The first 200 lines.
« ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید »
.همه چی تغییر کرده
یه انفجار توی خونهی آرچی رخ داد
.و من شنواییمو از دست دادم
.یه سری کارا رو میتونم مثل قبل انجام بدم
.بخونم، همبرگر بخورم، تابیتا رو ببوسم
ولی کارای دیگهای هست
که ممکنه دیگه هرگز نتونم .دوباره انجامشون بدم
.واقعیت ماجرا اینه که دنیام نابود شده
الان سوال اینه که چطور میخوام از نو بسازمش؟
.خیلیخب رفقا، گوش کنین
من و فرنک زیرساختای
،خونه رو تقویت کردیم
.پس الان دیگه برای کار کردن ایمنه
.ولی لطفا کلاههاتونو رو سرتون بذارین
بیاین یه شیفت کاری خوب و مفید داشته باشیم، خب؟
چقدرم که داری به موارد .جلسهی موارد ایمنی خودت گوش میکنی
.ادامه بده
.دارم همینکارو میکنم دیگه
.خب بیشتر فشار بده
.دارم تمام زورمو میزنم دیگه
اوه خدایا. جدی هیچی حس نمیکنی؟
.نه. هیچی
.حتی یه ذره
.خیلیخب، پس تایید میشه
.هنوزم آسیبناپذیری
خب، بتی، نمیدونم تو اون انفجار ،چه بلایی سرمون اومد
اما تمام رویاهای بچگیم برای ابرقهرمان شدن
.یه جورایی دارن... به واقعیت میپیوندن
با جاگهد در مورد این قضیه صحبت کردی؟
اون سومین نفر .نزدیک محل انفجار بود
.چهارمی. بینگو رو یادت نره
.که داره مادرمو دیوونه میکنه
نه. آره، یه چند تا پیام .برای جاگهد گذاشتم
.جوابمو نداده
.بهش سر میزنم
.یکم دیگه میرم
.باشه
.بانو رز
یه برخورد خیلی عجیب
.تو طبقه بالا با استاد شریل داشتم
...اون .خیلی کمتر از قبل شبیه خود همیشگیش بود
این بهخاطر اینه که من روح ابیگیل رو از بدن تو
از طریق یه مراسم سری .به بدن نوهـم منتقل کردم
ولی روح بانو شریل الان کجا رفته؟
.اوه، بعد از جدا شدن، توی هوا پراکنده شد
.به هیچ و پوچ بدل شد
.دیگه شریل بلاسمی وجود نداره
...الان دیگه فقط
.ابیگیل وجود داره
رزآن، این روزا دیگه همهی خانما مثل فاحشهها لباس میپوشن؟
آره، توی دوران زشت .و تاریکی داریم زندگی میکنیم
.به همین خاطره که تو رو برگردوندم، ابیگیل
.که ما رو هدایت کنی
که خانوادهی بلاسم رو .به دوران شکوه قبلیش برگردونی
و اونوقت، چطور قراره این کارو بکنم؟
.ریوردیل زمانی به بلاسمها تعلق داشت
فکر میکنم زمانش رسیده که دوباره پسش بگیریم، اینطور فکر نمیکنی؟
.البته
دوست دارم اول این دور و اطراف رو .درست ببینم و بشناسم
خب، شهر توسط یه شورای چهار نفره، که باید ذکر کنم
.کاملا هم بیلیاقتن، اداره میشه
.کارمونو از اونجا شروع میکنیم
آرچی تازه فهمید که .شنواییمو از دست دادم
.بعدش یه سوال عجیب ازم پرسید
میخواست بدونه که بعد از انفجار اتفاق عجیبی
.برام افتاده یا نه
"من گفتم،"یعنی به جز از دست دادن شنواییم؟
"چرا اینو میپرسی؟"
".گفت، "از روی کنجکاوی
.مطمئن نیستم که حرفشو باور کرده باشم
.رجی، یه چیزی رو باید بهت بگم
.باشه
سه روز پیش، جسد پدرمو توی
.یه گودال توی نیوجرسی پاین برنز پیدا کردن
چی؟ چطوری مرده؟
،دستاشو بسته بودن
.و چهار بار از پشت به سرش شلیک شده بود
.بعدشم بدنشو سوزونده بودن
ممکنه مرگشو جعل کرده باشه؟
.نه، رجی
.اون مرده
.مطمئنم که مرده
.وایسا ببینم. تو بهم دروغ گفتی
تو بهم گفتی که دیگه نمیخوای .کسی رو بفرستی سراغش
.من... نمیخواستم که قضاوتم کنی
دقیقا چطور ممکنه به خاطر این کارت قضاوتت نکنم؟
...خب
.خودتو آماده کن چون این کل ماجرا نیست
ما قراره یه مراسم یادبود برای پدرم
.اینجا توی کازینو برگزار کنیم
.مادربزرگم داره میاد
.یه سری از افراد و دستیارای پدرم، مادرم
مامان و مامانبزرگت حقیقتو میدونن؟
.نه
...ممکنه به مامانم بگم ولی
.ولی به مامانبزرگ نه .هرگز منو نمیبخشه
...بله دریافت شد. خب الان باید
بهت تسلیت عرض کنم یا تبریک؟
.نمیدونم، رجی
.نمیدونم
خلاصه ماجرا این میشه که
اینجا میمونم تا .از آنتونی کوچولو مراقبت کنم
،و... داشتم پیش خودم فکر میکردم
...اگه قراره یه مدت دیگه توی شهر بمونم
شاید بخوام پیشنهادتو در مورد این که .معاونت بشم رو هم قبول کنم
.خیلی خوشحال میشم
مطمئنی این کاریه که دوست داری انجامش بدی؟
.آره، مطمئنم
.خب، پس باعث افتخارمه
.آره
.خیلیخب، ممنون بابا .هی، به سلامتی
.به سلامتی معاون جدیدم
.جاگ بیچاره
.آره
.خب، حداقل خوبه که تابیتا رو کنارش داره
.سلام - .مامور کوپر -
.میخواستم هر چه سریعتر اینو بدونین
ماشین گلن رو بیرون .غذاخوری پاپس پیدا کردن
و اونوقت گلن کجاست؟
هیچکس ازش خبری نداره
.چون قرار بود ریوردیل رو ترک کنه
خیلیخب. ممنونم که .منو در جریان قرار دادین، مامور لین
.به زودی میام اونجا
.عجیبه
.گلن گمشده
مامانبزرگ. حالت چطوره؟
.عجب مصیبتی سر پدرت اومد
.میدونم وحشتناکه
.پدرت و اون کسب و کارش
.میدونستم بالاخره به اینجا ختم میشه
.یه شب تیره و تار، به خون و خونریزی
ورونیکا، میخوام تو رو به
.پسرخواندهـم، هرالدو معرفی کنم
.اون به خوبی ازم مراقبت میکنه
.از آشناییت خوشوقتم، هرالدو
.از آشناییتون خوشوقتم
مامانبزرگ میخوام که
،با شریک تجاریم و... دوست پسرم .رجینالد منتل آشنا بشین
.باعث خوشوقتی و افتخارمه، خانم
.خیلی خوشحالم که باهتون آشنا میشم
میتونم اینو بهتون بدم؟
،لیست مهموناست .برای مراسم خاکسپاری
کار دیگهای هست که بخواین من انجام بدم؟
آره، مامانبزرگتون میخوان که .نطق مراسم ختم رو شما انجام بدین
...نه. من
.نمیدونم که چی باید بگم
چه کسی بهتر از تو، نوهی عزیزم؟
.پدرت تو رو خیلی دوست داشت
.لطفا، این کارو بهخاطر من انجام بده
چیزی که دکتر گوش و حلق و بینی ،بهم گفت رو به تابیتا گفتم
که باید حداقل 6 ماه
.قبل از ایمپلنت کردن صبر کنم
بعد اون ازم خواست که .زبان اشاره رو یاد بگیرم
من بهش گفتم وقتی ایمپلنت انجام بدم .دیگه نیازی به زبان اشاره ندارم
.بعد ازم پرسید که امروز چیزی نوشتم یا نه
بهش گفتم که همیشه موقع نوشتن ،موسیقی گوش میدادم
و وقتی امروز سعی کردم ...بدون موسیقی بنویسم
نمیتونستم صدای تق تق .دکمههای کیبوردمو بشنوم
همهی چیزای مربوط به نوشتن .یهو برام بیگانه شد
،بهش گفتم کاری از دستش برنمیاد
.که باید یه جوری این مدت رو تحمل کنیم
همه چی روبراهه، مامور کوپر؟
.آره، خوبم
فقط یه سردرد وحشتناک گرفتم
.که انگار داره از پشت چشمام تیر میکشه
.به نظر شبیه میگرنه
.قبلا هیچوقت میگرن نداشتم
.راستی این امروز براتون رسید
.ممنونم
حالا میخوایم تریبون رو در اختیار
.کل افراد جامعه قرار بدیم
.اوه
.اون احتمالا فامیل آرچیبالد اندروز باشه
میتونم مجوز سطلهای زباله
جلوی خونه رو تمدید کنم؟
.اجازه داده شد، آرچی
بعدی کیه؟
.من میخوام چیزی رو اعلام کنم
.پدرم، هیرام لاج... مرده
.اون توی شرایط مرموز و خشونتباری فوت کرده
.من حالم خوبه
.اما لطفا شادی کنین
آدم بدهی ریوردیل .دیگه قرار نیست عذابمون بده
کس دیگهای هم میخواد چیزی رو اعلام کنه؟
.سلام
.اسم من پرسیوال پیکنزه
،به تازگی به ریوردیل اومدم
...و میخواستم همتون بدونین که
چقدر هیجانزدهـم
.که به جامعهی شما میپیوندم
.پیکنز
،تو زمانهای قدیم
ما بلاسمها
با خانوادهی پیکنز همنشین نبودیم؟
.چرا. و اصلا سرانجام خوبی نداشت
.خوش اومدی، پرسیوال
احیانا با ژنرال آگوستوس پیکنز نسبتی ندارین؟
.اوه
.خدای من. آره اما، نگران نباشین
No comments yet. Be the first to leave one.