The first 200 lines.
...اسم من یولاندی کورکی هست
...اسم من یولاندی کورکی هست
...من و همسرم اهل آفریقای جنوبی هستیم
...همسر من یک معلمه
...ما در سال 2009 به یمن اومدیم
...تا به مردم یمن انگلیسی یاد بدیم
...هیچ جایی روی این کرهی خاکی نیست
!که بتونیم بگیم اونجا امن ترین جای دنیاست
...یه جورایی، وقتی توی یه موقعیت سخت گیر میکنید
چیزهای دیگه باعث میشن که ...همچنان به مسیرتون ادامه بدید
مرز های خودتون در مورد اینکه ...چه چیزهایی عادی هستن رو عوض میکنید
...اگه اوضاع بر وفق مراد باشه، میگیم که خدا خوبه
...ولی این درست نیست
،حتی اگه اوضاع بر وفق مراد ما هم نباشه !خدا همچنان خوبه
!خدایا اونهارو ببخش
!چون اونها نمیدونن که دارن چی کار میکنن
:مترجم Far Zad 74
...پیر بزرگتر و عاقل تر بود
اون یه صلح جویی توی ذاتش داشت !که من رو مجذوب خودش کرده بود
!در درونش یه شخصیت بسیار زیبا بود
...که من واقعا عاشقش شده بودم
پیر علاقه داشت که به افراد پیر کمک کنه
...ما طالب بودیم که به کشورهای فقیر در خاورمیانه بریم
ما میخواستم ببینیم که اونجاها چطوری هستن !و چیزهای جدیدی توی زندگیمون کشف کنیم
...یه ماجراجویی جدید بود
خداحافظ
!خداحافظ
در سال 2009 پیر و یولاندی کورکی به همراه دو فرزندشون !یه ماجراجویی جدید رو آغاز کردن تا کارهای انسان دوستانه بکنن
...ما یکم در مورد یمن مطالعه کرده بودیم
...ولی زیاد فرهنگ اونهارو نشناخته بودیم
...و نمیدونستیم که یمنی ها انقدر فقیر هستن
!فقر و تنگدستی اونها، قلب مارو به درد آورده بود
...پیر تمام وقت داشت درس میداد
...یکمی هم توی بیمارستان ها کمک میکردیم
...بعضی مواقع هم میرفتیم بیرون تا با فقرا ملاقات کنیم
...تا ببینیم که چی نیاز دارن و چی میخوان
...بعدش در خونهی خودمون رو به روی مردم باز کردیم
...و از مردم دعوت میکردیم که بیان با ما غذا بخورن
...با اونها هم کاسه میشدیم و
!زندگی رو با اونها تقسیم میکردیم
...اونجا امن بود و مردم پذیرای ما بودن
...یه اتفاق خیلی مهم به وقوع پیوسته
...در کشوری که خیلی از ما فاصله داره، امشب
....مردم مصر تصمیم گرفتن که شرایط رو برای همیشه عوض کنن
...قضیه همینجا تموم نمیشه
....به نظر میرسه که یه انقلاب در راه هست
!که میخواد به حکمرانیِ 30 سالهی حسنی مبارک خاتمه بده
...وقتی که شورش اعراب در تونس شروع شد
...به مصر هم سرایت کرد
!انگار این سونامی داشت به ما نزدیک و نزدیکتر میشد
...میتونستید ببینید که داره واقعا به ما نزدیک میشه
آیا به یمن میرسه؟ آیا یمن هم شاهد این اتفاقات خواهد بود؟
:همه میگفتن که ...انشاالله که به اینجا نمیرسه
!انشاالله که چیز خاصی نیست
...در پایتخت یمن
!تعداد کثیری در عملیات انتحاری جون خودشون رو از دست دادن
به نظر میرسه که القاعده پشت این ماجرا باشه
...جو یمن داشت به کلی عوض میشد
...دولت ضعیف اونجا داشت از هم میپاشید
...و در حالی که داشت از هم میپاشید
!القاعده هم خودش رو به مرزهای اونجا میرسوند
...بی اعتمادی دیگه داشت بین مردم موج میزد
...شلوغی و هیاهو تا حدودی کمر کشور رو خم کرده بود
!سوخت نبود، مواد و کالا به شهرها نمیرسید
...رنجی که به خاطر فقر داشتن تحمل میکردن
...کاملا از کنترل خارج شده بود
،هرجا که به کمک احتیاجی میشد ...ما دست کمک رو دراز میکردیم
...میدونستیم که توی یمن در خطر هستیم
...و داشتیم خودمون و بچه هامون رو آماده میکردیم
...که شرایط روتین زندگی خودمون رو عوض کنیم
...از جاده های همیشگی نمیرفتیم
شرایط عادی ما عوض شده بود !بدون اینکه خودمون متوجه بشیم
...وقتی که بحث آدم ربایی میاد وسط
....القاعده باید تصمیم بگیره
که چه کسی اهمیت داره که اونهارو بدزدیم !و چه موقعی باید این کار رو بکنیم
...ما باید صبر میکردیم
و اونها تصمیم میگرفتن که چه موقع ...بهترین فرصت برای عمل کردنه
...و باید حرکت رو شروع کنیم
...القاعده زمان ورود و خروج اونهارو میدونست
...میدونستن هر موقع که بخوان میتونن اونهارو بگیرن
!ما یه قفس نامرئی دور اونها قرار داده بودیم
...ثبات در یمن برای
!خاورمیانه و آمریکا اهمیت داره
...یمن و عربستان، مولد های بزرگ نفت هستن
...و یمن هم تبدیل شده به مقر قدرتمندی برای القاعده
...فقط یه حقیقت وجود داشت
...باید جهاد میکردیم تا اسلام رو گسترش بدیم
...و هر کسی که جلوی این کار رو میگرفت
...باید کشته میشد
اسلام با شمشیر داشت گسترش پیدا میکرد ...و این خیلی من رو جذب خودش کرد
...همین که انقلاب داشت پا میگرفت
...دولت به مردم یمن گفت
!وقتشه که اینجارو ترک کنید
...ما با مردم هم عقیده بودیم که
،ترک کردن اینجا !انتخاب درستی نیست
مثل این میمونه که خلاف جهت جریانِ !ماشینها توی اتوبان حرکت کنی
...نیروی عملیاتی ویژه آمریکا در یمن مستقر شده
....و حملات هوایی خودش رو به سمت القاعده شروع کرده
...حملات هوایی با جت های جنگنده و پهپادها
،که موشک های هل فایر حمل میکنن ...در ماه های اخیر که
!شورش در یمن هم آغاز شده، افزایش پیدا کرده
!این چیزها تبدیل شده بود به سبک زندگیِ جدید ما
پرواز ساعت 10 صبح جنگنده ها ...و شنیدن صدای اونها
موقعی که داشتیم رخت هارو پهن میکردیم !برامون عادی شده بود
...در فوریه 2013 پدر پیر مریض شد
!که در پرت الیزابت آفریقای جنوبی زندگی میکرد
ما خیلی مشتاق بودیم که اوقات بیشتری با اون سپری کنیم
...و ایشون در 20 مِی
!دعوت حق رو لبیک گفتن
روز دوشنبه ویزاهامون به تایز رسید
...ویزاهامون هم جور شده بود
...میخواستیم بعد از ظهر بریم اونهارو بگیریم
بچه هامون، پیتر و لیسا ...داشتن تلویزیون نگاه میکردن
...ترک کردن اونها مشکل خاصی نداشت
...ما با نگهبان سلام احوالپرسی کردیم
...ولی اون اصلا اون روز با ما چشم تو چشم نشد
...شاید حداکثر یه ساعت کارمون طول میکشید
...ما راه افتادیم
...اونها راه افتادن
...به خاطر انقلاب
!ایست بازرسی مثل قارچ همه جا بود
...ارتش اون موقع خیلی فعال بود
اگه جای دیگهای ایست بازرسی جدید میدیدیم ...تعجب نمیکردیم
چون فکر میکردیم که ارتش داره کار خودش رو میکنه
!پیر
!نه
!نه
!همه چیز توی یه ثانیه اتفاق افتاد
!این اتفاق نمیفته
!اون ثانیه ها، زندگی مارو عوض کردن
،ما نمیدونستیم که داریم به کجا میریم !هیچ کنترلی نداشتیم
...من به آینه یه نگاه انداختم
...و دیدم که داریم از تایز دور میشیم
اون زمین هایی که داخلش شدیم ...غیرقابل باور بودن
...مدام از خودمون میپرسیدیم
آیا هنوز توی یمن هستیم؟ همچین چیزی ممکنه؟
!هیچی اونجا نبود
...نه خونهای
...نه درختی
...نه علفی، نه بچهای، نه حیوونی
!هیچی
...این سفر همچنان ادامه داشت
...سعی کردیم بفهمیم
...با چه طایفهای سر و کار داریم
...یه سی دی گذاشتن و آهنگ توی ماشین داشت پخش میشد
:و هی فریاد میزدن و میپرسیدن میدونید ما کی هستیم؟
میدونید ما کی هستیم؟ !ما القاعده هستیم
...اونها به حومهی یه روستا رفتن
...نمیدونستیم که اونها مارو میکشن
!یا میخوان مارو آزاد کنن
...پیر
:بعدش صدای بی سیم رو شنیدیم که میگفت
گروگان هارو گرفتید؟
...صدایی که از بی سیم میومد
بهتون تحویل دادن؟
!این صدا مارو خیلی شوکه کرد
!تایز الان خطرناکه
!پلیس داره دنبال اونها میگرده
تشخیص دادیم که اون صدای !نگهبان ما، علی هستش
...که الان توی تایز بود
...علی به ما خیانت کرده بود
....وقتی که این فکر به ذهنمون خطور کرد
:با خودمون گفتیم !بــچــهها
،آیا اون هم به ما هم به بچه ها خیانت کرده یا فقط به ما خیانت کرده؟
آیا اونهارو هم دزدیدن!؟
...پیر کورکی یه معلم داوطلب بود
...بعد از ظهرها به بچه ها درس میداد
...پیر خیلی انسان خوب و شریفی بود
...شیوهی درس دادنش هم تک بود
...گروهی جنایتکار اونهارو دزدیدن
!هیچکس نمیدونه که اونها کجا هستن
...نمیتونستم راحت از کنار این داستان رد بشم
...و تصمیم گرفتم اگه کاری از دستم برمیاد انجام بدم
...چیزی بود که خیلی در موردش احساس مسئولیت میکردم
...میدیدم که فقر و فساد چجوری
!داره کشور من رو تخریب میکنه
من قبلا روزنامه نگار بودم ...و از حوادثی که توی گوشه کنار یمن میفته خبر دارم
...میدونستم که اگه ما برای آزادی اونها تلاشی نکنیم
!هیچکس دیگهای این کار رو براشون نمیکنه
...من تازه از سوریه برگشته بودم
یه بیمارستان ساخته بودیم که توی منطقهی جنگی ...کمک حال آسیب دیده ها باشه
...و وقتی که به آفریقای جنوبی رسیدم
...آناس، که نمایندهی من توی یمن هست بهم زنگ زد
....آناس عرب بود
...یمن هم خیلی کشور مهمان نوازی هست
...آناس هم خیلی ناراحت بود که
!اعراب دو تا آفریقایی رو اسیر کردن
..."سازمان ما، "هدیهی بخشنده ها
...در سال 2012 در یمن تاسیس شد
...و کلی پروژه توی اینجا داریم
...هدف ما این بود که غذا و آب تمیز فراهم کنیم
!اینها موادی هستن که توی یمن کمبودشون احساس میشه
...من به دکتر امتیاز سلیمان زنگ زدم
...و در مورد آدم ربایی دو آفریقایی توی یمن بهش گفتم
...و ازش خواستم اگه کاری از دست ما برمیاد انجام بدیم
...در سال 2009، من ازدواج کردم و تشکیل خانواده دادم
من آرزو داشتم که بتونم یه زندگی عادی برای خودم فراهم کنم
و خانوادهی شادی داشته باشم
...همسرم، فادیا خیلی صبور بود
...اون همیشه من رو تشویق میکنه که کار درست رو انجام بدم
No comments yet. Be the first to leave one.