ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
سلام علیکم
- زود باش! نگهش دار رابین! - گرفتمش.
- بگیرش! - بکشش! بکشش!
لعنتی!
آره! بیا!
نانسی!
بمیر ! خواهش میکنم!
پشتسرت رو بپا نانسی! مراقب باش!
وای خدای من، نانسی!
از من دورش کن نانسی!
گرفتمش، گرفتمش، گرفتمش!
خدا لعنتش کنه! کوفتی!
ولم کن!
بیا اینجا!
- نه! - گرفتمش!
- نانسی! - برو به جهنم!
یالا، یالا، بیا، حرومزاده!
گفتم بیا! بریم!
- استیو! - یا خدا!
وای خدااا!
حالت خوبه؟
خب نیم کیلو از گوشتم رو بُردن.
اما جدای از اون،
آره، بهتر از این نبودم تا حالا.
به نظرتون این خفاشها مرض هاری دارن؟
- چی؟ - آخه هاری اینطوریِ که،
بزرگتـرین ترسِ زندگیمه.
و فکر میکنم باید زودتر برسونیمت دکتر
چون به محضِ بروز علائم، دیگه کارت تموم میشه و خودت رو مُرده بدون.
خیلیخب، اونقدرام نیستن.
میتونیم شکستشون بدیم.
درسته؟
داشتی میگفتی؟
جنگل، بجنبید.
عالی شد.
بازم بدوییم.
« چیزهای عجیبوغریب »
« قسمت هفتم، کشتار در آزمایشگاه هاوکینز »
تنظیم و ترجمه iredprincess و آرمان اسدی
خوب خوابیدید آقای والاس؟
بابت موضعتـون
تجدید نظر کردید؟
دختره کجاست؟
احتمالا زمان بیشتری برای فکر کردن نیاز دارید،
بریم.
نه صبر کن، وایسا. خواهش میکنم. صبر کن!
خواهش میکنم.
فقط نکشش.
بهم قول بده نمیکشیش.
وقتـمون داره تموم میشه مارتین. هاوکینز داره وقتـش تموم میشه.
من کاملا خطرات رو درک میکنم.
گاهیاوقات واقعا به این موضوع شک میکنم.
یا شایدم همه اینکارها رو انجام دادی فقط
بخاطر اینکه دلت برای وقت گذروندن با دخترت تنگ شده.
هرچیزی که خواستی رو بهت دادم.
من اخلاقیاتـم رو زیر پا گذاشتم. زندگی خودم و خونوادهام رو به خطر انداختم.
همش بخاطر اینکه بهم اطمینان خاطر دادی این کار عملی میشه،
که این تنها راهـمونه.
اما من هیچ پیشرفتی به چشمم نمیاد، مارتین.
میدونی من چی میبینم؟
من یه دخترِ ترسیده و شوکه میبینم.
خوش به حالـمون.
راستش رو بخوای، تو داری پسرفت میکنی الون.
داری عقبی میری.
به من نگاه کن الون.
به من نگاه کن.
میدونم وحشتزدهای.
بخاطر چیزی که دیدی به شدت وحشتزدهای.
اما دقیقا همین ترستِ که داره جلوت رو میگیره.
اگه میخوای نینا موفق بشه،
مهم نیست چقدر وحشتناک به نظر بیاد اما نمیتونی از حقیقت پنهون بشی.
من دیدم که چیکار کردم.
من یه هیولام.
حرف از هیولاها میزنی و
ابرقهرمانها.
اینا واسه قصهها و افسانههاست.
حقیقت، واقعیت به طرز فوقالعادهای سادهست.
آدما به این راحتیا توصیف نمیشن.
فقط با مواجهه شدن با تمام و کمالِ خودمون، خوبیها و بدیهامون،
میتونیـم کامل بشیم.
اگه نخوام کامل بشم چی؟
خب اینـم یه انتخابه.
انتخابِ تو
این در همیشه بازـه.
اینجا
زندون که نیست.
اینجاست که زندونه.
تو یکبار انتخاب کردی که بهم اعتماد کنی.
ازت درخواست میکنم که دوباره بهم اعتماد کنی.
یکبار دیگه با من به گذشته سفر کن.
انقدر پنهون نشو الون.
تو چیکار کردی؟
چقدر از زمان رو رد کردی؟
تو پیشرفت میخواستی.
دارم بهت میدمش.
دقیقا همهتون لب دریاچه داشتید چیکار میکردید؟
- کمپ... - ما داشتیم... داشتیم میرفتیم پیادهروی.
پیادهروی؟
ساعت 9 شب؟
توی دریاچه.
قرار بود
یکم شنا کنیم.
یکم توی شب شنا کنیم.
داستی
تازه یکی رو اونجا کشتن.
آره، ما... نمیدونستیم تا وقتی که رسیدیم.
بخاطر همینِ که شنا نکردیم.
و نانسی هم واسه شنای شبونه، باهاتون بود؟
- نه. - آره...
ما مطمئن نیستیم.
اونجا بود.
بعدش رفت.
- کلا یکمی گیج کنندهست. - وقتی که شما اومدید.
درسته. بعدشم مجبورم کردن چیزی که گفتم و بگم.
آره.
درموردِ قاتل.
خوش شانسید که تیر نخوردید.
با ادی هیچ تماسی داشتید؟
اون قاتل روانیِ... دیوونه؟
خدای من، نه.
- نوچ، ابدا. - نه، ما هیچ خبری ازش نداریم.
- ما به زور میشناسیمش اصلا. - کی؟
همش یه مشت زِرت و پِرتـه.
- اریکا! - خب شمام متوجه شدید که دارن دروغ میگن.
انقدر دروغ گفتین، مبل آتش گرفته
- اریکا. - حقیقته.
داری به پلیسا دروغ میگی، داستی؟
- نه. - دروغ گفتن به پلیس جرمهها، پسرم.
- من دروغ نمیگم. - آتش دروغاتون داره ما رو میبلعه.
با بازداشت شدن تهدیدشون کن. شاید این زبونشون رو وا کنه.
- خیلیخب... - میخوای بچههامون رو بفرستی بازداشتگاه؟
- باید این قضیه رو جدی بگیریم. - منظورش اون طوری نبود.
- خفه شید. - وای خدای من.
خفه شید!
- ای خدا. - هیس
قراره یه روشِ متمدنانهتری رو امتحان کنیم.
یکی یکی.
اول شما.
- صبر کنید، چی؟ چرا من؟ - دنبالم بیا.
من که اصلا توی کلاب هلفایر نیستم.
لازمه که دستبند بزنمت؟
پاشو.
بپر.
بریم.
خیلیخب.
- نزدیک بودا. - آره.
خیلی نزدیک.
وای لعنتی.
استیو؟
- یا خدا. - خوبـم. خوبـم.
نه، نه، نه، خوب نیستی. داری خونریزی میکنی.
بیا بشین، باشه؟
باشه.
خیلیخب.
خب خبر خوب اینه که رسما مطمئنم سرگیجه جزو علائم هاری نیست.
اما اگه شروع به توهم زدن یا انقباض مفاصل
یا احساس پرخاشگری داشته باشی، جوری که بخوای بهم مُشت بزنی، بهم خبر بده.
- رابین - بله؟
یه جورایی میخوام بهت مشت بزنم.
شوخ طبعیت ابدا دست نخورده. نشونه خوبیـه.
آره.
خیلیخب.
خیلیخب.
- آمادهای؟ - آره.
فقط انجامش بده.
متاسفم.
مشکلی نیست.
خیلی محکمه؟
- نه، خوبه. - بسیار خب.
خیلیخب.
ممنون.
آره.
پس،
اینجا مثل آزمایشگاه هاوکینزـه اما توش هیولا و گه کاری داره؟
تقریبا.
صبر کن، مراقب درختای انگور باش.
ذهنـشون یکیه.
چی چیه؟
همهی خزندههای عجیب اینجارو میگم.
انگار که همشون باهم یکپارچهان.
پات و بذاری روی درخت، انگار خفاشها و وکنا رو هم لگد کردی.
لعنتی
اما همهچیز از دنیای خودمون اینجا هست درسته؟ به جز آدما؟
تا جاییکه من درک میکنم، آره.
پس قاعدتا میتونیم بریم اداره پلیس
و اسلحه و نارنجک و هرچیزی که نیاز داریم رو بدزدیم
و اون خفاشهایی که نگهبان دروازه هستن رو بترکونیم.
خیلی شک دارم به اینکه آزمایشگاه هاوکینز نارنجک داشته باشه رابین.
اما اسلحه حتما داره، آره.
خب، نیازی نیست این همه راه رو برای اسلحه تا وسط شهر بریم.
من توی اتاقـم اسلحه دارم.
تو
نانسی ویلـر
چندتا اسلحه داری
توی اتاق خوابت؟
سرشار از غافلگیریهاست، نه؟
یه ماکارُفِ روسی و یه هفتتیر.
آره، نزدیک بود با اون منو به کشتن بدی.
No comments yet. Be the first to leave one.