ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
وقتی خورشید داره غروب میکنه سیارهم، آراکیس خیلی زیبا میشه.
غلطان روی ماسهها...
دونههای «پساماسه» رو میشه در هوا دید.
بعد از غروب، پساماسهها همهجا رو فرا میگیرن.
خارجیها تلاش میکنن از گرمای روز دور بمونن.
جلوی چشمهای ما سرزمین ما رو غارت میکنن.
از اونها چیزی جز ظلم برای مردمم ندیدم.
این هارکوننیها، قبل از تولد من به اینجا اومدن.
با به دست گرفتن استخراج پساماسهها به شدت ثروتمند شدن.
حتی ثروتمندتر از شخص امپراتور.
جنگجوهای ما نمیتونستن آراکیس رو از دست هارکوننیها نجات بدن
و یک روز با فرمان امپراتور، از اینجا رفتن.
چرا امپراتور چنین تصمیمی گرفت؟ سرکوبگرهای بعدی چه کسانی خواهند بود؟
« شنزار »
« ترجمه از: صاحب » .:: SAHEB ::.
@SAHEB2485
چه خوب که زود بیدار شدی.
پدر میخواد قبل از اومدن پادشاه «هرالد» کاملاً خودتو آماده کنی.
آماده بشم؟ ارتش؟
شرکت در مراسم تشریفاتی.
آها.
چرا باید توی این چیزا شرکت کنیم وقتی از قبل تصمیمات گرفته شده؟
تشریفات؟
اوهوم.
ممنون.
اگه چیزی میخوای باید منو وادار کنی بهت بدم.
- از صدات استفاده کن. - مامان، ولی تازه بیدار شدم.
- بهم آب بده. - لیوان صدات رو نمیشنوه. به من دستور بده.
بهم آب بده.
- تقریبا خوب بود. - تقریبا؟
یادگرفتن مهارتهای «بنه جسیریت» سالها زمان میبره.
خسته بنظر میای.
بازم خواب دیدی؟
نه.
دمای شدید و حوادث آب و هوایی...
زندگی خارج از شهرهای آراکیس را حقیقتاً غیر ممکن ساخته است.
طوفانهای شن به قدری قدرتمند هستند که فلز را سوراخ میکنند.
تنها قبیلههای بومی که به آنها «فرمن» میگویند برای زنده ماندن در منطقه به اندازه کافی سازگاری دارند.
آنها ترجیح میدهند در دورترین مناطق آراکیس زندگی کنند
قبایل فرمن همراه با کرمهای غولپیکری در بیابان زندگی میکنند...
که با عنوان «شایهولود» شناخته میشوند.
زندگی طولانی مدت در ماسهها باعث شده آنها از چشمانی آبی بهره ببرند،
یا همان چشمان «ایباد».
نکتهی دیگر درمورد فرمنها این که...
آنها خطرناک و غیرقابل اعتماد هستد.
حملات فرمنها، استخراج پساماسه را به شدت خطرناک کرده است.
برای فرمنها، پساماسه یک روانگردان مقدس است
که از زندگی حفاظت میکند و مزایای بسیاری برای حفظ سلامتی دارد.
برای امپراتوری، پساماسه توسط هدایتگران ناوبرهای فاصلهبندی استفاده میشود...
تا مسیرهای امن بین ستارهای را پیدا کنند.
بدون پساماسه سفر بین ستارهای غیر ممکن میشود
همین امر آن را با ارزشترین ماده جهان ساخته.
لبخند بزن، گرنی.
دارم لبخند میزنم.
سفر به اینجا چقدر براشون هزینه داشت؟
سه ناوبر فاصلهبندی، و در مجموع 1,460,062 سولاری برای رفت و برگشت.
به لطف «شدام» چهارم پادشاه خاندان «کورینو»
وارث تخت شیر طلایی امپراتور «جهان شناخته شده»
من، هرالد، به عنوان پیامآور ایشان روبهروی شما ایستادهام.
اعضای شورای امپراتوری...
نمایندگان مجمع فاصلهبندی، و خواهر بنه جسیریت اینجا هستند.
پیام امپراتور بدین شرح است:
«خاندان آتریدیس باید فوراً کنترل آراکیس را در دست گیرد
و به عنوان ناظر آنجا خدمت کند»
آیا میپذیرید؟
ما خاندان آتریدیس هستیم.
از هیچ فرمانی سرپیچی نخواهیم کرد. از هیچ دستوری شانه خالی نخواهیم کرد.
امپراطور از ما خواسته است که در آراکیس صلح برقرار کنیم.
آتریدیسیها میپذیریند.
آتریدیس!
آتریدیس!
آتریدیس!
آتریدیس!
آتریدیس!
آتریدیس!
مُهرتون.
پس، تموم شد؟
تموم شد.
- چطور بود؟ - متعادلکنندهها زیادی شل هستن.
- درستش میکنم. - ممنون، دوست من.
- دانکن. - پسر خودم!
پاول، پسر.
یعنی قراره فردا با تیم پیشتاز بری به آراکیس؟
آره، قراره فردا با تیم پیشتاز برم به آراکیس.
- میخوام منم با خودت ببری. - واقعا؟
چه بد، چون نمیبرم.
دانکن...
میخوای به زور متوسل بشی؟ بگو قضیه چیه؟
- این موضوع بین خودمون میمونه؟ - البته که میمونه.
یه خوابهایی میبینم
درمورد آراکیس و فرمنها.
خیلی خب، بعدش؟
تو رو هم دیدم
با فرمنها بودی.
یعنی پیداشون میکنم؟ ایول. پس اینو باید به فال نیک بگیریم، مگه نه؟
لانویل!
دیدم که مُردی. توی نبرد.
حس میکردم اگه خودم کنارت بودم زنده میموندی.
اولاً، من قرار نیست بمیرم.
- حرفم رو جدی نگرفتی. - واسه اینه میخوای با من بیای؟
گوش کن، در رویا داستانهای خوبی میبینی،
اما اتفاقات مهم توی بیداری میفتن
چون توی واقعیته که ما دست به عمل میزنیم.
- نگاش کن، عضله در آوردی؟ - جدی؟
نه.
هی
توی آراکیس میبینمت، پسر.
پدر، میخوام فردا منم با گروه دانکن به آراکیس بفرستی.
من زبون فرمنها رو مطالعه کردم. میتونم کمک کنم.
سوال کافیه.
چند هفته دیگه با باقی افراد با هم به آراکیس میریم.
تمام عمرم درحال آموزش دیدن بودم، چه فایده داره وقتی اجازه ندارم...
خودت دلیلش رو میدونی، پاول. تو آیندهی خاندان آتریدیس هستی.
ولی بابابزرگ فقط واسه ورزش با گاونر میجنگید.
بله...
ببین به کجا رسید.
میخوام کنار من باشی.
وقتی وارد آراکیس بشیم با خطر بزرگی روبهرو میشیم.
کدوم خطر؟ فرمنها؟ بیابون؟
خطر سیاسی.
خاندانهای بزرگ از ما انتظار رهبری دارن و این یه تهدیده برای امپراتوری.
با گرفتن آراکیس از هارکوننیها و مالک شدن بر اونجا
پادشاه داره برای یه جنگ مقدمه چینی میکنه جنگی که هردو خاندان رو تضعیف میکنه.
ولی اگه ما محکم باشیم و از قدرت واقعی آراکیس استفاده کنیم
میتونیم از همیشه قدرتمندتر بشیم.
یعنی باید چیکار کنیم؟
استخراج پساماسه؟ دور نگه داشتن فرمنها؟
- اینجوری میشیم مثل هارکوننیها. - نه.
با فرمنها متحد میشیم.
دانکن آیداهو رو واسه همین ماموریت دارم میفرستم.
اینجا توی کالادان، ما با قدرت هوا و قدرت دریا حکومت میکنیم.
توی آراکیس، باید قدرت بیابان رو در دست بگیریم.
میخوام کنار من باشی، و کار من رو یاد بگیری.
اگه نباشم چی، بابا؟
چی نباشی؟
آیندهی خاندان آتریدیس.
منم به پدرم گفتم اینو نمیخوام.
میخواستم خلبان بشم.
اینو بهم نگفته بودی.
پدربزرگت گفت: «یه مرد بزرگ دنبال رهبری نمیره...
بلکه برای رهبری فراخونده میشه و اونم پاسخ میده»
و اگه پاسخ تو «نه» باشه
هنوزم همون چیزی هستی که همیشه میخواستم باشی...
پسر من.
من راه خودم رو برای پذیرفتنش پیدا کردم. شاید تو هم راهت رو پیدا کنی.
اینجا در خاطرات اینها...
یه فرصت به خودت بده.
پشت به در واینستا.
چندبار باید بهت بگم؟
از قدمهات تشخیص دادم تویی، گرنی هالاک.
شاید یه نفر قدمهاش شبیه من بود.
فرقش رو میفهمم. قراره استاد جدید مبارزه با سلاح باشی؟
حالا که دانکن آیداهو رفته، باید تمام تلاشم رو بکنم.
یه شمشیر بردار.
روز خیلی سختی داشتم، گرنی. بجاش برام یه آهنگ بخون.
چه بیادب.
بیا. بیا.
پیرمرد.
حرکت آهسته سپر رو از کار میاندازه.
- فکر کنم امروز حالش رو ندارم. - حالش؟ چه ربطی داره؟
وقتی لازم باشه باید بجنگی. مهم نیست حالش هست با نه. بجنگ!
بیا جلو!
- شکستت دادم - درسته
ولی پایین رو نگاه کن، سرورم. هردو با هم میمیریم.
انگار حالش رو پیدا کردی.
- انقدر اوضاع قراره بد باشه؟ - انگار متوجه قضیه نشدی، مگه نه؟
اتفاق مهمی که داره برای ما میفته رو واقعا درک نکردی.
80 سال آراکیس متعلق به خاندان هارکونن بوده.
80 سال استخراج پساماسه. میتونی ثروتش رو تصور کنی؟
باید توی چشمات ببینمش
اصلا با هارکوننیها برخورد نداشتی ولی من چرا.
اونا انسان نیستن. رحم ندارن!
باید آماده باشی.
لرد بارون.
رابان.
آخرین سفینههای ما هم آراکیس رو ترک کردن.
تموم شد.
بسیار عالی.
عمو، چطور گذاشتیم این اتفاق بیفته؟
امپراتور چطور میتونه هرچیزی که ساختیم رو از ما بگیره
و اونا رو به «دوک» بده؟ چطور؟
زیاد از نیت خوب امپراتور مطمئن نباش.
منظورش چیه؟
موقعی که اینجا رو به ما داد اعتراضی نداشتی؟
آتریدیسیها درحال بزرگ شدن هستن...
و امپراتور هم آدم حسودیـه.
یه آدم حسود و خطرناک.
پاول...
پاول، پاشو.
- چی شده؟ - لباس بپوش با من بیا.
چی شده؟
مادر اعظم «گایوس هلن ماهیوم» به اینجا اومدن.
توی مدرسه بنه جسیریت معلم من بود.
الان پیشگوی شخص امپراتورـه.
میخواد تو رو ببینه.
چرا؟
میخواد درباره خوابهات از تو سوال بپرسه.
از کجا درباره خوابهای من خبردار شد؟
- چرا دکتر یوئه اینجاست؟ - کارش زود تموم میشه.
سلام، استاد جوان.
No comments yet. Be the first to leave one.