The Wall (Die Wand)

The Wall (Die Wand) (Die Wand)

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

The Wall aka Die Wand 2012 BluRay
The Wall aka Die Wand 2012 BluRay 720p x264-ENCOUNTERS
The Wall aka Die Wand 2012 1080p BluRay DTS x264-ENCOUNTERS
The Wall aka Die Wand 2012 BDRip Blu-Ray Remux-kinozal
The Wall aka Die Wand 2012 1080p BluRay DD5 1 HEVC x265-RMTeam
The Wall aka Die Wand 2012 720p BluRay HEVC x265-RMTeam
The Wall aka Die Wand 2012 480p BluRay x264-RMTeam
A Commentary by masih_mzsh
مسیح محمودزاده | © masihm.ir | به‌زودی بازترجمه می‌شود | در خط ۶۴۳: می‌زدند > می‌زنند

Tags

BluRay
720p
720
x265
HEVC
x264
480p
480
1080
TS
Published on: 2017-04-13
Downloads: 52
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫به یاد ابراهیم منصفی (رامی) ۱۳۷۶–۱۳۲۴ ‫شاعر، خنیاگر، نویسنده و بازیگر هرمزگانی

‫برای درک بهتر گذر زمان، تاریخ‌ها از میلادی به شمسی تبدیل شده‌اند.

‫با بازی مارتینا گیدک

‫دیوار

‫فیلمی از یولیان رومن پولسلر

‫براساس رمانی با همین نام از مارلن هاوس‌هوفر

‫امروز، ۱۵ آبان، ‫نگارش گزارشم را آغاز می‌کنم.

‫تا آنجایی که می‌توانم همه چیز را ‫دقیق خواهم نوشت.

‫هر چند حتی نمی‌دانم که حقیقتاً ‫امروز ۱۵ آبان است یا نه.

‫در طول زمستان سال قبل، ‫حساب چند روز از دستم در رفت.

‫حتی نمی‌توانم روزهای هفته را ‫از هم تشخیص دهم.

‫نه این که فکر کنم این چندان مهم باشد.

‫ناگزیرم که به چند یادداشت‌ کوتاه ‫متکی باشم و استناد کنم.

‫کوتاه از این رو که هرگز ‫تصور نمی‌کردم این گزارش را بنویسم.

‫متأسفانه خیلی از چیزهایی که به یاد می‌آورم، ‫با تجربیات واقعیم تفاوت خواهند داشت.

‫احتمالاً تمام گزارش‌ها از این مسئله رنج می‌برند.

‫من برای لذت نویسندگی، نمی‌نویسم.

‫اتفاقات زیادی برایم افتاده که ‫اگر خواهان از کف دادن عقلم نیستم،

‫باید بر روی کاغذ بیاورمشان.

‫هیچ کسی اینجا نیست که ‫به فکرم و مراقبم باشد.

‫من تک و تنهایم...

‫و باید بکوشم تا از ماه‌های ‫تاریک و بلند زمستان گذر کنم.

‫این وظیفه را بر عهده گرفته‌ام...

‫تا مرا از چشم دوختن در گرگ‌و‌میش صبح ‫و ترسان بودن، دور نگاه دارد.

‫چرا که ترسانم.

‫ترس از هر سمت و سویی مرا می‌لرزاند...

‫و نمی‌خواهم آنقدر صبر کنم تا ‫به جانم نفوذ کند و بر من چیره شود.

‫آنقدر خواهم نوشت تا تاریکی و شب فرارسد،

‫و این کار جدید و ناآشنا ‫باید ذهنم را خسته و کوفته کند،

‫خالی و خواب‌آلود.

‫ترس من از سر زدن سپیده نیست، ‫تنها از پسین‌های بلند و غم‌افزاست.

‫من بر پشت تقویم‌های قدیمی و ‫کاغذهای تجاری رنگ و رو رفته می‌نویسم.

‫کاغذها متعلق به هوگو روتلینگرند،

‫گردآورنده‌ای ماهر و یک مالیخولیایی.

‫در حقیقت، این گزارش باید ‫با هوگو آغاز شود.

‫اگر به خاطر حس گردآوری و ‫مالیخولیایی بودن او نبود،

‫من امروز اینجا ننشسته بودم.

‫احتمالاً حتی زنده هم نبودم.

‫خواهرها و برادرها، ‫آزادی و عشق بهم بدین

‫آزادی یه ماجراجوییه، ‫ماجراجویی‌ای به درون خودت

‫لطفاً بهم آزادی بدین، ‫آزادی و عشق

‫چرا آزادی داری،

‫آزادی

‫ یه ماجراجوییه، ‫ماجراجویی‌ای به درون خودت

‫ساعت ۳ بعد از ظهر بود که ‫به کلبه‌ شکاری رسیدیم.

‫پس از ته‌بندی، هنگامی که ‫هوگو کم‌کَمَک به چرت زدن می‌افتاد،

‫لوییز پیشنهاد کرد که دوباره ‫با هم به روستا برگردند.

‫بیا دیگه!

‫زیاد نمی‌مونیم. ‫صبح زود بلند میشیم، میریم شکار.

‫اگه خواستی بیای پیشمون، ‫سوییچ رو فرمونه.

‫- بیا دیگه! ‫- باشه.

‫لوکس کجاست؟ لوکس؟

‫می‌تونه همینجا بمونه!

‫سگ خنگ هیچ وقت حرف گوش نمیده!

‫لوکس؟

‫لوکس، بیا!

‫آفرین، دنبالمون بیا!

‫بیا!

‫بیا لوکس!

‫پشت سرمون بیا! ‫بیا، بیا لوکس!

‫زیاد سخت نگیر.

‫لوکس، یا باهامون میای یا همین‌جا می‌مونی، ‫برو بمون، برگرد خونه! برگرد!

‫برو!

‫برو!

‫[صدای آنگ سان سو چی، فعال سیاسی برنده جایزه صلح نوبل که ‫در سال ۲۰۱۰ پس از ۱۵ سال، حصر خانگی‌اش شکسته شد.]

‫در ساعت ۹ تصمیم گرفتم به رخت‌خواب بروم.

‫در را قفل کردم و کلید را ‫با خودم به اتاق بردم.

‫لوکس، چه خبره؟

‫حتماً در روستا مانده بودند.

‫خیلی تعجب کرده بودم.

‫هوگو طاقت تخت‌خواب‌های کوتاه ‫مهمانخانه را نداشت...

‫و آنقدر بی‌ملاحظه نبود که...

‫تمام شب مرا در کلبه ‫تک و تنها بگذارد.

‫همراه لوکس راه روستا را در پیش گرفتم.

‫نمی‌توانستم سر در بیاورم چه اتفاقی افتاده.

‫از بس در فکر و نگران خانواده روتلینگر بودم...

‫که به زحمت متوجه سرما و ‫رطوبت هوا در تنگه شدم.

‫ممکن بود هوگو سکته قلبی کرده باشد.

‫چون هوگو آدمی مالیخولیایی بود،

‫دیگر دست از جدی گرفتن ‫وضعیتش کشیده بودیم.

‫قدم‌هایم را سرعت بخشیدم ‫و لوکس را جلوتر فرستادم.

‫به فکر این نیفتاده بودم که ‫کفش‌های کوهنوردیم را بپوشم...

‫و داشتم پشت سر لوکس، ‫روی سنگ‌های نوک‌تیز، مضحکانه تلوتلو می‌خوردم.

‫لوکس؟ لوکس؟

‫لوکس؟

‫چی شده لوکس؟

‫چی شده؟

‫خودتو زخمی کردی؟

‫زبونتو گاز گرفتی؟

‫بیا لوکس!

‫بیا!

‫لوکس، چی شده؟

‫بیا!

‫سپس، صدای تپنده‌ای را شنیدم ‫و نگاهی به اطراف انداختم...

‫تا این که پی بردم، این تپش قلب ‫خودم است که در گوش‌هایم غره راه انداخته.

‫قلبم، پیش از آن که حتی متوجه شوم ‫به ترس و وحشت افتاده بود.

‫با تردید، دوباره امتحان کردم...

‫و باز دستم روی چیزی شبیه ‫شیشه پنجره قرار گرفت.

‫ناگهان متوجه شدم که چه چیزی ناخودآگاه، ‫تمام این مدت مرا دل‌نگران کرده.

‫این که جاده تماماً متروکه بود.

‫باید کسی سال‌ها پیش، ‫این خبر را در بوق و کرنا کرده باشد...

‫و طبیعی و بدیهی بود که اهالی روستا...

‫کنجکاو باشند و دور دیوار تجمع کنند.

‫حتی اگر هیچ کدامشان ‫دیوار را نیافته باشد...

‫مطمئناً هوگو و لوییز باید ‫با آن برخورد می‌کردند.

‫ندیدن هیچ احدالناسی،

‫ذهنم را حتی بیشتر از خود دیوار ‫به هم می‌ریخت.

‫سه بار دیگر از جا بلند شدم ‫و به خودم قبولاندم...

‫که آنجا، سه قدم جلوتر از من،

‫واقعاً چیزی نامرئی، صاف و سرد وجود داشت...

‫که راهم را سد کرده بود.

‫فکر کردم خیالاتی شده‌ام...

‫اما خوب می‌دانستم که ‫به هیچ وجه چنین نبود.

‫بسیار آسان‌تر می‌توانستم با ‫یک وضعیت جنون آنی کنار بیایم...

‫تا این چیز هولناکِ نامرئی.

‫اولین خانه کوچک روستایی، ‫در واقع تنها یک کلبه،

‫دقیقاً همین نزدیکی‌ها بود.

‫بالاخره می‌توانستم کلبه را ببینم.

‫احساس آرام و ساکنی زیر آفتاب داشت. ‫منظره‌ای پرآرامش و آشنا.

‫ببخشید!

‫ببخشید، من...

‫بیا لوکس، بیا.

‫لوکس و من در موقعیت بغرنجی بودیم...

‫و در آن لحظه نمی‌دانستیم ‫چقدر اوضاعمان وخیم است.

‫اما کاملاً گمشده نبودیم، ‫چرا که همدیگر را داشتیم.

‫آشکار بود که نمی‌توانست حقیقت باشد؛ ‫چنین چیزهایی اتفاق نمی‌افتند...

‫و اگر هم می‌افتند، ‫نه در روستاهای کوچک میان دل کوه‌ها،

‫نه در اتریش و نه در اروپا.

‫می‌دانم این فکر چقدر مسخره به نظر می‌رسد،

‫اما باید اعتراف کنم، ‫این چیزی بود که فکر می‌کردم.

‫نزدیک ساعت ۶، هنگامی که پرندگان ‫آواز سر دادند، بیدار شدم.

‫با این که به ندرت تکانی خورده بودم، ‫لوکس می‌دانست که بیدارم...

‫و به تختم آمد تا صبح بخیر بگوید.

‫ناگهان، کاملاً ناممکن به نظر می‌رسید...

‫که از آن روز آفتابی در خرداد ‫جان سالم به در ببرم.

‫در عین حال می‌دانستم که ناگزیرم ‫از آن موقعیت، زنده بیرون بیایم...

‫و این که راه گریزی برایم در کار نبود.

‫مجبور بودم کاملاً آرام بمانم ‫و صرفاً این اوضاع را از سر بگذرانم.

‫بار اولی نبود که مجبور بودم ‫از چنین چیزی جان به در ببرم.

‫هر چه کمتر مقاومت می‌کردم، ‫همانقدر تحملش آسان‌تر می‌شد.

‫دیگر یادم نمی‌آید که آن صبح چه کردم.

‫شاید اینقدر ساعاتِ رفته بد بودند ‫که باید فراموششان می‌کردم.

‫شاید در وضعیت بهت و بی‌حسی ‫لحظات از من گذشتند.

‫نمی‌توانم به یاد آورم.

‫سرانجام ساعت ۲، هنگامی که ‫با لوکس در تنگه قدم می‌زدم...

‫از این حالت خارج شدم.

‫این بار بهتر از قبل مجهز بودم. ‫دوربین شکاری هوگو را همراهم داشتم.

‫اگر مردِ سر چاه مرده بود، ‫که شکی در این وارد نبود،

‫پس همه اهالی روستا نیز مرده بودند؛

‫و نه فقط آدم‌ها، بلکه هر چه زنده بوده.

‫اگر این مرگ بود، بسیار سریع و سبک آمده بود،

‫تقریباً مهرآمیز و عاشقانه.

‫شاید عاقلانه‌تر بود که من هم با ‫هوگو و لوییز، به روستا رفته بودم.

‫لوکس!

‫چی شده لوکس؟

‫لوکس!

‫برگرد اینجا لوکس!

‫لوکس!

‫بیا.

‫بیا!

‫برایم آشکار شده بود که گاو، ‫هم ممکن است موهبتی باشد...

‫و هم اما باری بر دوش.

‫چنین حیوانی را باید خوراک داد و ‫شیرش را دوشید...

‫و تمام‌مدت به کسی در کنارش نیاز است.

‫هم مالک و هم زندانی گاو شده بودم.

‫البته درباره خود گاو هم فکر کردم.

‫اگر خیلی خوش‌شانس بودم، ‫آبستن گوساله‌ای بود.

‫اما نمی‌توانستم رویش حساب کنم.

‫تنها می‌توانستم امیدوار باشم ‫که تا درازای سر حد، شیر بدهد.

‫هنوز موقعیتم را چون وضعیتی گذرا می‌دیدم.

‫دست‌کم، سعی کردم چنین ببینم.

‫به فکر اسمی برای گاوم افتادم و بِلا را انتخاب کردم. ‫(در ایتالیایی یعنی زیبا)

‫در واقع اصلاً به اسمی نیاز نداشت.

‫او تنها گاو جنگل بود، ‫شاید تنها گاو کل کشور.

‫تا فردا، بلا.

‫۱۰ روز گذشته بود،

‫و ذره‌ای وضعیتم تغییر نکرده بود.

‫برای ۱۰ روز، ذهنم را با کار ‫سرگرم و مشغول کرده بودم،

‫ولی دیوار هنوز قرص، سر جایش بود.

‫و هیچ کسی برای نجاتم نیامده بود.

‫هیچ راهی نداشتم جز این که با ‫واقعیتِ لخت رودررو شوم.

‫می‌توانستم خودم را بکشم...

‫یا که تلاش کنم و راهم را از زیر دیوار بکَنَم،

‫که خود ممکن بود ‫شکلی طاقت‌فرسا از خودکشی باشد.

‫یا می‌توانستم اینجا ماندگار شوم ‫و سعی کنم زنده بمانم.

‫دیگر آنقدر جوان نبودم ‫که جدی‌جدی به فکر خودکشی باشم.

‫بیشتر این فکر و خیال لوکس و بلا بود ‫که مرا از این کار بازمی‌داشت.

‫از برکت وسواس و دقت هوگو، ‫برای کل تابستان آذوقه و ملزومات داشتم.

‫یک خانه، ذخیره‌ای مادام‌العمر از چوب، ‫و یک گاو.

‫مصمم، تصمیم گرفتم که ‫هر روز ساعت را کوک کنم...

‫و روزهای تقویم را خط بزنم.

‫آن موقع به نظرم بسیار مهم می‌آمد.

‫مذبوحانه سعی می‌کردم که ‫به بقایای زندگی متمدنانه‌ام چنگ بزنم.

‫نمی‌دانم که چرا.

‫تقریباً انگار اجباری درونی بود.

‫شاید از این می‌ترسیدم ‫که اگر خلافش را انجام دهم...

‫رفته‌رفته از انسان بودن ساقط می‌شوم...

‫و دیر یا زود کف زمین می‌خزم، ‫نجس و گندیده،

‫با اصوات مبهمی که از گلویم بیرون می‌ریزند.

‫مسئله این نبود که از ‫تبدیل شدن به حیوان می‌ترسیدم؛

More Farsi Persian subtitles for The Wall (Die Wand)

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left