیک کن. - مواظب باش.
خورد. منهدم شد.
پر شد.
توپچیها. - تیربار، آتیش.
سمت راست، یه تانک دیگه.
تماس! - آتیش کن!
مواظب باش!
خورد! - اونم نابود شد.
آمادهست. - اِمجی (MG)، آتیش کن. ادامه بده.
ما راه رو بستیم.
بجنبید! - آتیش کن!
مواظب باش!
فیلیپ، صدامو میشنوی؟ - آمادهست.
میتونیم بریم.
آتیش کن! - مواظب باش!
آمادهست. - دارن هی بیشتر میان.
اونا میخوان نصف شب پل رو منفجر کنن.
پنج دقیقه دیگه.
وقت داریم. آتیش کن! - مواظب باش!
باید بریم. - چهار و نیم دقیقه دیگه مونده.
چهار و نیم. پل ششصد متر طول داره.
پاک، ساعت دوازده.
پُر کن. شلیک!
من کنترل رو میگیرم.
مواظب باش.
آمادهس.
تنهائیم و دیگه وقت نداریم.
دستور رو بده.
دستور رو بده، فیلیپ.
توجه! عقبنشینی. هومل، برو از رو پل.
بله، فرمانده.
حرکت کن، هلموت.
یالا.
چهار دقیقه دیگه.
هومل، گاز بده.
نمیرسیم.
دیگه دنبالمون نیستن. شلیک رو بس کردن.
میدونن که میترکیم. - میرسیم.
ایلوشینها.
نمیتونن کاری باهامون کنن.
فرمانده. - آتیش.
قطرههاست. - داره از دریچهها میاد.
آتیش داره میاد تو.
آتیش گرفتم. - گاز بده، هلموت.
همه جا آتیشه.
برو جلو، هلموت.
برو. گاز بده.
میرسیم، فیلیپ.
تنهاییم و دیگه وقت نداریم.
دستور رو بده.
ایلیوشینها.
دارم میسوزم.
هلموت، برو. گاز بده.
پرویتین
کِی میرسیم؟
محرمانه.
«عملیات هزارتو.»
سرهنگ فون هاردنبرگ و اسناد محرمانه.
«مأموریت انفرادی...»
«فون هاردنبرگ...»
پاول؟
عینک کجاست؟
یالا بچهها. گاز رو باز کنین.
یالا، بلند کنین. لعنتی!
ستوان. خوش اومدین.
ممنون، کریستین.
بچهها. - ستوان.
ستوان.
قربان.
و تایگرمون چی؟
داغون و کوبیده شده.
ولی آمادست.
عالیه.
و شما چی؟
همینطور. یه خورده خراش و سوختگی. چیزِ جدی نیست.
دستور جدیدی هست؟
متأسفانه آره.
سرهنگ ریشتر میخواد امروز راه بیفتیم.
و مرخصیمون؟ - لغو شد.
امروز؟ - امروز.
کجا؟
برمیگردیم شرق، از رو پِسِل.
میریم سمتِ ایوانها؟ - بینشون.
زمینِ هیچکس.
ما باید بفهمیم سرهنگ فون هاردنبرگ کجاست...
و برگردونیمش.
من فکر میکردم فون هاردنبرگ مُرده.
منم همین فکرو میکردم.
خیلیا هم در مورد ما همین فکرو میکنن.
کدوم واحد باهامون میآد؟ - هیچکدوم.
مأموریت فوقِ سِرّیه.
اون احتمالاً تو یکی از سنگرهای ماست...
نزدیک نُوی یار. - آه!
چرا ما؟ - دستور، دستوره.
اگه باید میدونستیم، بهمون میگفتن.
ولی فقط یه دونه تانک تایگر...
حتماً فکر میکنن که ما از همه کاربلدتریم.
تانک رو آماده کن.
بزنیم بریم.
خب، یالا.
وُلف به فوکسباو، داریم میریم تو هزارتو برای ۴۸ ساعت.
وُلف تمام.
هلموت؟ فندک.
بهترین تانکی که تا حالا ساخته شده...
ولی رانندهش هیچی نمیبینه.
شما هم که آفتاب افتاده رو کلهتون.
طراحها میدونستن که رانندهها چقدر زشتن.
فون هاردنبرگ؟
اون بعد از اینکه ما رفتیم، با ارتش ششم تو استالینگراد موند.
یه معجزه است که زنده موند.
دست خودشو قطع کرده بود.
منم شنیدم.
زیر آوارهای کارخونهی تراکتورسازی مونده بود.
دستش گیر کرده بود.
بعد پنج روز...
اونو با چاقو برید.
واسه اینکه زنده بمونه.
مگه نگفتم؟
هلموت، فندکت هنوز پیش منه.
دیگه مال منه.
حتماً جاسوس روسی بوده.
واسه همین میخوان برش گردونن.
مثل اینکه از زیر آوارها اومده بیرون...
و رفته قایم شده پیش یه دختر جوون که دلش سوخته.
بعد خودشو شبیه کشاورزا کرده و برگشته.
دوباره فرستادنش جبهه؟
با یه دست؟
نزدیکه دلم بسوزه.
حالا ما رو میفرستن که برش گردونیم.
حتماً باید جاسوسِ روس باشه.
افسرای ستاد، همهشون قهرمانای یه دستن.
چی اینقدر مهمش کرده؟ اینکه "فون"ـه؟
طبق دستور، داره رو یه نقشهی عقبنشینی محرمانه کار میکنه.
توش موقعیتهای ما، فرکانسای رادیویی و ذخایر سلاحامون هست.
اگه این بیفته دستِ روسها...
دروازهی امپراطوری باز میشه.
اسم رمز مأموریت ما "عملیات هزارتو" ـه.
سعی نکردن با رادیو بهش برسن؟
از وقتی پل رو منفجر کردیم دیگه جواب نداده.
تو استالینگراد...
بالاخره که دستور رو داد، نه؟
اون فرمانده بود.
پسر، داری چیکار میکنی؟
تو تانک من ج*ق نزن!
من که کاری نکردم.
من که دیدم.
پنج کیلومتر تا خطّ مقدم. بعدش چشمات رو باز بذار.
وِلِر، دارن چیکار میکنن؟
دارن روسها رو گیج میکنن.
این یعنی ما بیشتر عقبنشینی میکنیم.
آدولفِ اتریشی که این رو باور نمیکنه؟
یکی از شماها، وِلِر.
کسی رو که من نمیشناسم. – تو و مزرعه خوکِ تیرولیت.
مزرعه خوک نیست، تاکستانه.
و اون واکائو ئه، خوشگلترین منطقه دنیا.
دواخاو. - کایلیگ، رادیو چی میگه؟
فقط نویزه.
این بهتره. اینجوری ایوان صدامون رو نمیشنوه.
هومل، پنجاه متر دیگه میپیچیم چپ.
دنبال پناهگاه میگردیم.
آره.
بعد از اینکه نوشیدنیمون رو خوردیم، آتیش رو خاموش میکنیم.
میشل، شیفتِ اولِ نگهبانی با ماست.
اینجا پارتیزان هست؟
آدم هیچوقت نمیدونه.
گوش و چشمت باز باشه.
بودنیا یه بار گفت...
که جنگل پر از روحه.
بودنیا کیه؟
یه دختر دهاتی از تولوکونویه.
شیر و تخم مرغ فروخت بهمون. و سوزاک، نه؟
هلموت...
باهاش نخوابیدم.
ولی میخواستی.
No comments yet. Be the first to leave one.