The first 200 lines.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
هوم. عجب، پس که اینطور.
میدونی، این نقاشی اشتباهه.
دماغ اون کشیش خیلی، خیلی بزرگتر از این حرفاست.
هه.
اینا رو کی کشیده؟
همهمون.
هر چی یادمون مونده بود رو کشیدیم.
آها، بسیار خب.
شماها نسبت به بقیه چیزای بیشتری یادتونه.
میدونید، خیلی وقت پیش،
یه جایی بود به اسم زمین بازی،
جایی که بچهها از میلههاش سر و ته آویزون میشدن.
زانوهاشون زخم و زیلی میشد،
بعدشم سر اینکه کی «گرگه» باشه، دعوا راه میانداختن.
توی مدرسه کتاب هست، زنگ هست،
و یه موجود وحشتناک به اسم معلم ریاضی.
شاید باورتون نشه،
ولی ملت واقعاً کلهی سحر بیدار میشن که با پای خودشون برن اونجا.
بعدش هم نوبت میرسه به چیزی به اسم کلیسا.
یه ساختمونی که توش آدما همیشه آواز میخونن،
گریه میکنن، غریبهها رو بغل میکنن و گاهی هم،
وسطِ موعظه خوابشون میبره.
کل خانواده با هم میرن تا شکرگزاری کنن،
اونم از کسی که تا حالا نه دیدنش و نه باهاش روبرو شدن.
یادم نمیاد، چیز زیادی یادم نمیاد،
چون اون موقع هنوز بچه بودم.
اون زمان حتی از شماها هم کوچیکتر بودم،
ولی اون دنیا واقعی بود.
درست به واقعی بودنِ نقاشیِ اون مَرده.
اسمش کوپره. یه کشیش نظامیه.
بقیه «کوپ» صداش میزنن، من بهش میگم «بابا».
اون نجاتم داد.
خیلی از ماها رو نجات داد.
خیلیهاشون پدر و مادرای شما هستن.
ببینید،
این نقاشیهایی که کشیدید،
فقط یه داستان نیستن، بلکه خاطرهان.
خاطرهای برای من،
و خاطرهای که همهی شما هم دارید.
میدونید اون کیه؟ - آره.
میخواید بدونید من کیام؟ - آره.
به نظرم مهمتر اینه که بدونید واقعاً کی هستید.
خب، بیاید نزدیکتر، خوب گوش کنید.
میخوام براتون یه داستان تعریف کنم.
داستانی دربارهی قلعه.
همیشه شاد باشین،
بدون وقفه دعا کنین،
در هر شرایطی شکرگزار باشین.
در هر شرایطی شکرگزار باشین،
چون این خواستِ خداست
برای شما در مسیحِ عیسی.
ویروس گرفتن، نه؟
خیلی وحشتناکه. واقعاً افتضاحه.
تو هم حتماً خیلی زجر کشیدی.
شنیدم داشتی دعا میکردی. صدای گریهت رو هم شنیدم.
زیاد اهل حرف زدن نیستی، نه؟
میدونی چیه؟ شاید داری به خدای اشتباهی التماس میکنی.
همین دور و برا زندگی میکنی؟
فقط به نظرم خندهداره،
این دوتا جنازه رو تنهایی آوردی اینجا.
اگه گشنته، ما غذا داریم.
ببین، ما دنبال پیرو میگردیم.
پدرم دنبال پیرو میگرده.
اون میتونه جلوی ویروس ازت محافظت کنه.
ازت در برابر هر چیزی روی این کره خاکی محافظت میکنم.
فکر کنم پدرِ من و تو یکی نباشن.
هللویا. بالاخره زبون باز کرد.
هللویا نثارِ اون پایینیها.
ممکنه آخر و عاقبتت مثل اون بشه.
بسه دیگه. با رفیق جدیدمون مهربون باشین.
فکر نکنم قرار باشه با هم رفیق بشیم.
نه؟ آخه بابام همیشه کلاغها رو دوست داشت.
پس شاید بندازیمت جلوی همون کلاغها.
اونجوری، بابات حتماً میتونه نجاتت بده.
منظورم اینه که، سه به تکه.
گوش کن، ما به یکی مثل تو نیاز داریم.
قوی، سرسخت و بااراده.
فکر نکنم.
فکر کنم چارهی دیگهای نداری.
به ما ملحق شو.
به ما ملحق شو.
پدرم حتماً خیلی به خودش میبالید.
عمراً.
اون دستِ غضبش رو دراز کرد،
اما خدا با دست قدرتش نجاتم داد.
خسته و زخمی از نبرد،
کوپر برگشت به کلبهش.
بعد از اینکه «آمون» رو کشت، یا حداقل خودش اینطور فکر میکرد،
اما بعد از خاکسپاری همسر و پسرش، حسابی داغدار بود.
متأسفانه، اون ویروس از پا درشون آورد.
اما یه چیزی دربارهی «کوپر» هست که باید بدونید،
اون عاشق کشورشه.
اون یه جونسخته.
اون یه کشیش نظامیه و برای بقا آموزش دیده.
غذاها داره تموم میشه و اون باید یه تصمیمی بگیره.
تصمیمی که قراره سرنوشتش رو تغییر بده.
یه لحظه وقت داری؟ - آره.
اون بازار آسیایی رو دیدی؟
دیدمش. - به نظرت چطوره؟
باید به مشتریهامون بگیم پولشون رو بکشن بیرون؟
نه، فعلاً تا آخر هفته صبر میکنیم ببینیم چی میشه.
ببین، این فقط یه جوّ روانی و وحشته.
حالا که آمریکا هم وارد جنگ شده،
همه یه جورایی دست و پاشون رو گم کردن.
استرس داری؟ بازار داره میریزه.
وقتی تو ارتش بودم،
به این میگفتیم غوغای قبل از طوفان.
پامون که برسه اونجا، همهچی دوباره آروم میشه.
قبلاً تو ارتش بودی؟
آره، قبلاً کشیش ارتش بودم. آخر هفته خوش بگذره.
چی؟ این آخر هفته نمیای؟
اینجا؟ نه.
زنم واسه تعطیلات یه جا توی کوهستان رزرو کرده،
توی ویرجینیای غربی، یه جورایی یه منطقه قدیمی و سنتیه.
فکر کردیم برای «کودی» خوبه،
تا بتونه دربارهی مهاجرای اولیهی آمریکا یه چیزایی یاد بگیره.
راستش جای خیلی باحالیه.
شمعفروشی و اسب و آشپزخونههای قدیمی داره.
منظورم اینه که، واقعاً وسطِ ناکجاست،
ولی فکر کنم خوش بگذره.
باحال به نظر میاد. آخر هفته خوبی داشته باشی، رفیق.
خیلی خب.
هزاران نفر قربانیِ
حمله بیولوژیکی شدن.
قطعی برق از کلانشهرها داره سرایت میکنه
تا مناطق روستایی.
بیمارستانهایی که همینطوری هم لبالب از مریضن،
حالا با کمبود نگرانکننده برق اضطراری روبرو شدن.
مقامات نگرانن که صدها هزار نفر دیگه هم جونشون رو از دست بدن.
تا این لحظه، هیچکس مسئولیت این حمله رو به عهده نگرفته.
فکر میکنی کی بهمون حمله کرده؟
نمیدونم. چین، ایران...
شایدم روسیه.
میترسم.
سارا، میدونم. منم میترسم.
دارم تمام تلاشم رو میکنم.
قول میدم هر کاری از دستم بربیاد انجام بدم
تا تو و «مدوکس» رو در امان نگه دارم.
پس اگه اینطوره، چرا ما رو کشتی؟
چی؟
پس «آمون» مُرده؟
نه دقیقاً.
«حاملِ نور».
اون فرمانروای آشوب و ویرانیه.
مردم دنبالش راه میافتن. بهش میگن «پدر».
یه سری پیامبرِ بهشدت قدرتمند هم داره،
که روی زمین پرسه میزنن.
براش آدم جمع میکنن،
و هر کسی رو که مخالفت کنه، میکشن.
احمق.
حالا باید چیکار کنیم؟
سرِ روحش قمار کرد و باخت.
پس یعنی باید بذارم «آمون» نابود بشه؟
منم داشتم به همین فکر میکردم.
ای پدر ما، ای فرمانروای زمین،
نامت گرامی باد.
به نامِ آورندهی نور،
تمنا میکنیم که «آیمون» لایق شمرده بشه.
برخیز، آیمون. برخیز.
پدر تو رو لایق دونسته.
ممنونم، ای پیامبر بزرگ.
دیگه از حد و مرزها گذشتن.
از این لحظه به بعد،
هر کسی که اون نشان رو نداشته باشه، باید درجا کشته بشه.
فهمیدی؟
آره.
خوبه.
بقیه چی؟
لیاقتشو ندارن.
و آمون، هر بار که اون «تدهینشده» رو دیدی،
درجا بهش شلیک کن.
تدهینشده؟ - آره.
همون کشیش نظامی که تو و آدمهات رو کشت.
پس حالا، آمون دوباره زنده شده،
باید پیروهای بیشتری جمع کنه.
و همین کار رو هم کرد.
به افتخارِ «نورآور».
به افتخارِ «نورآور»! -
حالا، کی میخواد دنبالم بیاد؟
به سوی یه مرگ فداکارانهی وحشیانه و بیحد و مرز؟
اوه، البته.
ایول. - آره.
من اومدم! کی یه دور دیگه نوشیدنی میخواد؟ ایول!
تو کی هستی؟ - آروم باش.
چطوری اومدی تو؟
در باز بود. دیگه میرم.
دنبال دردسر نیستم.
نشونه داری؟
اومدی با خدا حرف بزنی؟
یه جورایی همینطوره.
میخوای خدا رو ببینی؟
آروم باش. من دیگه میرم.
فقط بگو، اون چه صدایی بود که شنیدم؟
اون صدا؟
اونا صداهای توی سرتن.
گشنته؟
آره.
بیا اینجا، دنبالم بیا.
هوی، تو! کجا داری میری؟
No comments yet. Be the first to leave one.