The first 200 lines.
راوی: قبلاً در "سومین نگهبانی"
لومباردو: همه لیندا رو میشناسن؟ جیمی: میای ولش برای...؟
چته تو؟
من چمه؟ چرا به همه نمیگی چیکار کردی؟
از من دور بمون، جیمی.
لیندا حاملهست. باورم نمیشه این داره اتفاق میافته.
جیمی، اون بچه مال تو نیست.
بچه مال منه.
وقتی بهم گفت قراره بابا بشم،
اولین کاری که میخواستم بکنم، این بود که به بهترین دوستم بگم.
جیمی: تو فیلم "جری مگوایر"،
تام کروز با عرق سرد از خواب بیدار شد و تصمیم گرفت یه بیانیه ماموریت بنویسه.
احساس میکرد زندگیش از کنترلش خارج شده.
و برای اینکه دوباره به مسیر درست برگرده، به یه برنامه نیاز داشت.
فکر کنم منم به همین نیاز دارم؛ یه بیانیه ماموریت.
یه برنامه.
و برنامهی من شامل انجام هر کاریه که از دستم برمیاد
تا جبران کنم چطوری به کسایی که بیشتر از همه دوستشون دارم، آسیب زدم.
هی. ببخشید دیر کردم.
خیلی منتظرت گذاشتم؟ آره، یه کم.
خوبه.
خوب به نظر میرسی. پیشخدمت: براتون قهوه بیارم؟
اوه، نه ممنون. نمیمونم. باشه.
چی میخوای، جیمی؟
فکر کردم باید حرف بزنیم. درباره چی؟
دوستت دارم. اوه. حتی نگو.
اما من دوستت دارم. خفه شو، جیمی.
خدایا!
لعنتی!
بروک.
هی، میخوام ما...
میخوام ما با هم باشیم. نه.
ببین، من یه اشتباه کردم. اینو میدونم. ببین، من، اِم...
به یه وکیل زنگ زدم. نه.
نه. هی، گوش کن به من، متاسفم. اون گفت که...
چون ما خیلی وقت نیست با هم بودیم،
نباید مشکل بزرگی باشه. بهت قول میدم، بروک.
بهت قول میدم. من هیچی ازت نمیخوام.
باشه؟ هیچی انتظار ندارم. نه نفقه، نه هیچی... فقط
آپارتمان قبل از اینکه با هم باشیم، مال من بود.
پس میخوام نگهش دارم. این اتفاق دیگه نمیافته.
باشه؟
من قراره، اِم...
میخوام بگم برات مدارک رو بفرسته.
فقط، اَه...
فقط امضاشون کن، جیمی. لطفاً، فقط امضاشون کن.
لومباردو: برو بیرون. آره، برو بیرون.
دقیقه. هفتتیر (تفنگ) امروز کار میکنه.
آره، ولی بازی فرداست. آها، نگران من نباش.
هی، بچهها. دکتر میگه شام تقریباً حاضره. لومباردو: چند دقیقه دیگه، مامان.
اوه، عالیه!
ببین کی از فاضلاب اومده بیرون.
هی، خانمها. گم شدی، نولینز؟
میدونم خیابونا خیلی گیجکنندهان با اون همه شمارههای بزرگ و اینا.
ما از مبارزه با یه آتیشسوزی برمیگشتیم. از خونه ما دور شو.
داریم تلاش میکنیم خوب باشیم. یه چیزایی آوردیم برای بعد از بازی.
کمی بنگی برای اون بدنهای شکسته و پیر.
یه جعبه دستمال کاغذی کوچیک برای اشکها و یه تلسکوپ.
تا بتونید ما رو ته زمین ببینید وقتی هر چی بیشتر دور و دورتر میشیم.
وای، نمیتونی تلسکوپت رو به ما بدی.
چطوری میخوای اونجات رو پیدا کنی وقتی داری جیش میکنی؟
فکر میکنی چطوری کشتی گرفتن با شلنگ رو یاد گرفتم؟
فکر میکردم کشتی گرفتن رو با تلاش برای نگه داشتن زنت تو خونه یاد گرفتی.
والش: فردا میبینیمت. بله، حتماً.
بزن به چاک.
از اون یارو متنفرم.
نمیتونم صبر کنم تا یه فرصت برای اون یارو پیدا کنم. آره، من اول.
اوه، الکس. فکر میکنی، بعد از اون،
من بازی نمیکنم؟ میتونی کوارتربک رو تحت فشار بذاری؟
مشکلی نیست. میدونی این یعنی چی؟
میخوای همین الان پرتت کنم زمین و بهت نشون بدم؟
ووه! همینطور ستیزهجو بمون. با من ازدواج میکنی؟
دی.کی.: اون بیرون ممکنه یه کم خشن بشیم. الکس: آره، آره. من چهار تا برادر دارم.
دی.کی. اوه، واقعاً؟
لیندا: هی.
جو داخله.
اول میخوام با تو حرف بزنم.
الکس: جیمی!
یالا، بریم.
شام حاضره. آره. الان میام بالا.
چرا؟ سونوگرافی دادم.
من در واقع چهار ماهه حاملهام.
که این یعنی زمان لقاح درست حدود مهمونی نامزدی شما بوده.
ببین، من جو رو دوست دارم.
اون پسر فوقالعادهایه. اما فقط در صورتی که منو تنها بذاره،
چون این بچه با موهای مشکی و چال لپ به دنیا بیاد،
میخوام بدونی،
من قرار نیست تنها بزرگش کنم.
ما با جیمی یه حمله فریبنده انجام میدیم...
جیمی اینجاست. دی.کی. اینجاست. پس من یه رشته ماکارونی هستم؟
خب، حداقل یه تیکه نون سیر نیستی.
این تو نیستی. این نون سیره.
درسته. من کجام؟ دی.کی.: تو هیچ جا نیستی.
چی، تیلور بازی میکنه و من نه؟
آتیش علیه آتیشه. منم بازی نمیکنم.
اوه، یالا، بچهها. من، شما میدونید، من میتونم بازی کنم.
چند تا تشویقکننده بدردمون میخوره.
خیلی خب، من عقب میرم، جیمی از خط جدا میشه...
من توپ رو برمیگردونم بهش، من به سمت جناح میدوم، بینگو!
ای بابا، این نمایشهای الکی هیچوقت جواب نمیده.
واسه همینه که چهار تا بازی قبلی رو باختیم. تو پیشنهاد بهتری داری؟
آره. چرا یه سمت رو شلوغ نمیکنیم و جیمی رو برای یه حمله سریع نمیفرستیم؟
اوه، خانوم آینده ما صحبت کردند.
عزیزم، فن خودتو رو کن و به این بیعرضهها نشون بده چطور بازی کنن.
لومباردو: جیمی!
داریم رو برنامه بازی کار میکنیم. آره، من اول یه دوش بگیرم.
شماها با هم تصمیم بگیرین فردا چی بپوشیم،
و وقتی برگشتم، یه فکری برای استراتژی میکنیم.
جلسه استراتژیتون تموم شد؟ اوه.
ببین، واقعاً به من ربطی نداره،
ولی شاید بهتر باشه در مورد تنها بودنت با لیندا تجدید نظر کنی.
حق با توئه.
به تو ربطی نداره.
جیمی!
اگه میخوای با من دوش بگیری، یه حوله نیاز داری.
اصلاً چرا خودمو اذیت میکنم؟
باشه. میخوای بدونی؟
لیندا اومد بهم بگه که ممکنه بچه مال من باشه.
فقط میخواست بهم اطلاع بده.
میخوای چیکار کنی؟ عمراً بهش بگم.
فکر نمیکنی اون بگه؟
میگه عاشقشه. فکر نمیکنم بخواد خرابش کنه.
بهتره تو اول بهش بگی. نه.
نزدیک بود بهترین دوستم رو از دست بدم. دیگه این ریسک رو نمیکنم.
پس دوش گرفتن هم که کنسل شد.
واو.
باید بگم، رفیق، ماشینهای آتشنشانی خیلی باحالن.
یه بار باید امتحان کنی یکیشو بشوری. باشه.
آتشنشان بودن باید باحال باشه. لحظات خاص خودش رو داره.
شنیدم یه نفر تو این ایستگاه هست که میگن یکی از بهترینهای شهره.
آره؟ آره.
اسمش جیمی یه چیزیه.
دوهرتی. آره.
جیمی دوهرتی. آره، همینه.
اینجاست؟ دوست دارم ببینمش.
همین الان دیدیش.
این چیه؟ برگههای طلاق.
ابلاغ شد بهت.
واقعاً ماشین باحالیه.
لومباردو: چقدره این پایینی؟
اوه!
زهرهترکم کردی!
زیاد وقته بیداری؟
آره، یه مدتیه.
میتونم یه سوال ازت بپرسم؟
مهمه.
آره.
خر و پف میکنم؟ چی؟
از وقتی اسبابکشی کردم، لیندا هی میگه من خر و پف میکنم، ولی فکر میکنم همش مزخرفه.
دی.کِی همین الان بهم لگد زد. گفت بیدارش کردم. ها.
آره آره آره، تو خر و پف میکنی. ای بابا.
واقعاً؟ مثل بوق کشتی.
چی میگی؟ از هر کسی تو گروه بپرس.
کل گروه میدونن؟ مطمئنم کل محله میدونن!
اوه مرد. حالا باید بهش بگم که حق باهاش بوده.
دوباره.
فکر کنم باید بهش عادت کنم، نه؟
بهت گفتم، ام، دارم یه تختخواب ماشین آتشنشانی میسازم؟
آره، جلوی تخت میشه موتور.
و بدنه ماشین هم میشه خود تخت.
نذار پسرا بفهمن شما دو تا تو یه تخت ماشین آتشنشانی میخوابین!
برای بچهست!
چیزی تو ذهنته؟
آره.
اون دستت چطوره؟
تو فقط نگران باش که خودتو آماده کنی و جا باز کنی.
اون توپ اونجا خواهد بود.
دوباره میرم بخوابم.
بابایی. جیمی: هی قهرمان.
کیم: هی. چه خبره؟
از خونهنشینی خسته شده بود. ازم خواست بیاد تماشا کنه.
اشکالی نداره؟ یعنی، ام، برووک هم اینجاست؟
بعید میدونم. میتونم برم بازی کنم، مامان؟
آره. فقط همین اطراف باش.
برگرد. اوه، خوب گرفتی. عالیه!
همه چی خوبه؟
خوبه. لومباردو: هی، یالا جیمی. بریم.
بریم!
خب، باید برم اون بیرون. باشه.
نزدیک بود گیرت بندازم، پسر خوشگله. حتی نزدیک هم نبودی.
نولینز: خیلی خب، آمادهاید؟ بشکنید. بریم!
چی داریم اینجا؟ لیدر تشویقکننده داره فوتبال بازی میکنه؟
مشکلی نیست. داره با دخترا بازی میکنه. فقط اون توپ لعنتی رو بده.
مرد: قرمز سه. قرمز سه. هات، هات.
برو، دختر!
فکر میکنه جزو پسراست.
شنیدم واقعاً هم هست، میدونی؟
مرد: آبی دو. آبی دو. هات، هات.
آره!
اون چی بود؟
بد نبود.
اوه، آفرین، عزیزم. تازه اولشه.
اشکالی نداره. یالا.
زن: برو، عزیزم!
حالا، این میشه یه بازگشت، پسر خوشگله.
مرد: تو برو. بریم.
لومباردو: هی، هی!
هات، هات.
هی!
همینه که میگم. الان میزنیم؟
No comments yet. Be the first to leave one.