ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
آنچه در «پونیز» گذشت
باید همین امروز مرکز کُمپرومات رو پیدا کنی
کریس سرِ پیدا کردن اینجا جونشو از دست داد
آندری، اون داره شورویهای قدرتمند رو هدف قرار میده
و با آتوهایی که ازشون داره، بازیشون میده
شاید واسه همینه که بعضی از روسپیها
کشته میشن و بقیه نه
احتمالاً آندری از همین راه
داره باجخواهیهاش از روسها رو پیش میبره
شامپو. من یه قرص «ال» لازم دارم
من بهت قرص نمیدم که خودکشی کنی
نمیخوام بمیری
یه نفوذیِ لعنتی بینمون داریم
شورویها واسه کار گذاشتن شنود از این تونلها استفاده نکردن
آدمِ ما نزدیکتر از این حرفاست. داری چیکار میکنی؟
بذار توضیح بدم. نکن
شوهرت، اون داشت به شورویها اطلاعات میرسوند
تام باعث مرگ کریس شد
وقتی بلاروس رو ترک کردم، مجبور شدم
صوفیا، بهترین دوستم رو جا بذارم
حالا میتونم انتخاب کنم که به روستام برگردم
یه پیام از دوستمون تو روستا به دستم رسید
ازمون خواست بریم پیشش
با اینهمه خارجی که واسه
کنسرت التون جان تو شهرن، حتماً دارن یه عملیاتی انجام میدن
سلام، آمریکایی
من
اوه، ببخشید! ببخشید
شپ، چه مرگته؟ لعنت
واینستا، فقط بدو. بدو
نه! باید... باشه. گندش بزنن
لعنتی
تمام عوامل، ده دقیقه تا شروع برنامه
باشه. برین، برین، برین. بجنبین
حالا چه غلطی کنیم؟
بله؟
شما کی هستین؟
سلام
التون، اینا کیان؟
ما... ما آمریکایی هستیم
کاملاً مشخصه. آه، منم التونم. بله
اومدین منو تا روی صحنه همراهی کنین؟
بله. بله. در واقع
بله. واسه همین اینجاییم
دقیقاً واسه همین اینجاییم، آره. آره
عالیه. خب
خب، شما خانومها تو مسکو زندگی میکنین؟
جای باصفاییه واسه زندگی؟
آره، خیلی صمیمی. شهر خیلی مهموننوازیه، آره
داشتم فکر میکردم یه چیزی تو این مایهها بگم
«دوستت دارم مسکو» به زبون روسی
چطوری باید بگمش؟
راستش... تاحالا پیش نیومده بگیم
اوه، باشه. خب، بیاین
بیاین برسونیمتون اونجا، التون
آره، بیاین بریم سمت صحنه
بیاین همگی بریم. و... نزدیک هم بمونین
باشه. درسته. آره
بله، نمیخوام کسی رو گم کنم. باشه، باشه
نادیا
نادیا، نادیا
لعنتی! اوه! آره، باشه! بدو
باید برسیم به ساشا، آندریِ لعنتی میکشتش
آره، ما رو هم میکشه
اوهوم
هوم؟
هوم؟
صوفیا! مانیا
کمک! کمک
تو آمریکایی هستی
تو جاسوسی
نه، توآیلا
همینجا میکشمت، حالیته؟
ولی با زجر میکشمت
سرفرصت به حسابت میرسم
ایوانا! این مرد کیه؟
زود باش! بیا بریم
ماشین رِی. ماشین رِی؟
ماشین مسابقهای؟
یدکیش رو داد به من. واقعاً؟
آره، بهم اعتماد داره. خیلی خب، بزن بریم
چرا کیجیبی میخواد بکشتت؟
تو جاسوسی؟
تو نمیتونی جاسوس باشی، اصلاً تابلوئی
ببین، خفه شو! من جاسوسم، باشه؟
هی
اگه از این مخمصه زنده در اومدم، شاید بهت زنگ زدم
من تلفن ندارم
باشه، بیا بریم
الان وضعیتش ثابته
خانوم، جلوی خونریزی رو گرفتیم
همینجا منتظر میمونیم تا آمبولانس برسه
باشه، خداروشکر
ولی... چطور یعنی، امدادگرهای شوروی؟
خانوم؟
سفیر تون
خانوم شیمانسکی
به پرستار بچهت شلیک کردی؟ بله
اون... اون داشت واسه اونا کار میکرد
مچشو وقتی داشت به این نگاه میکرد گرفتم
قبل از اینکه خودم دست به کار بشم
یا عیسی مسیح، این دیگه چیه؟
یه جور تکنولوژی فوق محرمانه
چیزی که یه مامور کیجیبی در لباس امدادگر
خیلی دوست داره بهش چنگ بندازه
اینبو ببر بالا پیش بچهها
شورویها هر لحظه ممکنه برسن اینجا
بذارینش توی گاوصندوق. بله قربان
هی
نه، نه، نه، نه. باید بریم. آندری میدونه
هیس! آندری میدونه
دستگاه شنود مهم نیست، آندری میدونه
اون در مورد من میدونه، پس در مورد تو هم میدونه
و داره میاد اینجا. همین الان باید بریم
چی؟ چطوری؟ آخه... چطوری؟
باید ببریمت یه جای امن
ساشا
آقای شیمانسکی! بله؟
یه اتفاقی افتاده
توی آپارتمانتون به یه نفر شلیک شده
چی؟ کی؟
ماشینم کجاست؟
آکسانا؟ آکسانا
آه
خواهش میکنم
موفق باشی
و گوش کن، ما... ما قراره تو رو
از روسیه خارج کنیم، باشه؟
ایالات متحده ازت محافظت میکنه
ساشا؟
هی، نگام کن
حالت خوب میشه
صبر کن، اون... اون چیه روی... روی ژاکتت؟
اوه، من... نمیدونم
حتماً سنجاقِ خواهرمه. اون این ژاکت رو میپوشید
چطور؟
این چه سنجاقیه؟
وقتی شوهرم مُرد، اون نماد رو پیدا کردم
توی یه کارت، تو جیب کتش
و بعد درست قبل از اینکه برای اولین بار ببینیمت، باز هم دیدیمش
و حالا خواهرت اون رو داره
و روی همون آمبولانسی هم بود که کُمپرومات رو حمل میکرد
هر چیزی که به این عملیات مربوط میشه، اون نماد رو داره
اونجایی هم که من کار میکردم همینطور بود
نماد نداشت ولی بهش میگفتن پِگاس، پگاسوس
همهشون به هم ربط دارن
شوهرم خواهرت رو میشناخت. اینو میدونستی؟
اون با سیا کار میکرد، نه؟
دیدمش
شوهرت رو
درست وقتی کارم رو تو سیا شروع کردم
زیر گوشم زمزمه کرد:
«میتونی بهم اعتماد کنی. من خواهرت رو میشناختم.»
خب، اینجا خبری از کلید برق نیست، یا شایدم اصلاً چراغ نداره
یه تلفن اینجاست
میتونیم... میتونیم با اون شماره تماس بگیریم
آره. درسته
یه خط امن هست که اگه زمانی نیاز به خروج اضطراری داشتیم، میتونیم ازش استفاده کنیم
توی موقعیتی مثل این
اوه لعنتی. ولی یه عبارت رمز داره
عبارت رمز چیه؟ هیچوقت فکر نمیکردم بهش نیاز پیدا کنیم
چیه؟ چی
«پیش از آنکه اولیمپوس، سیگنالهای اوریون را قطع کند»
چطوری یادت موند؟ ممهها
به نظرت دستشویی اینجا کجاست؟
فکر کنم همونه
هه. اوه
از مسکو هم بدتره
و به نظرتون مشکلی نبود
که یه خارجی رو به محل سکونتتون
توی سفارت آمریکا راه بدین؟
من مخصوصاً یه زن دیگه رو استخدام کرده بودم
ولی ظاهراً اون سالها پیش مُرده بود
اما شما همیشه قصد داشتین
یه خارجی رو برای کار توی خونهتون استخدام کنین؟
ما وسط مسکو زندگی میکنیم
انتظار داشتین یکی رو از پنسیلوانیا با خودم بیارم؟
ما واسه کارهای کافه تریا و جاروبرقی کشیدن
به شهروندای خارجی تکیه میکنیم و
اوم، خرید رفتن و بله، نگهداری از پسرم
واسه بعضیها توی سفارت
انتظار میره شما همهی اون کارها رو انجام بدین
اوه... من کار میکنم
من مدیر دفتر کل این طبقهام
بله، البته
منظورت از «البته» چیه؟
داری چی مینویسی؟
هر چیزی که میگین
این یه پروندهی بازه، خانوم
شما به یه زن شلیک کردین
خب، مگه این فقط یه تشریفات اداری نیست؟
نمرده که
ترجیح میدم اجازه بدین بقیه
به مشکلات مربوط به خارجیها رسیدگی کنن
مخصوصاً اگه، اونطوری که میگین
مچشو موقع دزدیدنِ
وسایل حساس توی آپارتمانتون گرفته باشین
درسته؟ این چیزیه که گفتین؟
«اونطوری که میگم»؟ نه، اون واقعاً اونجا بود
اون کشوی شوهرم رو توی اتاق خوابم، جایی که میخوابم، باز کرده بود
No comments yet. Be the first to leave one.