The first 198 lines.
رسمی شد. دکتر لی میگه ما بارداریم.
خیلی هیجانزدهام.
سلام کوچولو!
پدرته. اوه، ها ها. بس کن!
خب، چطور میخوایم اعلامش کنیم؟
خب، فریزر داره میاد اینجا... نه.
اون یه وراج خالصه.
بیا اونو و پدرت رو امشب برای شام دعوت کنیم.
و همزمان بهشون بگیم.
تو که از قبل یه نقشه داشتی، چرا از من پرسیدی چطوری میخوام انجامش بدیم؟
چون اگه تو هم همین ایده رو داشتی، من میتونستم باهاش موافقت کنم.
که این به تو توهم کنترل رو میداد.
اتاق انتظار مجله کازمو داشت.
اوه. خب، باشه.
نقل قول برای شروع خبر رو آماده کردم.
از رابرت برنز هست.
زیر سایهی درخت کهنسالی.
کوچولوهای منتظر، لنگلنگان از میان.
تا پدرشون رو ملاقات کنن.
با سر و صدای دلنشین و شادی.
تأثیرگذاره، نه؟
آره. اما نه فقط به خاطر شعر. برای وقت آرایشگاهم دیرم شده.
فریزر: سلام. دافنه: سلام.
سلام، دف. خوشحالم میبینمت.
سلام، نایلز. هی.
لطفا همون همیشگی رو.
اه، خب، یه رابطهی دیگه رو هم خراب کردم.
فرض میکنم میخوای کل داستان غمانگیز رو بشنوی.
نه، ممنون. دیشب جولیا اومد اینجا.
و طبق معمول همه چیز رو خراب کردم.
گفتی نه؟
گفتم، نه، ممنون.
اما میخوام خودمو سبک کنم.
و من میخوام تو حال خوبم بمونم.
بنابراین، من مخالفت میکنم.
تو مخالفت میکنی؟ من مخالفت میکنم.
همهی اینا رو قبلاً شنیدم. این دفعه فرق داشت.
اون میتونست همون آدم باشه. اون میتونست همون باشه.
خب...
عجب خریتی از من.
که فکر کردم میتونم روی تنها برادرم حساب کنم.
برای شونهای که بهش تکیه کنم.
چیزی که تو نیاز داری شونه نیست.
یه لگد محکمه که از این الگو خارجت کنه.
چه الگویی؟ الگوی خراب کردن کارات.
قبل از اینکه اصلاً شروع بشن.
و من کِی این کارو کردم؟
هوم. بذار ببینم.
فِی، کاساندرا.
چلسی، کلر.
لانا، ابی، میا، ماری.
اوه، باشه.
میدونستم یه الگویی دارم، فقط فکر نمیکردم اسمها رو یادت باشه.
لحظهای که به کسی احساس پیدا میکنی.
میترسی و یه راهی برای خراب کردن کارها پیدا میکنی.
البته که دلم میخواد بزنمِت، اما حقیقت رو میگی.
هیچ وقت یه رابطهی شاد پیدا نمیکنم.
مگه اینکه بتونم از این چرخهی دیوانهکننده خارج شم.
خب، باشه، باشه. دفعهی بعدی که دیدی داری دوباره این کارو میکنی.
مثلاً روی یه ایراد کوچیک زن وسواس پیدا میکنی.
بشناس که اون چیه. تو احساس آسیبپذیری میکنی.
اما تسلیم ترس نشو. اوم.
متعهد شو به تعهد.
متعهد شو به تعهد. آره.
یه کمی سطحی به نظر میاد، اما با این حال الهامبخشه. ممنون نایلز.
میخوام به جولیا زنگ بزنم و جواب منفی قبول نمیکنم.
شاید به عنوان فریزر عیبجو و فراری از نقص قدیم وارد اینجا شدم.
اما به عنوان مردی متعهد به تعهد خارج میشم.
گفتی «فلِیزِر».
نگفتم. چرا گفتی.
مطمئناً نگفتم. من شنیدم «فلِیزِر».
من دارم اسم خودم رو برای چهل و خردهای سال میگم.
اوه، سلام، بابا.
مارتین: قبل از اینکه چیزی بگی.
اگه نتیجهی بازی مارینرز رو میدونی، بهم نگو.
دارم ضبطش میکنم تا بعداً ببینم.
بابا، احتمال اینکه من نتیجهی بازی مارینرز رو بدونم.
تقریباً به اندازهی اینکه تو نتیجهی «پسیفیک اوورچرز» رو بدونی.
جولیا زنگ زد؟
نه، متاسفم. اوه، لعنتی.
حداقل این بستهی کوچیک حالمو بهتر میکنه.
حولههای دستی فرت جدیدم رسیده.
مستقیم از ایتالیا! تقدیم میکنم، «اسپونیا کُن فرانجه».
با تزئین توری حریر، ها؟
چه فانتزی. اجازه دارم باهاشون دستامو خشک کنم؟
خب، شاید حس لطیف جلوی شلوارت رو از دست بدی، اما آره.
میدونی، اگه واقعاً به خاطر این قضیهی جولیا ناراحتی.
میتونی با من و ادی بیای سیرک.
داریم واقعاً میریم دامپزشکی، اما اگه اینو بگم، سوار ماشین نمیشه.
با این حال ممنون، بابا. پس تو رو تو خونهی نایلز و دافنه برای شام میبینم، باشه؟
برای شام، باشه؟
شاید برم یه فیلم ببینم. چی میخوای ببینی؟
خب، یه فیلم روسی جدید تو شهره دربارهی یه کهنهسرباز جنگ کریمه.
مارتین: نه، ادی!
تو رو میکشت اگه میگفتی "سیرک جنگ کریمه"؟
اوه. اوه، خیلی متاسفم، بابا. من... آه، خب.
جولیا.
پیامم رو گرفتی. اوه! چه پیامی؟ من در واقع اومدم.
چون فکر کنم دیشب یه گوشواره اینجا انداختم.
اوه. متاسفم. خب، لطفاً بفرمایید تو.
خب، چه شکلی بود؟
اوه، یه گوشواره میخی کوچیک الماس بود.
درسته. باشه، آره، اونجا رو چک کن.
خب، اوه، این پیام چی بود؟
اوم، اوه، من فقط گفتم که...
دیدم تو روشنفکر...
و، اوه، زیبا و جذاب هستی.
و بعد...
یه غزل بود.
کشتی عشقِ پاک، هرگز بر دریای بیطوفان نرفت
ستارگانِ بیوفا قطبنمایش، روشن و بیرحم.
خیلی لوس و احساسیه، نه؟
نه، شیرینه.
مخصوصاً آخرش.
اوه، پس شنیدیش!
بله. اما، فریزیر، من دنبال یه رابطه ساده اداری نیستم.
دلیلی نمیبینم وارد رابطهای بشم مگر اینکه قرار باشه به جایی برسه.
منم دقیقاً در همین نقطه از زندگیام.
دیشب بعد از اینکه رفتی...
فهمیدم چقدر دلم یه رابطه واقعی میخواد.
چقدر آمادهام که...
خب، برای یافتن عبارت بهتر، اوه، به تعهد متعهد بشم.
اینا رو که فقط نمیگی...
که بری تو شلوارم، نه؟ نه.
نه، و اگه میرفتم تو شلوارت...
خب، اوه، میخواستم برای همیشه همونجا بمونم.
اینو توی غزل خیلی باظرافتتر گفتم.
میدونی، الان یادم اومد...
کجا ممکنه گوشوارمو گم کرده باشم. واقعاً؟ کجا؟
توی اتاق خوابت. حاضری کمکم کنی بگردم؟
توی تختم--؟ خب، ما اصلاً توی اتاق خواب من نبودیم. من که...
اوه.
متوجه شدم.
امیدوارم فر فریزیر قابل اعتمادتر از مال ما باشه.
مارتین: حقته که یه چیز شیک و پَنسی خریدی.
اوه، فقط یکم بدقلقی میکنه. گاگناو من مهندسی آلمانی داره.
احتمالاً به برق بیشتری نیاز داره...
تا سیمکشی قدیمی ساختمون من بتونه تامین کنه.
آره، خب، از آلمانیا بعید نیست. حتی لوازم خونگیشونم قدرتطلبان.
خب، کی میخوایم این خبر بزرگ رو اعلام کنیم؟
فکر میکنم یه نخبونی قبل از شام.
امیدوارم فریزیر بعد از فیلم پیاماشو چک کنه...
وگرنه میاد خونه ما.
مطمئنم این کارو میکنه. بهتر که اینجا نباشه...
وقتی داریم آشپزی میکنیم. نمیتونم دخالتهای بیموردش تو آشپزی رو تحمل کنم.
داشتم راجع به خودمون خواب میدیدم.
تو یه قایق بودیم و داشتیم رو رود آرنو حرکت میکردیم.
تا حالا به فلورانسِ زیبا رفتی؟
اوه، شاید شهر مورد علاقه منه. اوه، مال منم.
اوه، میدونستم که زوج خوبی میشیم. برای کریسمس رفتی اونجا؟
نه. همیشه میخواستم برم. منم همینطور.
خب، پس بریم.
جدی میگی؟ عالی به نظر میرسه.
میدونی چیه؟ بیا به افتخار این تصمیم با یه گیلاس کیانتی نخبونی کنیم.
اوه، چه عالی.
اوه، لعنتی. چی شد؟
همین الان یادم اومد که باید شام بخورم...
امشب خونه برادرم و همسرش. اوه...
من فقط زنگ میزنم و کنسلش میکنم.
الو؟ فریزیر: نایلز، فریزیرم. گوش کن.
تازه از سینما اومدم بیرون و داخل سینما انقدر سرد بود که فکر کنم من...
یه چیز کوچیکی گرفتم، و من فقط...
متاسفانه نمیتونم امشب بیام، باشه؟
اوه، فکر نمیکنم یه شام کوچیک حالتو بدتر کنه.
تازه، ما برنامههامونو عوض کردیم.
نایلز، به خاطر خدا! من فقط میخوام برم خونه و بخوابم.
ولی من و دافنه خیلی زحمت کشیدیم...
تا یه شام خیلی خوب درست کنیم. من که نمیتونم کاری کنم اگه مریضم.
اگه ذاتالریه بگیرم چی؟
اگه این چیزیه که تو سینما میپوشی، تقصیر خودته.
تو اینجا چه غلطی میکنی؟ فر من خراب شده.
ما ساعتها پیش برات پیام گذاشتیم.
متاسفم، نایلز. اوم، جولیا رو که یادت میاد، البته.
خب، اگه قبلاً هم یادش نبود، الان قطعاً یادش میاد.
ببخشید؟
بهم دروغ گفتی. اوه، متاسفم.
ترجیح میدادی بهت میگفتم که مچمو حین ارتکاب جرم گرفتن؟
نه، نه، ولی بازم از شام معاف نیستی.
من و جولیا با کمال میل شرکت میکنیم.
ما برنامهای برای حضور جولیا نداشتیم.
چی میخوای ازم؟ بهش ۵۰ دلار بدم و بگم گمشو؟
اوه.
ده سال؟
اگه بعد این همه مدت هنوز به عصا نیاز داشتم، فیزیوتراپمو عوض میکردم...
و یه نفر رو پیدا میکردم که کارشو بلد باشه.
سلام. مارتین: هه.
خب، در واقع، این خودشونه. ایشون عروس منم هستن.
دافنه، ایشون جولیا هستن. بابت اون معذرت میخوام. هاها.
اشکالی نداره.
فقط برای اطلاع، اگه بیشتر نرمش میکرد، انقدر به عصا نیاز نداشت.
فکر میکردم بخشی از کار تو اینه که مطمئن بشی نرمش میکنه.
بله، ولی من که نمیتونم شبانهروز اینجا باشم.
اوه، متاسفم. به یه دلیلی فکر میکردم اینجا زندگی میکنی.
خب، نمیکنم.
نظرتون چیه یکم موتسارت بذاریم تا فضا شادتر بشه، هوم؟
آه.
خب، مطمئن نیستم که اینو شاد بنامم. هاها.
خب، پس اشتباه میکنی، چون این از فستیوال موسیقی سالزبورگه.
No comments yet. Be the first to leave one.