The first 200 lines.
...اون رو به بیرون برده بودن
...بهش گفته بودن زانو بزنه
...بقیه به پشت اون رفته بودن
...بهش گفتن که فرار کنه
...در اون حین چندبار با کلاشنیکف بهش شلیک کردن
...اینهارو جلوی دوربین انجام نداده بودن
...اینهارو بابت تبلیغات انجام نداده بودن
!اون کارهارو از روی بدذاتی محض انجام داده بودن
!بدذاتی محض
آره
!من قبلا به اون اتفاقات فکر میکردم، ولی دیگه نه
...من به
آیا میتونیم؟ باید چی کار کنیم؟ اگه اینطوری میشد...؟ ...و از این جور چیزها فکر میکردم
...میدونی...آیا میتونیم از اینجا خارج بشیم
و مبارزه کنیم...؟
...اینها تنها شواهد فیزیکی هستن
!که من از اون موقع به یادگار دارم
...این جعبه پر از لباس هایی هست
...که من
!توی اون 118 روز میپوشیدم
...اینها شلوار هستن
...ابرهای جنگ رو میشد دید که دارن روی دنیا سایه میندازن
،و در یک جنبش همگانی ...همه سعی کردن که جلوی این جنگ رو بگیرن
...عملیات عمدهی جنگی در جنگ عراق
!به پایان رسیده
...آمریکا و متحدانش بر دشمنانشون پیروز شدن
...من در جنگ عراق بودم
...چند روز بعد از سقوط بغداد، من در عراق بودم
....بیشتر جاهای عراق سالم بود
و از ما به عنوان "آزادی بخش" یاد میکردن
،خیلی از افراد محلی در بغداد ...نشون میدادن V به ما
!و میگفتن که آمریکا یدونه ست
!خیلی خوشحال بودن که صدام حسین سرنگون شده بود
... من کمتر از یه سال بعد، در جولای 2004
!به یه محیط کاملا متفاوت برگشتم
...شورش ها کم کم داشت شروع میشد
!و از کنترل خارج شده بود
من در سال 1980 عضو دپارتمان امور خارجهی کانادا شدم
...و سالهای 2005 تا 2006 هم در بغداد بودم
...وقتی که شورش ها، دو سال زودتر شروع شد
!اوضاع خیلی بدتر از اون چیزی شد که مردم فکر میکردن
،میزان مرگ و میر در بغداد بسیار بالا بود !هر ماه هزار نفر جونشون رو از دست میدادن
...عراقی پشت عراقی میمرد
...مؤتلفینی که اونجا میجنگیدن
!هم میشکتن هم کشته میشدن، تلفات یکسان بود
....ماهایی که اونجا بودیم
...واقعا احساس مسولیت میکردیم و میدونستیم
!نامه نوشتن به جورج بوش کافی نیست
...باید یه کار دیگه میکردیم
...باید میرفتیم و حرف میزدیم
...و سر همین، ما 3 سال توی بغداد بودیم
...من تیم صلح جوی مسیح رو به عنوان
...یه تیم بدون خشونت میدونم
اما چطور میتونن یورش رو از صلح جدا کنن؟
...اگه ما هم همون ریسکی که سرباز ها میکنن، بکنیم
آیا میتونیم بدون خشونت روی اونها اثر بذاریم؟
...کاری که ما توی عراق انجام میدادیم لزوما
...مشارکت بین خانواده هایی بود که
یکی از اعضای خانوادشون ...به اسارت مؤتلفین در اومده بود
!زودباش، بلند شو
میخواستیم بهشون کمک کنیم تا !جگرگوشه هاشون رو در زندان ها پیدا کنن
...ما توی یه آپارتمان در بغداد زندگی میکردیم
...افراد نظامی متوجه شدن که
...ما توی اون آپارتمان در بغداد زندگی میکنیم
و اونها خیلی شوکه شده ...بودن وقتی دیدن که افراد غیر نظامی
!در یه آپارتمان توی بغداد زندگی میکنن
...اونها
...یه مشت نیکوکار بودن که توی یه جای خیلی بد بودن
!و به نظر خودم، داشتن کار احمقانهای میکردن
...اونها روی لبهی تیغ داشتن راه میرفتن
...و جون خودشون و خیلی های دیگه رو
!به خطر مینداختن
...میدونستیم که اونها نمیخواستن ما اونجا باشیم
...فکر میکردن ما جون مردم رو به خطر میندازیم
!ما هم از اول میگفتیم که ارتش آمریکا نباید به اونجا میومد
...و اونها هم جون مردم رو به خطر میندازن
!و این مشاجره همیشه ادامه داشت
...تیم صلح جوی مسیح، نمایندگانی به عراق معرفی کرد
...تا افرادی که مشتاق هستن
...بتونن وضعیت اونجارو از نزدیک ببینن
جیم، رهبر اون نماینده ها بود که همراهشون اومده بود
هارمیت و نورمن کمبر هم ثبت نام کرده بودن که به عراق بیان
!تا بتون خودشون از نزدیک وضعیت اینجارو ببینن
...من هم یکی از اون میلیون ها آدمی بودم که
!با جنگ در عراق مخالف بودم
...من میخواستم ببینم که میتونم جایی برم تا اعتراضم رو رسمی کنم
!تا اینکه تیم صلح جوی مسیح رو پیدا کردم
!برام جالب بود که ببینم اونها چطوری کار میکنن
...فکر کنم من برای 10 روز
...به عراق رفتم
!تا برم ببینم اونها توی عراق چی کار میکنن
...ما با یه شیعه به اسم کلرک و
انجمن علمی مسلمانان قرار ملاقات داشتیم
...و سعی داشتیم بهشون نشون بدیم که
...شیعه و سنی چطور میتونن توی عراق مفید واقع بشن
...نماینده ها صبح زود به همراه راننده و یه چلنگر راهی شدن
یکی از اعضای تیم ما هم به اسم تام فاکس همراهشون رفت
...تام یکی از اعضای اصلی تیم بود
...اون این کار رو به عنوان شغلش انتخاب کرده بود
...و برای همین کار ثبت نام کرده بود
!و میدونست که اتفاقات غیر منتظره ممکنه اتفاق بیفته
...برنامه این بود که اونها توی آپارتمان جمع بشن
!و برای ملاقاتی که در بعد از ظهر بود آماده بشن
اما اونها دیر کردن !چون ترافیک توی بغداد خیلی فاجعه ست
،به خاطر همین اونها به آپارتمان نیومدن ...و تام هم همراه اونها رفت
تا با انجمن علمی مسلمانان که غروب قرار داشتن، ملاقات کنن
...دیدگاه من در مورد انجمن علمی مسلمانان اینه که
!اون توی شورش ها دست داره
...رفتن و صحبت کردن با یه گروه سرسخت سنی
در مورد اینکه مشکل عراق رو حل کنیم ...زیاد کار عاقلانهای نیست
مثل این بود که بری آل کاپو رو ...توی دههی 30 توی شیکاگو ملاقات کنی
:و ازش بپرسی میتونی راهکارهایی برای کاهش جرم و جنایت در شهر پیشنهاد بدی؟
:اون هم میگفت !آره، من میتونم کنترلش کنم، چون همهش دست خودمه
،ما به اونجا رسیدیم ...یه مسجد بود که صدام اون رو ساخته بود
!"که بهش میگفتن "مادر تمام جنگ ها
!مناره ها جوری ساخته شده بودن که شبیه به موشک باشن
...یه محوطهی وسیع و یه پارکینگ بزرگ داشت
!که همهش خالی بود
...تام گفتش که یه نفر مارو زیر نظر داره
!و این باعث شده که حس بدی داشته باشه
...ما به طرف بخش پذیرش رفتیم
...باید پاسپورت هامون رو نشون میدادیم
...تا اون موقع هیچکس
!هیچ کس از ما پاسپورت نخواسته بود
...باید پاسپورت بهشون نشون میدادیم و من
!از این کار خوشم نیومد
...یه یارو رو ملاقات کردیم، اسمش رو یادم نمیاد
...ولی داشت ساعتش رو نگاه میکرد
...ملاقات ما هم توی 20 دقیقه تموم شد
...و دیگه وقت رفتن شده بود
...ما سعی کردیم که ازش سوال بپرسیم
...ولی اون اصلا جوابی بهمون نداد
اونجا بود که فهمیدیم !واقعا وقت ملاقات تموم شده
...ما توی یه ون بودیم، وقتی به جاده زدیم
...تک و تنها بودیم
...توی اون حوالی پرنده پر نمیزد
...یه ماشین سفید پیچید جلوی ما
...و کم کم سرعتش رو کم کرد و بعد زد روی ترمز
چه مرگشه؟ چه خبره؟
...چهار نفر رفتن سمت راننده و چلنگر
!و اونهارو از ماشین پیاده کردن
...اونها تفنگ داشتن
!این اصلا خوب نیست، این اصلا خوب نیست
....یادمه اون روز لباس هایی که شسته بودم رو
!داشتم روی پشت بوم پهن میکردم
...چلنگرمون که همراه تیم بود بهمون زنگ زد
!و گفت که اونهارو دزدیدن
:ما گفتیم داری شوخی میکنی؟
!از این شوخی ها نکن خواهشا
!ولی اون خیلی جدی بود
...ما داشتیم با ماشین ها شاخ به شاخ میشدیم
...و توی ترافیک گیر کردیم
...یه ماشین بود
...که چند متری از من فاصله داشت
...خانم هایی توی اون ماشین بودن
:میخواستیم بهشون بگیم !ما رو دزدیدن و شما فقط چند متر با ما فاصله دارید
آیا توجه اونها رو جلب کنیم؟ داد و فریاد کنیم؟ سعی کنیم از ماشین پیاده بشیم!؟
!نمیدونستیم بعدش چی میخواد بشه آیا میخواد تیراندازی بشه؟
...میدونی
...من...من فقط همونجا نشستم
!و فقط تماشا کردم
!یدونه یدونه مارو به داخل خونه بردن
...و مارو نشوندن
میخوری؟ آب؟
...یادمه که با خودم میگفتم
!عمرا از شما دیوث ها طلب آب کنم
...ولی یهو گفتم
!آره، ممنون میشم یه لیوان آب به من بدید
...تام یه جوری نشسته بود که پاش این شکلی بود
...در فرهنگ اعراب شما نباید کف کفشتون رو
!به سمت کسی بگیرید
!از نظرشون این کار درستی نیست
تام پاش رو محکم نگه داشته بود ....و اون نمیتونست تکونش بده
...بعدش تام پاش رو گذاشت زمین
:با خودم میگفتم ...هر وقت من هم آمادگی پیدا کنم، همچین کاری میکنم
...که
...که از طرفی کار خیلی باحالیه
...و یه جورایی بدون خشونت داریم مقاومت میکنیم
...و از طرف دیگه
:نشون میده که میگیم ...کون لق همتون
...اولین کسی که باهاشون تماس گرفتیم، سازمان ملل بود
!تا بهشون بگیم که همچین اتفاقی افتاده
...اونها مارو خوب میشناختن
...ما داشتیم تلاش میکردیم که بهشون بگیم
دقیقا باید اینجا چی کار کنیم؟
....و اونها پیشنهاد دادن
به تمام سفارتخانههای اونها زنگ بزنید
!همین الان بهشون زنگ بزنید
...بهمون گزارش دادن که یه آدم ربایی بزرگ صورت گرفته
،که گروگان ها شامل یه آمریکایی !یه بریتانیایی و دو کانادایی هستن
...این پرونده رفت توی اولویت های ما
....شنیدم که دو تا کانادایی ربوده شدن
...سفیر بریتانیا گفت
...ما یه کارگروه تشکیل دادیم که دارن از لندن به اینجا میان
...فکر میکردم که دولت کانادا هم همچین کاری باید بکنه
:من هم گفتم !آره، فکر کنم این کار رو میکنن
...از دیدنت خوشحالم
...خدای من - !...ده سال -
....وقتی که باهامون تماس گرفتن رو یادمه
...ساعت 2:30 بعد از ظهر بود
No comments yet. Be the first to leave one.