The first 200 lines.
با اینکه از رفتنش خیلی ناراحتیم
میتونیم از این بابت دلگرم باشیم که روحش در آرامشه
حالا میخوام یه تیکه از متن دعای خیر رو براتون بخونم
"یاری ما به نام پروردگاریه که زمین و آسمون رو آفریده"
هی لیز. هی عزیزم
روبراهی؟ چطوری؟
لعنتی، نمیدونم. خوبم
تو مراسم ختم مایا هستم که ادای احترام کنم، ولی
سعی میکنم به همه فضا بدم و کلاً زیاد توی چشم نباشم
خب، این غیرممکنه
تو یه زن خوشگل ۱۸۰ سانتی هستی که مثل بمب شادی لباس میپوشه
خب، امروز سرتاپا مشکی پوشیدم ولی شورت ماماندوزم سبز فسفریه
و یه مار داره یه ببرو روی باسنم میخوره، چون باید خودم باشم دیگه
البته که باید باشی. و تو فوقالعادهای
خبر جدیدی نشد؟
آره، گزارش سمشناسی نشون داد که توی بدنش الکل و زاناکس بوده
تازه اکسیکونتین هم بهش اضافه کن
و هنوزم نمیدونیم اتفاقی بوده یا نه. شاید هیچوقت هم نفهمیم
اوه لعنت. هی لیز، یکی منو دید. دارن برام دست تکون میدن برم پیششون
فقط وانمود کن اونجایی که یه نفر دیگه رو ببینی
چی؟ باشه
خیلی ساکت شدی
داری کار عجیبی میکنی؟
دقیقاً همینطوره
خیلی خب
دوستت دارم. منم همینطور
حالش چطوره؟ گبی رو که میشناسی
اون از همهمون قویتره
نمیدونم. منم دستکمی ازش ندارم
بیخیال بابا. قلب تو به زور داره میزنه
امروز صبح مجبور شدم کمکت کنم از رو توالت بلند شی
خب، درسته. موقع پاک کردن خودم نفسم گرفت
برایان. آره
چرا ساتن رو امروز آوردی اینجا؟
امروز نوبت پرستاری منه. داشتم میاومدم سمت خونهتون
همینجوری. خواستم کار تو رو راحتتر کنم
فقط، میدونی دیگه، خواستم آدم خوبی باشم
هیچکدوم از اینا با عقل جور در نمیآد. اون افتضاحه
ولی ولش کن. دلم میخواد قورتت بدم
آره. کاش با منم همین کارو میکرد
این اواخر اصلاً تماس بدنی نداشتیم
اگه منظورمو میفهمی
بله، متأسفانه میفهمم منظورت چیه
دکتر گفته تا هشت هفته نباید رابطه جنسی داشته باشی
"شیش تا هشت هفته"، باشه؟ و من حسابکتابامو کردم
یا ۱۶ بار بدهکاری که تو زیر باشی یا چهار بار که تو رو باشی
من هیچوقت ازدواج نمیکنم
جردنهای کوچولوت رو ببین. عاشقشونم
همه خیلی حمایت کردن، اینا رو ببین
از کاسبیِ کتونیهای متیو
بچهها خیلی ممنون. بله، حتماً
شوخی میکنی؟ من عاشق کتونیهای جدیدمم
اینقدر بهم نخ دادن که نگو
اون زنه توی کافه یه ریز داشت منو نگاه میکرد
فکر کنم چون قهوهشو دزدیده بودی داشت نگات میکرد
نه. آنجلا اسم مستعار منه توی کافه
دروغ میگی. جدی میگم
خسته شده بودم از بس مردم بهم میگفتن "مغز"
میدونی چیه، آنجلا واقعاً بیشتر بهت میآد
از این به بعد بیایم بهش بگیم آنجلا
از این خوشت میآد، "مغز"؟
وقتی بچه بودم و توی بیمارستان بِلوو کار میکردم
هر وقت کسی رو از دست میدادیم
سرپرستمون ما رو دور هم جمع میکرد تا بتونیم از نظر احساسی باهاش کنار بیایم
بعدشم از تکتکمون میخواست بگیم چقدر خوششانسیم که همدیگه رو داریم
واو، واقعاً این کارو میکردین؟
نه، منم وانمود میکردم که دستشویی دارم و در میرفتم
ولی یادمه که حس میکردم داشتنِ اون جمع
کمکم کرد که باهاش کنار بیام
ببین، من تمام یادداشتهاتو چک کردم
هیچ کاری نبود که بخوای جور دیگهای انجامش بدی
میدونم
متأسفم. میدونم واقعاً بهش اهمیت میدادی
آره، ممنون. تو منو تشویق کردی که به بیمارام نزدیکتر بشم
ولی بهم هشدار ندادی که اگه اوضاع خراب بشه، چقدر بیشتر درد داره
فکر کردم این دیگه بدیهی باشه
فقط اینو بدون که میفهمیم چقدر برات سخته
و اینکه ما پشتت هستیم
خب، من که هستم
پل هم انگار یه بازی بسکتبال داره که باید بهش برسه
اون پسر گنده و عجیبِ لیز برام ردیفش کرد. تو فقط حسودیت میشه
آره، همیشه پشیمونم که چرا اون کفشهای لجنمالمو دور انداختم
خیلی خب آقایان. انگار این جلسه دیگه تمومه
هی، اگه زمان لازم داری، خوشحال میشم به جات به مریضات برسم
ممنون، ولی خودم ردیفش میکنم
اوکی. خوبه. دوباره سوار بر کار
اینجوری به کسایی که از دست دادیم احترام میذاریم
شماها بهترینین. دوستتون دارم
چی شده؟
یه چیز خندهدار به ذهنم رسید ولی الان وقتش نیست
بگو بابا. نه
بیخیال. نیاز دارم بخندم. بگو جیمی
باشه. قیافهت شبیه آدمایی شده که مریضشون مرده
یا خدا. چی؟
آخه چه مرگته تو؟
داشتم سعی میکردم بامزه باشم. فکر کردم شاید جو رو عوض کنه
اوه خدای من. چون خودمم قیافهم شبیه آدماییه که زنشون مرده
مستقیم دارم میرم جهنم، نه؟
آره
اونجا میبینمت
خداوندا، واقعاً دیوانهکنندهست
انگار همین دیروز بود که میرسوندمت پیشدبستانی
و حالا داری برای فارغالتحصیلی آماده میشی
هی، چرا بهم نگفتی که به عنوان "سرسختترین" انتخاب شدی؟
چون ازش متنفرم
رقابت بین من بود و یه پسره که انگشتشو توی آتیشبازی از دست داده بود
منم به عنوان "مایکل جردنِ سفید" انتخاب شدم
بسکتبالم واقعاً خوب بود
اون موقع زمانه فرق میکرد
هی، برگشتی. هی، آره، سلام
هی. آره. مرسی
هی. هی. آره
من ژاکت، کیف پول و کلیدهامو اینجا جا گذاشتم
اون شب، بعد از مهمونیِ تولد مامانِ خدابیامرزت
میتونی فقط بگی "مامان"
جدی؟ زود نیست واسه اینقدر صمیمی شدن؟
باشه. مامان. حله
عالیه
خودم وسایلتو برات میآوردم
خب، نمیخواستم جوری به نظر بیام که انگار خیلی هولم
به هر حال، اون شب خوش گذشت
برای اولین قرار خیلی عجیب بود، نه؟
واقعاً اولین قرارِ عجیبی بود
آره. اون اصلاً قرار نبود
خیلی آدم اونجا بود
یه قرار واقعی باید فقط بین شما دو تا باشه
تنها. مثلاً توی یه رستوران
منظورم اینه که اونجا هم آدمای دیگه هستن
نه؟ مشتریها. آره. اوهوم
پیشخدمتها
شایدم یه منتقد رستوران؟
با لباس مبدل
که داره تند تند توی یه دفترچه یادداشت میکنه
ولی ما دستشو میخونیم. قشنگ مچشو میگیریم
میشه الان این بحث تموم شه؟
حتماً. فعلاً
ولی خب، راست میگه. ما هنوز یه قرار رسمیِ دونفره نداشتیم
پس، نظرت چیه فردا شب شام بیای خونه من؟
پس قرارمون شد
بالاخره
خب، ممنون که وسایلمو پیدا کردی
حس میکنم همینطوری دارم چیزامو گم میکنم
از دیدنت واقعاً خوشحال شدم. خب، آره، منم همینطور
خداحافظ، تا فردا. آره
فردا میبینمت. باشه. فعلاً
آره. آره
خیلی باحاله، نه؟
آره، واقعاً ازش خوشم میآد
یه جورایی فکر میکنم مامان داره وسایلشو غیب میکنه
لعنتی
هی. هی
فکر کردم شاید حالت رو بهتر کنه
که یه تور شکمگردی توی محله قدیمیت توی لانگبیچ داشته باشیم
برات سیبزمینی سرخکرده با پنیر و فلفل از همون جای خیلی کثیف گرفتم
همونی که روبهروی دبیرستانته. عالیه
و یه آبنبات نعنایی توی خیارشور
از پمپبنزینِ نزدیک خونه مامانت. دمت گرم. که
باورم نمیشه دارم اینو میگم ولی واقعاً بمبه
بهترین قسمتش اینه که چند روز بعد که آروغ میزنی، هنوز مزهش رو حس میکنی
ببین عزیزم، این کارت خیلی مهربانانهست ولی اصلاً اشتهای خوردن ندارم
واسه همین... فکر کنم توی رژیمِ افسردگی هستم
آره، درسته. واسه چند روز
خب، نظرت در مورد این چیه؟
نظرت چیه من و تو روی مبل لم بدیم
و "ارباب حلقهها" ببینیم؟ درست تلفظش کن
اشتباه از من بود. "ارباب حلقهها". درسته
آره. امشب نه عزیزم
به ارباب حلقهها گفت نه؟ اون که عشقش بود
میدونم. به هر حال، داره اذیت میشه... میشه شماها هوایشو داشته باشین؟
حتماً. من خودم ردیفش میکنم
من قبلاً تجربه مرگِ مریض رو داشتم ولی در کمال تعجب، تو نداشتی
میدونم، واقعاً عجیبه، مگه نه؟
نفوس بد نزن
ممنون که اومدی دریک. خواهش میکنم
واقعاً خیلی قشنگه که اینقدر به فکرشی
راستش قبل از اینکه این اتفاقات بیفته
قصد داشتم ازش خواستگاری کنم
چه خوب
و کی قصد داشتی از من اجازه بگیری؟
از تو اجازه بگیرم؟
الان این جدیه؟
به نظرم آره، جدیه
باشه. خب پل، اگه از نظر تو مشکلی نداره
خوشحال میشم بهم اجازه بدی با همکارت ازدواج کنم
این منو خیلی خوشحال میکنه
دمت گرم. واو
واو، واو، واو... مگه نه؟
ببخشید، فکر کنم الان یه کم احساساتی شدم
امشب اولین قرارمه
سریع همهچی رو به خودش ربط داد
همیشه همین کارو میکنه
ایوا، خیلی لطف کردی که اینجا رو تمیز کردی
لباسها رو هم شستی؟ واو
چقدر باحال که تیشرتهای الیاف ترکیبیِ فیتِ من
با لباسهای پنبهای تو چرخیدن
این فقط روش منه برای تشکر از اینکه گذاشتین این چند هفته
اینجا چتر بشم. بیخیال بابا، خوشحالیم که کمک کردیم
و میدونم پیدا کردن کار و خونه جدید برام طول کشیده
واسه همین، تا اون موقع، تمام کارهای خونه با من
پس هر چقدر میخوای بمون. خونه ما خونه خودته
No comments yet. Be the first to leave one.