The first 198 lines.
توي بازار داشتيم داد و ستد مي کرديم
شما دوتا دروغگوهاي تابلويي هستين
بهتره که به سمت شمال بريم - ... دوباره بر مي گردين -
توسط بادهاي تجارتي* حرکت مي کنيم و به سمت " شانتي " ميريم
جايي که هر کسي ، گذشته اي داره و هيچ کسي هم در موردش سؤالي نمي پرسه
به نظر که خوب مياد
! به يه جايي خورديم
حتماً به يه مرجان اصابت کرديم - توي اين آبها هيچ مرجاني نيست -
پس حتماً صخره بوده
داري چي کار ميکني ؟ ديوونه شدي ؟
از کشتي بيرون نرو نه وقتي که هنوز توي درياست
بايد بدونيم که توي چه وضعيتيه
اون ديگه چي بود ؟
! يه چيزي ديديم
! بکِشش بالا، بکِشش بالا - ! بکِشين ! بکِشين -
! نمي بينمش
اونجا نيست
! " سندباد "
ميتوني بعداً ازم تشکر کني - براي چي ؟ -
نميدونم براي نجات جونت ؟
بيا ديگه
تشخيصت توي دريا زيادم سخت نبود
در واقع به خاطر صداي فرياد پيدات کردم
راحت باش يه چيزي براي زخم هات درست مي کنم
راستي اسم من " سندباد " ـــه
" سلام " سندباد
بسيار خب
شرمنده
مرجان واقعاً مي تونه بدجوري زخمي کنه آدم رو - مرجان ؟ -
اون يه کوسه بود - کوسه ؟ -
آره ، يه هيولاي دريايي يا يه همچين چيزي
هيولاي دريايي ؟ - آره ؟ چيه ؟ -
توي اين آيها ؟ حداقل حس شوخ طبعيت هنوز سر جاشه
بزار ببينيم
واقعاً دوست دارم بمونم ، بي تعارف ميگم
اما خودم يه کشتي و خدمه دارم که منتظرم هستن
به جزيره ي " رويشن مور " خوش اومدين
مال توئه ؟
زيادي تنها نيستي اينجا ؟
خودم رو سرگرم مي کنم
گونار " ، داريم وقتمون روتلف مي کنيم بايد دنبال آب بگرديم
جريان آب ما رو به ين سمت کشوند شايد " سندباد " رو هم به اين سمت کشونده باشه
ما با جريان و امواج سر و کار نداريم
! خوب ميدونم که چي اون پايين ديدم
يه دم خيلي بزرگ
همون هيولا طناب رو پاره کرد
پس دعا کنيم که اونو زودتر پيدا کنيم
فکر کرديم که گمت کريدم
اوه ! حالا که پيدام کردين
فکر کردي که تنهات ميزاريم ؟
چطوري تا اينجا رسيدي ؟
خدايان دنبالت مي گشتن
آه ، من اصلاً براي زنده موندن غريزه دارم
بزارين رک و راست بهتون بگم
هيچ کدوم از شما رو براي اتفاقي که افتاد سرزنش نمي کنم
من خطر کردم ، ميدونم ... فقط بعضي وقتا
قهرمان بودن کار سختيه
که اينطور
شايد بتوني " قهرمان " رو معني کني
پس اينجا تنهاييي ؟ - با يه مهمون عجيب -
تنها نيستم ، آزادم
اينجا کسي نيست که بهم بگه چي کار يا کي بايد کاري بکنم
" به نظر خسته مياي ، " سندباد
بايد برت گردونيم
... آره ، و تا وقتي که با تجربه تر بشي
از شنا خبري نيست
فکر کنم که مي تونستم از پسش بربيام
ولي من همچين فکري نميکنم
مهمان نوازيت خوبه ولي يه سفر درازي پيش رو داريم
بسيار خب ، اميدوارم که سفرتون پر از ماجراجويي و هيجان باشه
که يشترمشتاقتون کنه
بايد يه چيزي بخورم - خوبه -
آشپز يه چيزي برات درست مي کنه
اينجا
البته
ميشه باهات حرف بزنم ؟
نميدونم فکر کردي که اينجا داري چي کار ميکني ولي همين حالا تمومش ميکني ، باشه ؟
فراموش کردي که از دست کي داريم فرار مي کنيم ؟
نالا " ، اون زندگي منو نجات داد "
و ما هم هر لحظه اي که تلف ميکنيم داريم زندگي خودمون رو به خطر ميندازيم
نميتونيم اينطوري به زندگي ادامه بدم
منظورم اينه که ما اصلاً زندگي نمي کنيم داريم فرار مي کنيم
هر روز در حال فرار هستيم هراسان از مردن هستيم
فکر ميکني که " اکبري " نشسته داره در مورد شراب حرف ميزنه و سر مفهوم زندگي مناقشه ميکنه؟
اون پيدامون مي کنه
پس بدون من برين
اگه همچين احساسي دارين ، پس برين
برين دنبال زندگيتون بزارين منم دنبال زندگي خودم باشم
من نفرين شدم " نالا " ، من
منم که مجبورم با اين نفرين زندگي کنم
نه تو من مي مونم
با اينکه تو يه جزيره ي خشک و بيابوني هستي ولي چيزاي با ارزش زيادي داري
درسته ، اگه بشنوي چيا اينجا پيدا ميشه شگفت زده ميشي
گونار " ؟ "
ما به خاطر تو گم شديم
يه شب ، فقط يه شبه که احساس مي کنم که خودم نيستم
تو که درک ميکني چي ميگم ، " گونار " ؟ - بله -
و ميخوام يه شعر بنويسم اما زندگي به درد نخوره و تو هم نفرين شدي
ممنون
با علامت اول ، توي کشتي باش
در غير اينصورت جناب قهرمان شک نداشته باش که بدون تو ميريم
ببين ، آخرين کاري که ميخوام بکنم درست کردن دردسر براي دوستاته
اگه ميخواي بري ، پس برو - نه ، نه ، نه ، راستش نميخوام برم -
اما بايد به زودي برم
تا سپيده ي سحر بايد برگردم
منظورم اينه که نميخوام عجله اي بکنم
بايد اميدوار باشم که همينطور باشه
آخرين شب آزاديت نبايد عجله کني
ميخوام در مورد کسي که زندگيش رو نجات دادم بدونم همه چيز رو برام تعريف کن
احتمالاً يه جور استخون بايد باشه
فشار آب حتماً به سمت بيرون هلش داده
تا حالا موجودي رو نديدم که همچين استخوني داشته باشه
" نگران نباش ، " رينا سندباد " زندَست و حالش خوبه "
پس با " نالا " مشکل دارم
توي اين مسئله تنها نيستي
بگذريم ، نمي خوام در موردش حرف بزنم
خب ، دلم رو بدست بيار
جون ميدم واسه يه گفتگوي خوب
باشه
توي " بصره " بوديم ، خيلي شلوغ بود تا حدي که نميشد حرکت کرد
اونقدر گرم بود که نميشد تنفس کرد
... من با
نالا " ... تنها کسي بود که توسط گرما " تضعيف نشده بود
گرد و غبار بود اون مثل يه فرشته بود
در مورد " گونار " بگو
کم کم دارم فکر مي کنم که من رو فقط به خاطر ذهن و فکرم ميخواي
چهار تا از همچين خراشهايي روي سينش داشت فکر کنم
... علاوه بر اين ، اون - امشب از دريا دور بمون -
احساسي که بهم دست ميده رو دوست ندارم
چيزي که ما رو به اينجا کشوند ، هنوز هم همون پايينه
اون خوب ميدونه که چطوري آدم رو بترسونه ، اينطور نيست ؟
سندباد " ، بيدار شو " تقريباً صبح شده
دوستات منتظرت هستن
گونار " و " نالا " ، يادته ؟ "
تا حالا اين اسم ها رو نشنيدم
حالا بيا بگير بخوابيم
باشه
خواهش ميکنم کمکم کن
چه خبر شده ؟ - نفرين -
نفرين ؟
! بايد سريع تر از اين جزيره خارج بشم
کي اين کار رو باهات کرده ؟
مادر بزرگم
به خاطر اينکه در حقش ظلم کردم ، نفرينم کرد
نفريني که در لحظه ي خشم صورت بگيره از روي تنفر نيست
به خاطر دردش هست
مادر بزرگت دوست داره - متنفره ، مطمئناً ازم متنفره -
" به گذشته فکر کن " سندباد به زمان قبل از به وجود اومدن نفرين
به زماني که ميدونستي دوست دارن
" فکر کن ، من ميتونم بهت کمک کنم " سندباد
يه خاطره ي خوش برام تعريف کن و نفرين از بين ميره
... هر شب
برام داستان هاي عربستان و افسانه هاش رو تعريف مي کرد
اون بهم گفت که ، فراتر از تموم شخصيتهايي که توي داستانهاش هستن اون من رو به عنوان قهرمانش باور داره
و بعدش من قلبش رو شکستم
چي کار کردي ؟
! نه ، فقط خاطرات خوب تعريف کن
خاطرات بد نگو
يکي از داستانهاي عربستان برام تعريف کن
از همونايي که مادربزرگت برات تعريف مي کرد
مادر بزرگم ؟
من اصلاً اونو نميشناختم
من اصلاً اونو نميشناختم
خبرهايي دارم سرورم
سندباد " يه مرد معمولي نيست "
اون توسط جادو احاطه شده
تو داري به ياد و خاطره ي پسرم توهين ميکني
سندباد " هيچي نيست " کمتر از تموم اون جادو هاست
توسط يکي از اجدادش نفرين شده مادر بزرگش
مثل علف هرز توي رودخونه بهش بسته شده
ما فقط بايد منبعش رو پيدا کنيم و آروم آروم گيرش مياريم
قبلاً در اين مورد تلاش کرديم
تموم نگهباناي " بصره " دنبالش گشتن
به روش شما دنبالش گشتن من راه ديگه اي سراغ دارم
کمتر فلفل بريز - نصيحت کردن کار آسونيه -
خواهشاً دستور پخت آبگوشت رو به من ياد نده من با درست کردن آبگوشت بزرگ شدم
حداقل براي مدتي که همينطور بوده ، بگذريم
رينا " ، طلوع آفتاب هم گذشته "
سندباد " شايد برنگرده "
رينا " ، اون بر نمي گرده " - پس من برش مي گردونم -
تا سپيده ي سحر بايد روي کشتي باشه خودش اينو ميدونست
و اين رو هم ميدونه که اگه " اکبري " پيدامون کنه ، چه بلايي سرمون مياد
! اون نفرين شده - اون تصميمش رو گرفته -
پس ميزاريم که همينطوري بميره ؟
" اون صلاح خودش رو بهتر ميدونه ، " رينا
همونطور که تو صلاح خودت رو ميدوني
پس برو ، سعي کن که برش گردوني
انور " ، اگه نفرين عمل کنه " به کمکت نياز پيدا مي کنه ، عجله کن
انتظار باعث ميشه که هممون توي خطر بيفتيم
! هيچ وقت اينقدر احساس سرزندگي نکرده بودم
خوبه ، براي اينکه قراره به يه پياده روي طولاني مدت بريم
براي يه ماجراجويي ميخوام به يه جاي مخصوص ببرمت
... اونقدر زيبا و شاده که
هيچ چيز بدي روي زمين نميتونه بهش دست بزنه
بسيار خب ، بيا بريم بيا بريم
دست نزن بهم ! دستت رو از روي من بکش
! دستات رو از روي من بردار
ماهيه ، خوشمزَست
No comments yet. Be the first to leave one.