The first 157 lines.
آنچه در «شاهزاده اژدها» گذشت
...ستاره هبوط کرده
برگشته
یک زندان جادویی ساخته شد
تا این موجود شرور رو تا ابد در خودش نگه داره
رکس ایگنیوس، ابراژدهای زمین
شاید اون راه زندان رو بلد باشه
فهمیدم! مارمولک توی کلاه
منظورش مارمولک توی کلاه نبود
اژدها توی کوهستان بود
داره به سمت آمبر تور راهنماییمون میکنه
خونهی رکس ایگنیوس کبیر
بابا مُرده، کلودیا
دیگه مجبور نیستی کاری که اون میخواد رو انجام بدی
نه
نه
رسیدیم
لانهی رکس ایگنیوس
«کتاب چهارم: زمین» «قسمت هشت: رکس ایگنیوس»
کانال زیرنویسهای ما @NightMovieTT
« ما را در تلگرام، اینستاگرام و توئیتر دنبال کنید » @NightMovie_Co
نگران نباش زیم
.فقط نقاشیشه احتمالا از نزدیک اینقدرها هم ترسناک نیست
زیم! باید زودتر بهم میگفتی
چی شده؟
معلوم شد یه دلیلی داشته که زوبیا اصرار داشته زیم خونه بمونه
...بابای رکس ایگنیوس و زیم
یه جورهایی رقیب همدیگه بودن
و اصلا اصلا اصلا از هم خوششون نمیاومده
باید وقتی با رکس صحبت میکنیم تو حال خوبی باشه
دیگه قد کشیدی تو کیف ازرن هم جا نمیشی زیم
رونان قبلا وقتی اوضاع خیلی خیط میشد
یه طلسم تغییرقیافه میخوند و مخفیمون میکرد
طلسمش رو بهت یاد نداد؟
میتونی انجامش بدی؟
من؟ نه تا حالا انجامش ندادم
تازه، به نیروی ماه احتیاج داریم
و هیچوقت به اندازه الان حس نکرده بودم اینقدر از ماه دورم
عقیق ماه
این کمک میکنه حس کنی به ماه نزدیکتری؟
راستش... آره
یه قیافه جدید واسه زیم
خب، بذار تلاشم رو بکنم
سگ اسرارآمیز
آفرین سگ خوب
حالا سعی کن بدون ایجاد صاعقه پارس کنی
عالی شد! مشکلمون حل شد
آره! اگه رکس ایگنیوس هدایاتون رو قبول کنه
احتمالا از این قضیه جون سالم بهدر میبریم
هدایامون؟
آره گفته بودم که
برای اینکه بتونین با رکس صحبت کنین
باید یه هدیه ارزشمند بهش پیشکش کنین
«امبر تیل یه دوست جدید پیدا کرده»
آره، این اِیجیسه
امبرتیل فکر میکنه ایجیس خیلی گوگولیه
ولی هنوز حاضر نشده اقرار کنه
«همینطوری میخواستی تو اسطبل صحبت کنیم»
«یا قراره جایی بریم؟»
یه مسئلهی مهم هست که باید درموردش باهات صحبت کنم
اما نه اینجا
دنبالم بیا
چیکار میکنی؟
نباید ما رو باهم ببینن
همین الان دیدم که خواهرم و همسر آیندهم اردوگاه رو ترک کردن
خب که چی؟ - ملکهمون -
تو روز روشن رفته پیکنیک عاشقانه
این چه پیامی به مردممون که توی چادر زندگی میکنن میرسونه؟
با بقیه ژنرالها صحبت کردی؟
متوجه مشکل پیشآمده هستن؟
بله. بسیار از شرایط ناراضین، درست مثل ما
ولی فکر نمیکنم هنوز آمادگی داشته باشن
اقدامی علیهش انجام بدن کریم
اینجور چیزها زمان میبره
ولی ما فرصتی نداریم
تا حالا داستان جنگ خون و خاکستر رو شنیدی؟
وای
اوهوم. صد در صد لانهی اژدهاست
آره خب، ولی اژدهاش کجاست؟
جنگ خون و خاکستر برهه غمانگیزی
در تاریخ امپراتوریمون بود
پادشاه لاکس اوریا دچار جنون و حاکمی خودکامه شد
برادرش، نخستین شوالیه طلایی
با ارتشش برای خلع سلطنت کردن پادشاه لشکرکشی کردن
و جنگ داخلی وحشتناکی درگرفت
وقتی که دو ارتش درگیر شدن مرگ و آتش لاکس اوریا رو دربرگرفت
خاکستر آسمان رو تیره و تار کرد و خورشید مثل خون سرخ شد
شوالیه طلایی دید که جنگی که آغاز کرده
منجر به چه آشوبی در سرزمین شده
برای خاتمه دادن به این جنگ برادرش رو به چالشی فراخوند
مبارزه تن به تن تا پای مرگ
و فرد پیروز حاکم جدید لاکس اوریا میشد
مبارزه رو برد؟
برد، ولی نکته مهم داستان پیروزی در اون نبرد نبود
اون نبرد تن به تن باعث پایان پذیرفتن جنگ شد
از اون زمان به بعد
هر الفی تو لاکس اوریا میتونه
درخواست نبرد تن به تن خون و خاکستر بده
پس قصد داری ملکه رو به مبارزه بطلبی
تنها راه ممکنه
به بقیه خبر بده. فردا هنگام طلوع خورشید چالش رو مطرح میکنم
«مترجم: عاطفه بدوی» Atefeh Badavi
اژدهای بد گندهمون کجاست؟
تق تق، کسی خونه نیست؟ الو؟
شاید بدموقع مزاحم شدیم
شرمنده که مسئله پایان جهان
تو برنامه کاری شلوغ جنابعالی جا نمیشه رکس
ابراژدهای دانا و قدرتمند زمین
ای ارباب تخته سنگهای بزرگ و سنگریزههای کوچک
ای لرزانندهی خاک و پرورشدهندهی علف
من نتان اهل دریکوود هستم
راهنمای فروتن این مسافران که با دلیری به اعماق آمبرتور آمدهاند
تا توجه شما را به خود جلب نمایند
...برخلاف رسوم هدیهای همراه نیاوردهاند اما
اما گمان دارم اگر به آنها فرصت دهید
متوجه میشوید که بسیار مهربان هستند
صبر کن
من با خود هدیهای همراه آوردهام اژدهای بزرگ
ریلا هستم از سیلور گروُو و خنجرهای پروانهم رو به شما پیشکش میکنم
از نقرهی ماه ساخته شدن و نظیرشون وجود نداره
یک فلزکار خبره، اونها رو مخصوص من ساخته
و یک استاد آدمکش طریقهی استفادهشون رو به من آموخت
اون الفها مثل پدرم بودن
اما فکر نکنم هرگز بتونم دوباره ببینمشون
و این خنجرها تنها یادگارشونن
به عنوان پیشکش قبولشون کنید اژدهای بزرگ
من هم هدیهای برای شما آوردهام اژدهای بزرگ
...اون
این عصا رو بهتون پیشکش میکنم
با وجود تمام کارهای اشتباهی
که انسانها با استفاده از جادو انجام دادن به من بخشیده شد
خیلی برام ارزشمنده
به همین خاطر به شما میسپارمش
من ارزن پادشاه کتالیس هستم
و به عنوان هدیه تاجم رو به شما تقدیم میکنم
جواهری روش کار نشده و فلزش هم خاص نیست
از فولاد شمشیر پدرم ساخته شده
پدرم پادشاه قدرتمندی بود
میخواستم قدرتش همیشه همراهم باشه
ولی بهم یاد داد سلاحها و جنگ همیشه قدرت به همراه نمیارن
این تاج، این گفتهش رو به یادم میاره
دوتا چاقو، یه چوبدستی و یه کلاه
واقعا فکر کردین تحت تاثیر این آت و آشغالها قرار میگیرم؟
«خب. حالا بگو چی میخواستی بگی»
خیلی چیزها رو از دست دادیم
مردمم پر از تردیدن، وحشتزدهن
وقتی به چشم ملکه بهم نگاه میکنن حس میکنم که دنبال امید میگردن
اما من هم پر از شک و تردیدم من هم وحشتزدهم
چطور وقتی تردید سرتا پای وجودم رو فراگرفته میتونم بهشون امید ببخشم؟
برای همین پیش خودم فکر کردم شاید بتونیم دوتایی از اینجا بریم
میتونیم به کتالیس بریم و تا آخر عمرمون در صلح و صفا زندگی کنیم
حداقل اینطوری کریم میتونه محکمتر از کسی مثل من مردم رو هدایت کنه
«کریم رو فراموش کن، مسئله الان اون نیست»
«تو چه جور زندگیای میخوای؟»
من دنبال چه جور زندگیای هستم؟
وایسا ببینم، من نمیفهمم
این همه چیز میز بهت دادیم ولی باز هم کافی نبود؟
No comments yet. Be the first to leave one.