The first 200 lines.
برو که رفتیم. بچهها، آمادهاید؟
!خیلیخب، دوربین و موسیقی
،سلام. من جین کوسنو هستم
و من یک ماسکجمعکُنام
،وایسا ببینم. مگه این نباید یک کلاس پیشرفتۀ بازیگری باشه» «که توسط هنرپیشۀ بزرگ، جین کوسنو تدریس میشه؟
،دارید با لپتاپ یا وسیلۀ همراهتون این رو میگید
و، بله، هست
غمتون نباشه
و تا آخر این کلاس، امید به اینه که اگه خدا بخواد، شما هم یک ماسکجمعکُن بشید
بذارید مثالی از ماسکهای موردعلاقهم براتون بزنم
!هملت. بودن یا نبودن
مسئله این است؟
!استنلی کوالسکی. استلا! بیا پایین
از شخصیتهای اصلی نمایشنامۀ «اتوبوسی ] [ به نام هوس» بهقلم تنسی ویلیامز
!بیا پایین! گشنهمه
«یه پلیس توی «سرپیکو
هی، سرپی؟ داری علیه ما اقدام میکنی؟
دیدید؟ اینها ماسکهای واقعی نیستن
،نقشهاییان که قراره توی این کلاس بازی کنید
و قراره زندگیتون رو تغییر بدن
حالا، بله، من به هنرجوها ابزارش رو دادم که برن حرفههای فوقالعادهای داشته باشن
این کلاس راجع به ورودیها و خروجیها نیست
،راجع به درازکردن دستتون به داخل روحتون بیرونکِشیدن اون کثافت، و پرتکردنش به روی صحنهست
!هی! من اینجا دارم بازیگری میکنم ها
راتسو ریزو
پس، آمادهاید؟
،به نفعتونه آماده باشید، چون پرده رفته بالا
،و نورافکن روی شماست
و به «کلاس پیشرفتۀ جین کوسنو» خوش اومدید
و کات - خیلیخب. خیلیخب. خیلیخب -
خیلیخب، آم... اون خوب بود. دوست دارم یک بار دیگه امتحان کنیم
!از سر میگیریم - کلاس قوز نکنه -
آم... خونه در حال انجام بازی ویدئویی که نیستید
بایستی خم شید سمت جلو و توجه کنید
،هر کی سوار... تاکسیه
سعی کنه زودتر به ورودوْخروج اقدام کنه
سوای اون، خیلی خوب بود. بیاید دوباره بگیریم
سر تاکسی یه خنده گرفتم
آره، دیدم
!اه! گُه بگیرن
همه خلاصهداستان قسمت ششم از فصل اول رو خوندن؟
اوهوم - خیلیخب، احساسمون نسبت بهش چیه؟ -
خیلی خوبه. ترکوندی - معرکه -
محشر - بقیه؟ -
من یه سؤال دارم
آ... اون صحنۀ... فوقالعاده هست که ،مدوسابی» با نوشیار عشقبازی میکنه»
و مارها هی از کلاهش میوفتن بیرون؟
اون خندهداره - نباید خندهدار باشه -
باید واقعی باشه - اوه -
آم... درسته. خب... مارهای روی سرش واقعی به نظر میرسیدن
ولی بعدش، طرف رو تبدیل به سنگ میکنه
ولی بعدش، همچنان شهوتیه، بنابراین مال طرف رو ساک میزنه و میخوره
اون واقعیه؟
پس چه چیز دیگهای باشه؟ - ...آم -
...خب، من داشتم فکر میکردم که شاید بتونه
بیشتر یه گفتوْگو باشه
مثلاً... شاید بتونه راجع به هوس دختره باشه
یا، میدونی، مثلاً چطور نمیتونه به آدمها نزدیک بشه، بهخاطر اون قضیۀ مار
بهگمونم فقط... فقط میخوام بدونم چی توی سرش میگذره
اون فقط میخواد سکس کنه
و خندهداره
،درسته، ولی اگه میخواد سکس کنه
پس چرا ک×ـر طرف رو گاز میگیره میکّنه؟
چی؟
بیراه نمیگه، مِل
...پس... فقط، فقط، فقط
...هوم
عجب. آفرین
خیلی خایه داشتی - واقعاً؟ -
اوه، خدای من - بله -
تمام چیزهایی که توی فکر ما بود ولی یک میلیون سال دیگه هم به زبون نمیاوردیمشون رو گفتی
اصلاً اون چطوری برنامهگردونه؟
یه عمره کارش اینه
فکر کنم توی «همه ریموند رو دوست دارن» نویسنده بود
اون چیه؟
یه سریال جدید که فکر میکنن ته خندهست
ازقرارمعلوم، برنامهگردونشون اصل عشقوْحاله
،نقش منفی سریال که چیز هم هست... منتظرش بمونید
!منتظرش بمونید، معشوق نقش اصلی هم هست
!خیلیخب
میدونم، میدونم، میدونم
!برمیگرده میگه... سلام! اسم من مایکـه
...و من
پیش اون متخصص طب سوزنی که ،کلویی گریس مورتز میره برام وقت بگیر
،ولی خاطرجمع شو اون یارو خالکوبیداره باشه نه اون دختره نیشداره، چون از اون خوشم نیومد
باشه
دینگدینگ! اوه، گشنهمه
ولی نه گشنۀ اون آتوْآشغال
پس سریال خودت رو داری؟
آره - هوم. دربارۀ چیه؟ -
نقش یه مادر مجرد رو بازی میکنم
با دخترم توی «پارک مرکزی» فروشگاه کیک فنجانی دارم
اسمش چیه؟ - «فقط دسر» -
پس سریال من رو دزدیدی
نه. راستش داستان خیلی مهمی برای منه
داستان نیست
!یه معادلۀ ریاضی واموندهست
راستش من الآن خیلی معذبام
تو هیچی راجع به هیچی واسه گفتن نداری
!تو یک روز هم توی عمر بیمصرفت در تقلا نبودی
!کسی تابهحال دست ننداخته دور گلوی واموندهت
!این داستان من بود! داستان من
!تو که خبرمرگت اصلاً دختر نداری
تو هم نداری، سَلی
!تو بدونِ من هیچی نیستی! تو هیچی نیستی
!کثافت احمق هیچکاره
من تو رو آوردم توی جمع
!و اینجوری به من تنهلش خیانت میکنی؟
من هویجهات رو برات حبهحبه کردم
!ج×ـدۀ حقبهجانب
!ج×ـدۀ حقبهجانب کثیف
!ج×ـدۀ حقبهجانب کثیف
!ج×ـدۀ حقبهجانب کثیف
کریستوبال سیفوئنتس؟
!کریستوبال سیفوئنتس
!چی بدم؟ چی میخوای؟ بیا ارزون حساب میکنم
!بفرما، بفرما اینجا
!بفرما، بفرما! ارزون حساب میکنم
عذر میخوام! انگلیسی صحبت میکنید؟
نه
بفرما، بفرما. یه نگاه بنداز
میدونید خانوادۀ سیفوئنتس کجا میشینن؟
اونها مواد میکنن
...بله. بله، اونها مواد معامله میکنن. آم
احتمالش هست بدونید کجا؟ یه خونه یا مجتمع مسکونی؟
شاید مثلاً یه خیابون متقاطع؟
آهان. خیلیخب. فکرش رو میکردم در حال انجام این ...کار باشی، ولی نمیخواستم گستاخی کنم، پس
...اوه
...اوه
...اوه
...اوه
نه، نه، نه. نخندید
ادامه بدید، بچهها
حالا! چه احساسی داری؟
احساس شبحبودن - اشتباهه. تو چه احساسی داری؟ -
خجالتزدگی - اون درست میگه. خیلیخب -
حالا، صحنه رو اجرا کنید
دکتر، مولّدها از کار افتادهان
اگه برق رو به پارک برنگردونیم، دایناسورها فرار میکنن
بیا جدا شیم - دست نگه دارید -
خیلیخب، تفاوت رو میبینید، هان؟
همهش توی بدنه. خیلی واقعیتره
حالا، من باور میکنم که اون رمز رو داره
اون قراره دایناسورسواری کنه. هیچ مشکلی پیش نمیاد
باید خجالتزدگیتون رو با آغوش باز بپذیرید
!من خروسقندی میخوام
!بنفشش رو میخوام
عین خُلوْچِلها شدم؟ مشکل من نیست
میدونی، اون خوب بود. فکر نمیکنم نیازی باشه اون هنرجوها رو عوض کنیم
خب؟ چطور بود، رئیس؟ - آره، بد نبود -
خب، ازم میخوای برداشت اول رو نشان کنم یا برداشت دوم رو؟
میدونی، من 20 سالی میشه این کار رو انجام ندادم
اصلاً نمیدونم چه گُهی دارم میخورم
یه دقیقه احتیاج داری؟
نمی... نمیخوام اون بفهمه
باشه. بهش نمیگم
نه، داداش، یه... حملۀ عصبی تمامعیار بهم دست داده
هی، هول نکن. خیلی خوب به نظر میرسه
واقعاً؟ - آره، کارـت عالیه -
دوباره میگی اسمت چی بود؟
شریل
شریلِ اوضاع رو مدیریت کرد. ممنون، شریل
برداشت دوم رو نشان کن
برداشت دوم رو نشان کن - باشه -
جیم ماس؟
کِن گولِی
موردی نداره بریم یه دور بزنیم؟
،و، بیشوخی، من نمیدونم چه اتفاقی افتاد ولی... پلیس همینطوری ولش کرد بره
پس... این هم از کارت من
آدرسش رو پشتش نوشتهام
این رو از کجا میدونی؟
بهت گفت - نه -
من راهوْروش سردرآوردنِ خودم رو دارم
،چند دوره مأموریت داخل کشور
یه چیزهایی یاد میگیری
من «ویتنام» بودم
خلبان جنگنده بودم - زر نزن -
آره. سرنگونم کردن. اسیر شدم
بیوجودها. به حرف آوردنت؟
وارد مغز بازجوم شدم، و اون آخرش خودکُشی کرد
من وْ چندتا از بچهها فرار کردیم
بازجوت رو متقاعد کردی خودش رو بکُشه؟
آره
...چندتا از بچهها میگفتن استعدادش رو دارم، ولی پیش خودم میگفتم فقط دارن ادب به خرج میدن
ولی وقتی رفتم دانشکدۀ «سیری»، من رو از کلاس کشوندن بیرون وْ مربیم کردن
و یارویی که خودش رو کُشت؟
هوم
افسرده بود؟
میخواستم دخترم، جنیس، بره توی این کار
مقاومت کرد
«گفت: «بابایی، کاری که تو انجام میدی، بهگاییه
چیزی از زندگی شخصیش سر در آوردی؟
آره، و بعد دخترم رفت وْ به کار دایرۀ قتلش رسید
بهش افتخار میکردم
«منظورم اینه، هه، اون دوران جنگ «ویتنام توی یه زندان صحرایی توی جنگل کار میکرد
به نظر میرسه احتمالاً حکم بمب ساعتی رو داشته
سعی ندارم کار تو رو کمارزش جلوه بدم، پسر
فقط... ممکنه از اون موقعیتهای آدمِ درست در روزِ درستش بوده باشه
میدونی، بهعنوان مثال، من یه پسرعموی خیلی نازکنارنجی داشتم
و یه روز سر صبحونه برگشتم گفتم: «هی، دان، تو بلد «نیستی یه پنکیکِ کپهکوتاهِ درستحسابی درست کنی
No comments yet. Be the first to leave one.