The first 200 lines.
مترجم: Negar FD
عجب کوفتهای مامان!
خب برت، همون جوریه که همیشه درستش میکنم!
آره! کوفتهی شکل نون!
کوفتهی شکل نون...
اوه، دینی...
خب، کار چطوره پسرم؟
خب، واقعا نباید راجع بهش صحبت کنم
ولی دوستای خیلی خفنی پیدا کردم
و شنیدم یه دختری هم هست...
مامان اونجوری نیست!
من و ریگن فقط دکا همدیگهایم...
دوستای کاری ابدی!
برت!
چه حرکت مریضی داری اینجا میزنی؟
تالار هولوگرامی اسباب بازی نیست!
برای آموزش افراد شبیهسازی شده و مسائل رسمی جنسی دولته!
ببخشید ریگن
فقط به خاطر کار، به خیلی از شامهای خانوادگی نرسیدم.
پس این باعث میشه به صورت مجازی بهشون نزدیکتر بشم.
شام خانوادگی؟
فکر میکردم اون یه افسانهست که شرکتهای تولید کارت تبریک از خودشون در آوردن
مثل کریسمس یا "دوستت دارم" گفتن.
انگار دیگه کسی واقعا رو در رو ارتباط برقرار نمیکنه...
برت، ریگن، از اتاق سکس بیاین بیرون. ماموریت داریم!
تو تاریخچهی اتاق سکس من که نمیگشتین، نه؟
-خدای من، نه! -نه! نه! نه!
خوبه.
-دوست داری به تاریخچهی اتاق سکسش نگاه کنیم؟ -آره، پنج دقیقه وقت داریم.
خوک پولی دیگه چیه؟
به ماموریت امروز سلام کنید!
جولت کولا، دارت چمن؟ دستبند سیلی؟
-حرومزاده! -این چه ماموریتیه جیآر؟
قراره آدمای یه مهمونی خواب رو تو دههی 80 بکشیم؟
نه، مستقیما...
درهی استیل تو وایومینگ
در سال 1984 اولین مواد شیمیایی پاککنندهی حافظهمون رو اونجا امتحان کردیم...
متاسفانه، زیادی خوب کار کرد.
ذهن مردم هنوز تو سال 1984 گیر کرده
که باعث میشه برای ما یه جای عالی باشه
تا محصولات قدیمی، فراخوان شده و خطرناک شرکتهای آمریکایی رو بفروشیم.
اوه لعنتی این کوفتیا تیزن!
یه شهر رو تو دههی 80 گیر انداختیم برای اینکه آشغالای فراخوان شده بهشون بفروشیم؟
این کاملا غیراخلاقیه!
بله، کاملا غیراخلاقی!
خدایا، چشمام دارن میکشنم.
ریبن نه... ری بن شده.
بگذریم، هر چند سال یکبار بهشون یه اسپری تازه
از مادهای به اسم نوستالژی مکس میزنیم
تا آسیب مغزیشون رو تمدید کنیم. این کاریه که این هفته انجان میدین.
اینم کلیدای جت.
هی، جیآر، نظرت چیه تو این ماموریت
همه خودمون رو تو دههی 80 غرق کنیم؟
بدون تلفن همراه، بدون شبکهی اجتماعی
فقط یه گروه دوستانهی 6 نفره که رو در رو ارتباط برقرار میکنن!
بیخیال!
گاهی، از حرف زدن با آدمها خوشم نمیاد!
-چرت و پرت! -صبر کنین، بچهها!
برت درست میگه، برای اولین بار!
اگر شهر دههی 80 ما رو با یه دستگاه مدرن ببینه
کاملا پوششمون رو خراب میکنه!
پس تصویب شد! آماده شین تا تو گذشته خوش بگذرونین.
اوه لعنتی، باید میگفتم "بترکونین تو گذشته"
همگی، تظاهر کنین گفتم "بترکونین تو گذشته"
خیلیخب، همگی دستگاهاتون رو بدین.
نه! نه! نه! اینستاگرامم نه!
حرومزاده! میکشمت لعنتی!
من میدونم تو کجا میخوابی! تو دیوارا!
اینا رو نگاه کن ریگن! برت نمیگردونن به گذشته؟
کوش! کوش! کوش!
اوه من هیچی از حواشی رسانه تو دههی 80 نمیدونم!
بابام تلویزیونمون رو انداخت بیرون تا من رو علم تمرکز کنم.
علم عجیب غریب بودن؟
آره، صبر کن، اگر الان داری به چیز خاصی اشاره میکنی من نمیفهمم.
همهی اینا داره حس نوستالژی بهم میده...
منو میبره به دورانی که شستشو با اسید فقط برای از بین بردن جسد نبود.
بیخیال بچهها! دههی 80 دههی مزخرفی بود!
ما تو ذهنمون گذشته رو ایدهآلسازی میکنیم
چون مغزمون خاطرهای که ازش داریم تحریف میکنه.
هی، مغز من هیچ مشکلی نداره!
اوه خدای من! من دقیقا از همین ماژیکای عطری داشتم!
منو با خودت ببر بوی خوش توت کیهانی!
تو چرا به اینا اهمیت میدی؟ تو مگه تو دههی 90 به دنیا نیومدی؟
آره، ولی همیشه حس کردم روح پیرتری دارم
تازه دههی 80 بهترین برنامهی تلویزیونی رو داشت
"سالهای رشد" برنامهی هر یکشنبه شب خانوادهی من بود.
اون داداش کوچیکه آخرش معتاد نشد؟
بله! بله، شد.
ولی قبل دههی 90 نه!
حداقل یه نفر رفته تو حال و هوای این ماموریت.
نظرتون چیه یه دست سایمون بازی کنیم؟
من قرار نیست از یه چرخ دیسکوی مسخره دستور بگیرم!
صبر کن مایک، تو یواشکی با خودت تکنولوژی مدرن
آوردی به دورهمی دوستانه/ماموریت هیپنوتیز همگانی دههی 80مون؟
برت، دوست داشتم بهت دروغ بگم ولی اونقدر بهت احترام نمیذارم.
زمان شیرین استفاده از تکنولوژی
شما دوستای واقعی منین غریبههای پر از نفرت!
به درهی استیل نزدیک میشیم...
-مادهی شیمیایی محفوظ و آماده. -کاهش ارتفاع، افزایش خشونت.
تخلیهی نوستالژی مکس در سه ثانیهی دیگر...
بچهها، میخوام به سلامتی این بنوشیم...
به سلامتی ما، چون وقتی همه با همیم
اتفاقای خوبی میوفتن...
اشکالی نداره، شلوارم چتر نجاته!
لعنتی! این لامصبا بیارزشن!
-مایک! -اوه خدای من مایک!
لعنتی باید بریم اون پایین بیاریمش.
اگر دیده بشه ماموریت یک دهه رو به باد میده
و کلی خرج برامون داره!
گلن، ما رو خارج از شهر فرود بیار.
هیچ قارچی رو پست سر نمیذاریم!
میتونم حسش کنم بچهها، این قراره بهترین تابستون باشه!
هر اتفاقی که بیوفته، ما همیشه دوست میمونیم...
اوه خدای من
-شنیدی؟ -آره!
انگار دارن مامان اشلی رو میکنن
-اصلا هم اینطور نیست! -بچهها! ببینین!
-اوه لعنتی! -وای!
آی چه غلطا؟ ساقهم!
من کجام؟
این...
یه آدم فضاییه!
من کوینم! اینجا زمینه.
تو اسمی داری؟
من، من... نمیدونم...
تمام چیزی که یادمه حس شدیدی از اهمیت و ارزش خودمه...
طبق دایره المعارف جیبی کودکان من
فراموشی داره.
بچهها، باید ببریمش به خونهی من و حافظهش رو برگردونیم.
آره! این قانون دوستای تابستونیه!
دوستای تابستونی!
آره، از حرفای این باکرهی مبتلا به آسم خوشم اومده...
-چی؟ -منو ببرین رو یه مبل!
نمیفهمم، باید همینجا فرود میومد...
مایک، اینجایی رفیق!؟
-خب، فکر کنم سعیمون رو کردیم... -ببینین، رد دوچرخه!
دوچرخههای کوچیک...
یا بچهها هستن یا احتمالا ویتکنگ! (جبهه آزادیبخش ملی ویتنام جنوبی)
خوبه، ما رسما شدیم مامورای دولتی که
دنبال یه فرازمینی دزدیده شده توسط یه مشت بچه میگردن.
مثل اون فیلم قدیمیه، "مک و من"
این بده بچهها
اگر وجود مایک افشا بشه، جیآر مجبورمون میکنه کل شهر رو نابود کنیم.
هیچکس این رو نمیخواد، به جز گلن البته.
انتخابات زیادی برای تصمیمگیری داریم...
نمیتونیم بذاریم زیر نظر ما کل آدمای یک شهر از بمیرن!
اخراج میشیم! یا شاید هم ترفیع میگیریم؟ هیچوقت یادم نمیمونه که دقیقا چه قدر ظالمیم.
نمیتونم رد ساعت هوشمند مایک رو با تلفنم بگیرم
سریع، پیشرفتهترین فناوری کامپیوتریای که داریم چیه؟
اوکی، بدش به من...
ریگن میگه مایک رو پیدا کنین و نذارین کسی ببینتتون.
لعنت بهش! جغد کوفتی دههی 80ی!
گرمایش جهانی به زودی به حسابت میرسه!
درهی استیل، جایی که رونالد ریگن همیشه رئیس جمهوره
و #metoo فقط در جواب این بود که "دیگه کی دوست داره بره رستوران بننیگان؟"
باشه، شهر رو به چهار قسمت تقسیم کنین و پیاده بگردین
من هم سعی میکنم یه ردیاب برای گرفتن سیگنال ساعت مایک گیر بیارم.
خب، رانندگی خیلی ناخوشایندی دارین مگه نه؟
شماها چی هستین؟ تیم الف؟
تیم الف دیگه چیه؟
-نمیدونه تیم الف چیه؟ -کی نمیدونه تیم الف چیه؟
البته که راجع به محبوبترین برنامهی تلویزیونی میدونه
که همه با هم خانوادگی تماشاش میکنیم
چون که خانوادهایم!
-خانواده، برت؟ -نقشهی بینقصیه!
به عنوان یه خانوادهی دههی 80ی مخفی میشیم، اعتماد شهر رو جلب میکنیم و مایک رو هم پیدا میکنیم.
این پیچیده و پر از حواس پرتیه! جواب نمیده!
قبوله پس، امیدوارم از 80 خوشتون بیاد
چون کل هفته قراره دمای هوا همینقدر باشه!
هنوز باورم نمیشه تونستیم یه خونهی خانوادگی دههی 80ی بگیریم
با پولای نقدی که تو جیبمون بود!
چرا این پیرپاتالا همیشه اینقدر عصبانین؟
نمیدونیم.
ببینین، قراره فقط به عنوان یه پوشش اینجا بمونیم درحالی که دنبال مایک میگردیم.
-حالا، بیاین اینو تمومش کنیم. -برای همه یه سری نقش مخفی دارم!
گلن، تو میشی پدر خانواده
یه معلم دبیرستان خشن و در عین حال دوستداشتنی.
میتونی برای اطلاعات از دانشآموزات بازجویی کنی.
یه گوانتانامو برای نوجوونا؟ عاشقشم!
جیجی، تو میشی مادر ما و سردبیر روزنامهی محلی
همه حواشی و شایعاتو برامون بیار!
یه بچه و کیف سامسونت؟ انگار همهچیزو با هم میخوام!
آندره تو میشی صاحب یه رستوران چینی محلی.
من کرهایم!
و ریگن، من و تو میشیم دقلوهای متحد! من میشم پسره!
باشه، بیا فقط بریم جاهایی که بچههای معمولی میگردن رو بررسی کنیم.
میخوام بگم مثلا... مغازهی قطعات جوشکاری؟
اوه ریگن مورد آزار عاطفی قرار گرفتهی شیرین...
میریم به فروشگاه!
صحنه رو مدل 80ی عوض کنین!
اوکی، برای بیرون اومدن امنه!
من کوینم، تقریبا یه بچهی معمولیم
این چارلیه، دختریه که اسم پسرونه داره
اشلی، پسریه که اسم دخترونه داره
و اینم لاماره
ولی دوستام به اسم قهرمانم، او جی صدام میکنن.
آره، یادم نمیاد چرا ولی قرار نیست اینکارو بکنم.
-تو اسمی داری؟ -مطمئن نیستم.
آخرین چیزی که یادمه اینه که یه مشت موجود
پست مورد آزارم قرار دادن و بهم سوزن زدن.
No comments yet. Be the first to leave one.