لومړۍ 134 کرښې.
تو کسی هستی که قراره این کتاب رو به من یاد بده، درسته؟
⟡ مـتـرجم : احـــســـان ⟡ ⟡ چـنل تلگـرام : Sub_Ehsan@ ⟡
باور نکردنیه.
تولوی واقعاً نسخه «اصول» رو برام پیدا کرد.
اسمت چیه؟
من فاطمه هستم.
توی درس هاتون بهتون کمک میکنم، سرورم.
مشتاقش هستم.
ولی...
سرورم با این کتاب چیکار دارن؟
ارزش چندانی نداره.
چی؟
«نقطه چیزیه که بخش نداره.»
«خط، طولی بدون عرضه.»
فقط واضحات رو بیان میکنه.
چندان مفید نیست.
واقعاً اینطوره؟
مطمئن نیستم چرا از اول اون کتاب رو میخواست...
ولی به نظر میرسید اون شاهزاده، تولوی، ارزشش رو درک نمیکنه.
شاید اگه علاقهش رو از دست بده، کتاب رو رها کنه.
بیان واضحات.
آره، درسته.
حداقل برای مردم شما.
چی؟
ولی برای ما، این کتاب نقطه آغازه.
آغاز سفر ما برای کسب دانش غربی که توی دشت ها پیدا نمیشه.
چی؟
تولوی، همسرم، اوتچیگینه.
اون نگهبان اجاق خونهست، و وظیفهش پاسداری از آتش اونه.
حتی بعد از اینکه برادرهای بزرگ ترش رفتن، و چراگاه های خودشون رو گرفتن...
پسر کوچیک تر توی خونه موند...
تا از دارایی خانواده محافظت کنه، و در نهایت اون رو به ارث ببره.
به عنوان اوتچیگین، تولوی یه روز امپراتور میشه.
ولی خب...
بعضی وقت ها اونقدرا هم باهوش نیست، مگه نه؟
و فقط تولوی نیست. همین رو میشه درباره خیلی از مردم ما هم گفت.
اونا فقط زندگی توی این دشت رو میشناسن.
هر چقدر هم که پهناور باشه، دنیا از این هم پهناورتره.
میخوام بیشتر یاد بگیرم.
درباره سرزمین های متعددی که زیر سم اسب های مغوله.
مردم شما از دوران باستان، حرکت ستاره ها رو پیش بینی میکردن، درسته؟
چقدر عجیبه که میتونید اندازه زمین رو محاسبه کنید.
این شخص تا کرانه های زمین سفر کرده بود؟
البته که نه. اون از هندسه استفاده کرد.
چی باعث میشه که «چیزهای بدیهی»، بدیهی باشن؟
با جمع آوری تک تک نمونه هاست که اصول کلی رو اثبات میکنیم.
کسب دانش برای انتقال دادن به نسل های آینده.
این نقش منه، به عنوان کسی که یه روز ملکه میشه.
آه، چرا اون...
چرا انقدر عصبانیم میکنه؟
هیچی درباره اینکه چطور اون کتاب به دستت رسیده نمیدونی؟
نمیتونی رنج و محنتی رو تصور کنی که باید تحمل کنیم...
وقتی برای کار خیری که الان میکنی، از کسایی تشکر میکنیم که همه چیزمون رو غارت کردن؟
یعنی میخوای بگی هیچی از حس و حال من که اینجا نشستم نمیدونی؟
چی شده؟ حالت خوب نیست؟
نه. ذکاوت شما رو تحسین میکنم.
خدمت به والاحضرت باعث افتخاره. تمام تلاشم رو میکنم.
خوش شانسم که کمکت رو دارم. پیشاپیش ممنونم.
میدونم حتماً خسته هستی. فعلاً میتونی مرخص بشی.
با اجازهتون مرخص میشم.
به درایت تو شدیداً نیاز داریم.
شرمندهم که اون موقع، حتی برای یه لحظه، مردد شدم.
باید...
من به تنهایی نباید این خشم رو فراموش کنم.
هیچ وقت تسلیم نمیشم...
در برابر اون زن!
خوش برگشتی، فاطمه.
نمیدونم چطور ازت تشکر کنم که توی این طوفان شن بیرون رفتی.
حرفش رو هم نزن.
اینجا توی مغولستان، با پایان طوفان های شن بهار فرا میرسه.
چقدر دلم برای بهار ایران تنگ شده.
مادرم چندان با زندگی در اینجا خو نگرفته.
فاطمه.
شاهدخت سرقویتی ازت میخواد که به چادرش بری.
میخواد تدریس «اصول» رو بهش شروع کنی.
حتماً.
فاطمه! چه بلایی سر صورتت اومده؟
توی مغولستان حیوون خیلی زیاده.
چیزی جز مایهٔ دردسر نیستن.
شاید.
ولی اگه بشناسیشون، میتونن خیلی دوست داشتنی باشن.
واقعاً اینطوره؟
بفرمایید، یک لحظه.
این دیگه دومین زمستون ما توی اینجاست.
مادر، وضعیت سلامتیت این اواخر بهتر شده.
بالاخره به زندگی در اینجا توی مغولستان عادت کردم.
این هوای سرد تنها چیزیه که نمیتونم بهش عادت کنم.
چو، چو!
سه سال قبل از اینکه ستاره معلم سرقویتی شد...
ارتش مغول، شاه خوارزم رو شکست داد، که قدرت بزرگی توی آسیای مرکزی بود...
و پیروزمندانه به اردوگاهش توی دشت برگشت.
برای استقبال از ارتش مغول، سرقویتی و دربارش...
به جنوب غربی کوه های آلتای و حوضه رود امیل سفر کردن...
و در اونجا برای جشن گرفتن پیروزی، ضیافت و شکاری برپا کردن.
پدر!
هولاکو! قوبلای!
من یه گوزن شکار کردم.
منم یه خرگوش شکار کردم.
شما دو تا واقعاً به پدرتون رفتید.
پدر!
اولین بارم بود که به شکار میرفتم.
خب؟ معرکه نیستم؟
آره، معرکهست...
شاهزاده هولاکو. شاهزاده قوبلای.
لطفاً آماده بشید، چون خان بزرگ به زودی میرسن.
فاطمه! اونجا رو نگاه کن!
وای، چه گوزن باشکوهی.
شکار کردن یه خرگوش چابک هم کار کوچیکی نیست، شاهزاده قوبلای.
همه تمریناتم با تیروکمان بالاخره نتیجه داد.
اون دختر کیه؟
اون معلمیه که برای خوندن «اصول» برام پیدا کردی.
آه، دختر همون دانشمند؟
چطوره؟ وظایفش رو به خوبی انجام میده؟
توی کارش خیلی کوشاست. باهوش و بافکر هم هست.
فقط وقتی اونطور دلربا لبخند میزنه میشه فهمید چقدر جوونه.
نه تنها اصول، بلکه یه مربی کاربلد هم برام آوردی.
البته، معلومه.
خوش تیپ نشدم؟
حریفی سرسخت.
رسمه که بعد از اولین شکار یه کودک، چربی حیوون رو به انگشت هاش بمالن.
خود خان بزرگ شخصاً این رسم رو اجرا میکنه.
خان بزرگ تشریف آوردن.
برادر قوبلای، بیا بریم.
آره!
امپراتور مغول ها، چنگیزخان.
اون بود که این امپراتوری پهناور رو بنا کرد.
در عرض سه سال، سرنوشت رقم خورده در طالع حاضران توی این جمع...
با افول اون ستارهٔ باشکوه، چنگیزخان، دستخوش تغییری بزرگ میشد.
آسوده خاطر باشید، خان بزرگ.
آیندهٔ مغول ها همونطور میشه که شما خواستید.
No comments yet. Be the first to leave one.