The first 200 lines.
حاضری؟
آره
چیکار میکردی؟
فقط فکر میکردم
در مورد؟
کی دیگه؟
تدی؟
برادر بزرگت
اون چطور بود قبل از اینکه همه این اتفاقات افتاد
و اون چطور بود؟
اون پیچیده بود
خب میدونیم اون فرزنده خونده نبود
نه
و اون قطعا خالی از دردسر هم نبود
حتی بعنوان یه بچه
ولی همیشه کنجکاو و باهوش بود
من فکر میکردم اون ممکنه نویسنده بشه
اون هنوز باهوشه مامان
و کنجکاو ، و زنده
اون قسمتو فراموش نکن
او هنوز زنده است حالا و اینجا
و اون هنوز میتونه نویسنده بشه
یا هر چیز دیگه که اون میخواد بشه
پس نباید در مورد اینکه
چی بود یا چی میتونست بشه فکر کنیم
بخاطر امروز،این روز، این میتونه حالا این طور بشه
امروز ما قرار دوباره یه خانواده بشیم مامان
خدایا چرا نمیتونی برای یه لحظه خوشحال باشی؟
به این سادگی نیست عزیزم
برای یه لحظه،ساده است
اولین بچه ات قراره چند ساعته دیگه برگرده تو این خونه
و اون میتونه از اون در بیاد بیرون
اینجا در حیاط پشتی بایسته
اگه دلش بخواد
اون مثل لازورس مامان
دانیل از مرگ برگشته
تو برای یک لحظه لعنتی نمیتونی خوشحال باشی
باشه عزیزم
مامان
هی عزیزم
جان چند دقیقه دیگه میرسه اینجا
عالیه
میخوای تو اتاق پذیرایی صحبت کنید
به نظر خوبه
چیکار میکردی؟
متاسفم آمانتا
برای چی؟
برای رها کردنت
نه مامان
من نباید اون حرفا رو تو اتاق زیر شیروانی بهت میگفتم
من از دیدن بابی دین حالم گرفته شده بود
و یکم عصبی شده بودم
من همیشه شرمسار بودم
شرمنده از چی؟
برای ناامید کردن همه
برادرت،پدرت،تو
مامان،تو افسرده بودی
تو احتمالا از نظر روانی افسرده بودی
ما فقط اونموقع نمیدونستیم
من میدونستم
من فقط نمیتونستم با واقعیت کنار بیام
من خیلی عصبانی بود،فقط میرفتم تو رختخواب
بابا سعی کرد با واقعیت روبه رو شه
ببین چه اتفاقی براش افتاد
خب ،رو دوش تو موند
من بچه بودم
بچه ها کمتر شکسته میشن
و دانیل برادرم بود نه پسرم
اون یه قسمت برادر،یه قسمت هدف زندگی,
یه قسمت رویا، بود واقعا
شاید بخاطر این بود که تونستم برای اون مبارزه کنم هر چقدر که برام طول کشید
و چون باور داشتم اگه اونو آزاد کنیم
بعدش میتونیم با خوشحالی زندگی کنیم
میدونم مبارزه کردی
من فقط میخوام زندگیتو بکنی آمانتا
همون جوری که میخوای
خب من سعیمو میکنم
ولی ممکنه اون جور که تو میخوای واسه من نشه
فقط ازت میخواستم که از اینجا بری
همش همین همش همین نیست
تو ازم میخواستی از اینجا برم
بخاطر اینکه خودت میخواستی از اینجا بری
من تو رو درک میکنم
واقعا؟
بخاطر اینکه تو همیشه ناامید خواهی شد
اگه سعی کنی از طریق من زندگی کنی
و من از تو ناامید خواهم شد
آیا اخیرا تو و دانیل باهم صحبت کردین؟
نه
چرا؟
وقتی پیش منی این جور احساسی داری؟
ناامیدیم در تو
نه همیشه ولی بعضی اوقات
خب نباید اینطور باشه
چون تو قهرمان منی ،خانم جوان
خدا،مامان
چی؟
خب اول از همه
من اونقدر جوان نیستم
همه چیز نسبیه ، عزیزم
منو ببخش که میرم دماغمو خالی کنم
کلویی:سلام گلیباب یا هرکس دیگه ای که هستی
روز شانسته
تو میتونی برام یک پیام صوتی بزاری
سلام کلویی
دانیلم
محض احتیاط اگه تو در موردش گیج شده باشی
به هر حال من فکر کردم بعد از کارم بیام
و ببینمت
و شاید کمکت کنم تو تموم کردن بسته بندی
یا شاید کمکت کنم جعبه ها رو خالی کنی
این یه نوع جوک بود
جولیان:هی دن
بله ، جولیان
میتونم باهات تو دفترم صحبت کنم؟
باشه حتما
من فقط میرم سر اصل مطلب دن
باشه، حتما
ما داریم بهت یه افزایش حقوق دیگه میدیم
زیاد نیست
پانزده سنت بیشتر که حتی به هشت دلار هم میرسه
این هیچی نیست جولیان
تو از من خوشت میاد دن؟
از چه لحاظ؟
به عنوان رئیس
رو راست باشم من واقعا در موردش فکر نکردم،
جالبه
باید من؟
باید تو چی؟
در موردت فکر کنم؟
مطمئن نیستم
باشه
ولی به کار خوبت ادامه بده
تموم سعیمو میکنم
معامله خوبیه،این قالپاق های دست دوم
بیرون امدن از کسب کار رینگ هم همینطوره خب
خوش به حال من
اره
تو میتونی از اون پشت برشون داری باشه
من زنده هستم ، واقعا داره اتفاق میفته
واقعا اتفاق میفته
این مکان عمرش بیشتر از منه
لعنت،متوجه نشدم بودم این قدر قدیمی بوده کارل
پات چطوره؟
میدونی
هنوز یه خرده درد میگیره موقع راه رفتن
ولی دارم خوب میشم
خوب،خوبه،من با دادستان صحبت کردم
اون مایله که اتهاماتو برداره
برای تخطی از قانون
این خبر خوبیه
یه شرطی داره باشه
،تو باید به کلاس های مدیریت اعصاب بری
،دوره ایمنی اسلحه گرم
و به ملاقات های 30 ای ای مراجعه کنی
خب،من الان سر غلتکم ،بهرحال
پس هرچی باشه مشکلی نیست
میدونی من احتمالا یه جفت تایر نو به کارم بیاد
تو اصلا لستر هولدنو میشناختی کارل؟
یکمی چرا؟
نمیدونم
من دارم فروشگاه میفروشم، یکم در مورد اون فکر میکردم
یکم از پرونده های قدیمشو
با دست خط خودش پیدا کردم
اون پرحرف بود،
حدس میزنم بشه اینطور گفت
ولی با چیزای که تا حالا شنیدم
اون آدم خوبی بود
تو و دانیل بعد از اون قضیه باهام صحبت کردین
قبل از اینکه بره؟
نه واقعا
چرا؟
نمیدونم
تو فقط در مورد بعضی چیزا فکر میکنی
معمولا قبل از روشنایی روز
من میدونم در مورد فکر کردن در مورد چیزها
این فقط خیلی مایه تاسفه
متوجه ام
بله،من ممکنه ماشین خانواده رو بیارم
و چند جفت تایر برام جور کن
خوب بهتره عجله کنی فردا روزه آخره
لعنت خدا.
خیلی عجله دارین مگه نه؟
آره
مراقب خودت باش
تو هنوز فکر میکنی که اون انجامش داد کارل؟
مثل قبلا که فکر میکردی؟
بین من وتو و این تایرها
نه واقعا
من خیلی اطمینان دارم که اون انجامش نداد
اما در این صورت،قبلا هم خیلی مطمئن بودم
چی فرق کرده؟
خیلی چیزا بودند که اون موقع شناخته نشدند
یا بررسی نشدند
و خیلی اشتباهات
و حتی هیچ کس هیچ با کریس نلمز صحبت نکرد اون روز؟
هرگز صحبت نکردن
باور کردنی نیست
من هرگز از راجر نلمز خوشم نیومد
حتی در مدرسه، اون یه عوضی بود
No comments yet. Be the first to leave one.