The first 192 lines.
چرا اصلاً تصمیم گرفتم حمومم رو از نو دکور کنم؟
حدود هزار تا تصمیم باید بگیری
بعد از یه مدت اصلاً نمیتونی رنگها رو از هم تشخیص بدی
راز، شاید چشم دقیق و موشکافانهی این دکوراتور بتونه کمکی بکنه
بذار اینجا رو ببینم
این اِکرو هست، اون پوست تخممرغی و این، البته، سفید ناواهوئه
خیلی خب، فریژر. حالا ببینیم تو بخش رنگ چطور عمل میکنی
راز، امیدوارم تمام تعطیلاتت رو صرف بازسازی نکنی
میدونی، باید بری بیرون. میدونی، یکم خوش بگذرونی
شاید حتی بری یه سفر دریایی
نمیخوای با یه مشت کارگر عرق کرده تو خونه بمونی
سفر بخیر
ممنون. و نگران نباش
چاک برامبرگ گفت که جام رو میگیره
به هیچ وجه. مشکل تکلم اون مرد تمام هفته منو به خنده انداخته بود
یکم دلسوزی نشون بده. اوه، بیخیال
یه بار تو با منشیای سروکله بزن که میگه: «دکتو سیوین،
یه کِلِپتومَنیاک رو خط سِه داریم.»
از کی میخوای استفاده کنی؟
راستش، داشتم فکر میکردم که از جامعه کمک بگیرم
ماه پیش تو برنامهای به اسم «شروع دوباره» سخنران مهمان بودم
برای آموزش شغلی کسایی که تو کارهای خستهکننده
و کمدرآمد گیر کردن، و خب، فکر کردم این کار رو به یکی از اون دانشجوها بدم
چه فکر عالیای، فریژر. برنامه عالیای به نظر میرسه
اونهاها، چاک برامبرگه
تو باید بهش بگی که کار رو نداره
چرا خودت نمیتونی بهش بگی؟ من نمیتونم صداش رو بشنوم
بدون اینکه شروع به خندیدن کنم. اوه، تو چقدر بچهای
اوه، فقط سلام، بچهها
هی، چاک، چطوری؟ اوه، فاجِعهاَس، وَز
همسرم تو کَریبیَن بود و منو به خاطر یه وَستافَویان وَل کَرد
فریژر: چند دقیقه وقت داریم، یکم در مورد خودت بگو
چطور به رادیو علاقهمند شدی؟
خب، بعد از اینکه از نونوایی اخراج شدم، فکر کنم یکم وقت آزاد داشتم
برای همین چند تا کلاس شبانه مختلف برداشتم
وقتی رسیدم به دوره رادیو، همه چی درست شد
اوه، خب، میدونی، خندهدار نیست؟
میدونی، من تقریباً دقیقاً همین تجربه رو داشتم
من برای اولین بار روانپزشکی رو کشف کردم
تو سمینار اپیدمیولوژی دکتر بدجلی در هاروارد
البته شرط میبندم تو برای رفتن به کلاس از گیت فلزیاب رد نشدی
نه، نه. اما، میدونی من مجبور بودم رد شم
از زیر یه پرتره خطرناک نامتعادل از آلفرد آدلر تو روتوندا
ما عملاً تو بدو تولد از هم جدا شدیم
اوه، ده ثانیه، مری. بریم. من خیلی استرس دارم
نمیدونم چیکار کنم. خوب میشی. آروم باش
مری: باشه
سلام، سیاتل
فریژر کرین هستم و من گوش میکنم
میخوام کسی رو معرفی کنم
که این هفته در غیاب راز، رنگ و بوی خودش رو به برنامه میاره
به مری توماس سلام کنید
مری، خیلی خوشحالیم که اینجا هستی
میدونید، دوستان، میخوایم سریعاً بریم سراغ تماسهاتون،
پس بعد از این، فوراً برمیگردیم
مری، باید اشاره کنم که راحت باش و تو برنامه صحبت کن
راز اغلب، خب، گهگاهی نظراتش رو میگه
باورم نمیشه به این سرعت خراب کردم. نه، نه، نه، اصلاً، اصلاً
بهم قول بده هر وقت حس کردی درسته، حرف میزنی
باشه. اوکی، عالیه
مطمئنم غریزههای فوقالعادهای داری
پنج ثانیه. خب
و ما برگشتیم. خیلی خب، مری، اولین تماسگیرنده ما کیه؟
ماریا
ام، اون ۳۶ سالشه
پنج ساله ازدواج کرده
و شوهرش تا دیر وقت تو اداره میمونده
تا بتونه با منشیش ملاقات کنه. اینجوریه که باید انجامش داد
اوه، منظورم اینه، متاسفم، ماریا. ام...
دارم گوش میکنم. ماریا: سلام، دکتر کرین
خلاصه، اون داره خیانت میکنه و این اولین بارش نیست
این از وقتی که تازهعروس و داماد بودیم داره ادامه پیدا میکنه
چطور باعث شم عوض شه؟ - ماریا، شما البته میدونید
که غیرممکنه کسی رو مجبور به تغییر کرد
اما میتونید برای تغییر خودتون تلاش کنید
معمولاً زنانی که این رفتار رو از همسرانشون تحمل میکنن،
از مشکلات کمبود اعتماد به نفس رنج میبرند
ممکنه برای حل این مسائل نیاز به مشاوره داشته باشید
اجازه بدید از شما بپرسم یک چیزی بگم؟
بله
ماریا، دکتر کرین حق داره
شما باید یک تغییر ایجاد کنید
و اولین چیزی که تغییر میدید، قفل در ورودی خونهتونه
چی؟ برای مشاورهها وقت زیاده
اما از ساعت ۶ قفلسازها اضافه دستمزد میگیرن
پس بجنب، رفیق
میدونی، پدربزرگ ویلی من همیشه میگفت:
«هیچی به اندازه اینکه یه مرد رو یه شب تو حیاط بذاری، نمیتونه اونو سریعتر
از دنبال دختربازی بازداره.» خب؟ خب
اوه، ممنون، پدربزرگ ویلی
ببین تونی، تو ۳۵ سالته
پدر و مادرت فقط ۱۸ سال اولت رو تو رو داشتن
پس اگه میخوای کسی رو سرزنش کنی، باید خودت رو سرزنش کنی
خب؟ خب
راستش، مشکلات خشم مزمن معمولاً ریشه در دوران کودکی دارند
دکتر کرین، وقتمون تموم شد
پس بله، تموم شد
خب، این فریژر کرین بود که با شما، سیاتل، خداحافظی میکنه
و سلامت روان خوب. و فردا هم با ما همراه باشید
سلام، دافنه
خب، دکتر کرین، امروز خیلی سرحالید.
اوهوم. بعد از شش هفته طولانی، بالاخره کمربند زردمو گرفتم.
خب، خوش به حالتون!
من دو ماه پیش چند تا شلوار کاپری سفارش دادم، هنوز منتظرم.
نه، نه، نه. همین گواهینامه خوشگلم گواه حرفمه.
من بالاخره به سطح دوم کیکبوکسینگ رسیدم.
اوه، تبریک میگم.
چی شد که به کیکبوکسینگ روی آوردید؟ خب، برای محافظت از مِل.
همونطور که میدونید، اون جراح پلاستیکه.
عادت داره کارتشو به غریبهها بده.
کسایی که فکر میکنه به خدماتش نیاز دارن.
تا الان که مشکلی پیش نیومده، اما فقط مسئله زمانه تا...
کار دستتون بده. دقیقاً.
هفته پیش نزدیک بود با مارجوری دانسمور همین اتفاق بیفته.
شانس باهامون یار بود، اما دفعه بعد...
ممکنه عصایی نباشه که پرت کنیم، پس...
اما فکر کنم بابا حسابی تحت تاثیر قرار بگیره...
وقتی حرکات دقیق پاهامو نشون بدم، میدونید.
اوه. هاها.
خیلی تاثیرگذاره، دکتر کرین. ممنونم.
آره. میدونید، تازه یادم اومد...
اون چیهولی نیاز به گردگیری اساسی داره.
فکر کردم دیروز تمیزش کردید. اوه، واقعاً؟
سلام، نایلز. چی باعث شد بیاید اینجا؟
اومدم تا قدرت پاهام رو که تازگی به دست آوردم به نمایش بذارم.
ادامه بده، دافنه.
اوه، صبر کن، فریژر. فریژر، اون خانمه کی بود تو برنامهت امروز؟
اوه، اون مِری توماس بود. این هفته به جای رازمون مهمون برنامهست.
به نظر من که بیشتر داشت جای تو رو پر میکرد.
تو معمولاً اینقدر در مورد اتفاقات برنامهت سختگیری.
عجیبه که گذاشتی ادامه بده. من میخواستم یه چیزی بگم...
بعد فکر کردم "خب، ممکنه یه کم از بالا نگاه کردن باشه."
من میدونم چرا چیزی نگفتی.
چون سیاه پوسته. این مسخرهست، بابا.
نژاد هیچ ربطی به این قضیه نداره.
نایلز: اوه، بیا دیگه، فریژر.
نمیتونی یه مقدار مشخصی از احساس گناه رو انکار کنی...
توی دنیای منحصر به فرد و کاملاً سفید پوست خودت زندگی میکنی.
نایلز، داشتن سیدی "اِلا گِرشوین میخواند"...
تو رو یه "سول برادر" نمیکنه.
میدونی، فریژ، چیزی هم به اسم حساسیت زیاد در مورد این مسائل وجود داره.
حالا اگه رُز بود که اینجوری حرف میزد، نه این مری...
بهش میگفتی دهنشو ببنده، مگه نه؟
فکر کنم آره، اما میدونی، این فرق میکنه، بابا.
اون تازه کاره. نمیخواستم ذوقشو کور کنم.
چون سیاه پوسته. فریژر: نه.
بابا، تورو خدا، بس کن دیگه اینو نگو.
به هر حال، فقط یه هفته باید تحملش کنم تا رُز برگرده.
سیاه. بس کن.
اولین هماتاقیم تو ییل سیاه پوست بود. هانتینگتون تِرِدول سوم.
ایشون به سختی نماینده تجربه آمریکاییهای آفریقاییتباره.
پدرش پیشگام سِلما و مونتگُمِری بود.
بله، فکر میکنم ایشون زمینهای گلف تو سرتاسر جنوب ساخت.
اوه، راستی گلف، بابا، منم خودم حسابی ورزشکار شدم.
اوه. نظرت چیه؟
اوه، خیلی قشنگه پسرم، اما خوشنویسی واقعاً یه ورزش نیست.
بیشتر یه هنره.
نه، نه، نه. این برای کیکبوکسینگه.
من بالاخره به درجه کمربند زرد رسیدم.
اوه، ببین! بهت افتخار میکنم.
اوه، بیا اینجا. اوه.
خب، میدونید، استعداد زیادی میخواد، میدونید.
باید زمانبندی و تعادل داشته باشید...
و توانایی ضربه زدن و بلافاصله عقبنشینی کردن.
یعنی لگد میزنی و بعد فرار میکنی؟ آره، آره.
استادم میگه من ذاتیم. آره.
میتونم یه چیزی نشونتون بدم؟ اوه، آره، حتماً.
اجازه بدید یه لگد چرخشی بهتون نشون بدم. باشه.
حالا، حضور حملهکنندهتون رو حس میکنید.
بدنتون رو تو فضا حس میکنید...
جایی که حریفتونه و وقتی آماده شدید، ضربه میزنید.
هو! مارتین: اوه!
من چی کار کردم؟ حالت خوبه، دافنه؟
بله. نایلز: واقعاً؟
نه. افتادم روی مچ دستم. خیلی درد میکنه.
برو براش یه کم یخ بیار، نایلز. نایلز: اوه، باشه.
میدونی، بابا، شاید حق با توئه. شاید من خیلی حساسم.
دافنه، میشه لطفاً جواب بدی؟
گِیب، باید یادت باشه که خرید اجباری یه اعتیاده.
راهحلهای سادهای وجود نداره. اوه، من یه دونه دارم.
همین الان اون کارتهای اعتباری رو پاره کن، باشه؟ باشه.
گِیب: ممنون، دکتر مری.
اِم، میدونی، دلم نمیخواد اینجا سختگیر باشم، گِیب...
اما همونطور که مری خودش اولین نفر میگفت، اون دکتر نیست.
اوه، من ایرادی نمیبینم. اوه، منو دکتر مری صدا کنید.
میدونید لَتیفا که ملکه واقعی نیست، درسته؟
اوه، میدونید چیه، عزیزان، وقت امروزمون تموم شد.
بله، همینطوره.
خب پس، این دکتر فریژر کرینه...
و دکتر مری.
با شما خداحافظی میکنیم، سیاتل، و سلامتی روانی خوب.
هی، بچهها. فریژر: سلام کِنی.
No comments yet. Be the first to leave one.