The first 176 lines.
سلام، استیون، من گوش میکنم
من و همسرم، تریسی، داریم بچهدار میشیم
و میدونم داریم کمی عجله میکنیم
ولی ظاهراً توصیههای مختلفی هست
در مورد اینکه آیا اشکالی نداره صبحها اجازه بدید بچهتون بیاد توی تختتون
آه. همین جا نگه دارید استیون. مشکلی نیست
همه روابط به چنین توجه نزدیک و متمرکزی نیاز دارند
مگه نه، راز؟ بله
ولی اگه شما و همسرتون صبحها از عشقبازی لذت میبرید چی؟
اوه. باور کنید، بعد از به دنیا اومدن بچه دیگه این موضوع مطرح نیست
این صدای دکتر فریزر کرین از رادیو کی.اِی.سی.اِل هست. بعد از این آگهیها برمیگردیم
راز، چطور میتونی الان کتاب بخونی؟
این چیزیه که تو دبستان یاد گرفتم و یادم موند
چی انقدر جذابه؟ تانگوی آهسته در جنوب سیاتل
اوه، خدای من، تو هم! هر زنی رو میبینم این کتاب دستشه
چون نمیشه زمین گذاشتش. پاراگراف اول رو بخون
تضمین میکنم معتادش میشی
"تانگوهایی هستن
که از دریای شرابگون سرازیر میشن
از زنگار صد کشتی غرقشده
این یکی از اون رقصهاست."
خب؟
کتابهایی هم هستن
که دلت رو بهم میریزن
و تکون تکون میدن و ناهارت رو هی بیارن بالا
این یکی از اون کتابهاست
شما مردها همه مثل همین. هیچ روحی ندارید. اه، بیخیال
البته به جز ایشون، آقای آیندهی راز دویل، توماس جِی فالو
اوه، خدای من، خودشه. میشناسیش؟
بله. قبلاً به یه بار محلی سر میزد
که من توی بوستون پاتوقم بود
البته کمی پُرمدعاست. مثل وصلهی ناجور تو چشم بود
تو با توماس جی. فالو نوشیدنی میخوردی؟
راستش، من بیشتر وقتم رو
صرف کردم تا بهش کمک کنم از بنبست نویسندگیش دربیاد
از این به بعد، یادم میمونه که قدرتهام رو در راه خیر استفاده کنم، نه شر
برام مهم نیست چی فکر میکنی
اون فردا میاد اینجا، به ایستگاه رادیو تا مهمان برنامهی کتاب امبر ادواردز باشه
و تو قراره ما رو به هم معرفی کنی
نه، باید بهش بگم چقدر از کتابش خوشم اومده
میدونی چقدر سخته توی روی یکی دروغ بگی؟
نه، برای یکی به باهوشی، خوشصحبتی و شیواتویی مثل تو راحته
خب، شاید حق با توئه
دیدی چقدر آسونه؟
هشت
نه
بس کن، ادی. اوه، اون فقط میخواد بازی کنه، مگه نه پسرم؟
بله، خب، روان درمانی که بازی نیست. بس کن! گفتم بس کن!
اگه همینجوری ادامه بده، دیگه فایدهای نداره که این تمرینات رو ادامه بدیم
آفرین پسر
سلام، دکتر کرین. سلام، دافنه
سلام نایلز. آه، داری تمریناتت رو انجام میدی
بله، و اگه یه نفر نذاره ما بهشون ادامه بدیم
قراره یه ضربه به پشتش بخوره
نذار من انجامش بدم
مگر اینکه خودت بخوای
چه خبر؟
آه، خب. اون روز که برات یه آبجو آوردم تو اتاقت
متوجه شدم عکسهای فریزر و فردریک رو داری
و یه عکس امضا شده از یکی به اسم کن گریفِی جونیور، ولی
هیچی از ماریس و من نبود، برای همین اینو برات آوردم
اوه، مرسی
ماریس چرا شلوار سوارکاری پوشیده؟ که اسبسواری شروع نکرده، مگه نه؟
نه، میخواست ولی عضلات چهارسر رانش اینقدر سفتن
که نمیتونه پاش رو از هیچی بزرگتر از یه سگ بوردر کالی باز کنه
بفرمایید
باورم نمیشه. چی داری وراجی میکنی؟
این... این کتاب. نوشتهی مردیه که میشناختم
اون یه اتفاق از زندگی خودم رو برداشته
چیزی که به عنوان راز باهاش در میون گذاشتم و تبدیلش کرده به این مزخرفات
تانگوی آهسته؟ تازه شروع به خوندنش کردم
یعنی میخوای بگی اون شخصیت جوون بر اساس شماست، دکتر کرین؟
بله، هست. ولی آیا توماس جی. فالو این لطف رو داشت که از من تشکر کنه؟ نه!
حتی تو بخش تشکر و قدردانی هم نه! راجع به چیه؟
اون مهم نیست. راجع به اولین بارش هست
ممنون، دافنه. اولین بار انجام دادن چی؟
عوض کردن یه لاستیک پنچر
آها
پس تمام این کتاب درباره شبی هست که فردریک رو به وجود آوردی
خیلی جالبه، بابا. خوشحال میشی بدونی اون اولین بارم نبود
خوشحالم بدونم که تنها تجربهات نبوده
این دختر خیّر کی بود؟ اون مهم نیست
معلم پیانوش. معلم پیانوش؟
بازم ممنون، دافنه!
مگه رازه؟ همه چیز اونجا سیاه و سفیده
در مورد حرکتهای ناگهانی و دست و پا چلفتی نوجوانیت
و اینکه چطور به موهای سینهات میگفتی "قالی عشق."
همهاش راست نیست. اون کمی آزادی ادبی به خودش داده
پس واقعاً نمیتونی یه زن رو به قلمروهای پنهان شور و شعف برسونی؟
با مهارت پلنگگونهت؟
خب، اون قسمتش رو درست گفته
عجب، این واقعا داغم میکنه که اون زن از بچهی من سوءاستفاده کرده
هفتهای ده دلار برای کلاس پیانو میدادم
تا تو بتونی دلی از عزا دربیاری
یه دقیقه صبر کن. ما که داریم در مورد خانم وارنر حرف نمیزنیم؟
این ماجرا در طول درسهای تو هم جریان نداشت؟
نه، وقتی فریزر داشت راخمانینفهاش رو یاد میگرفت
من داشتم موسیقی مطالعه میکردم
حالا، ببینید!
این یک زن مسن بیبند و بار که چشم به دنبال گوشت جوان داشته، نبود
من و کلاریس به هم اهمیت میدادیم.
اون دنیایی رو بهم نشون داد که هرگز نمیشناختم.
و شش سال و نیم دیگه هم نمیدیدم.
آره، درسته. همونطور که آقای فالو گفت، اون جنبهی حساس و شاعرانهی تو رو دید.
و تو هم نمیتونستی چشم از سینههای پر و برجستهاش برداری
که وقتی دستشو دراز میکرد تا مترونوم رو برداره، به گونهت میخورد.
چطور ممکنه یه مرد که اینقدر زیاد مشروب میخورد اینقدر جزئیات یادش باشه؟
ولی یادش رفته کی داستانو بهش گفته. امروز یه یادآوری کوچیک بهش میکنم.
نه، نه! من میخوامش! بده به من!
وقتی بوسیدیم، شکوفا شدم
وقتی ترکم کردی، پژمرده شدم
چند ماهی که دوستم داشتی، شکفتم.
آروم میشی؟ نه، تا وقتی که تمام حقّمو نگرفتم.
صبر کن تا کتابمو امضا کنه.
بده به من. این داستان منه. بس کن!
راض. به کسی نگفتی؟ حسابی بهم میخندن.
فریژر، یه کم رازداری رو به حساب من بذار، باشه؟
هی، پسر پیانو!
دمت گرم که اینجوری پیانو میزنی.
بولداگ. گوش کن. حیاتیه که این موضوع زیاد پخش نشه.
هی، دکتر، چیز مهمی نیست.
چیزی هم برای تو موند؟ من هنوز یه طرف سرم حس داره.
ببین، منم وقتی ۱۶ سالم بود یه تجربه مشابه داشتم.
با یه زن مسنتر که منو با رمز و رازهای عشق آشنا کرد.
البته، اون یه فاحشه بود.
هی. کادوی تولدم بود که بابام بهم داد، باشه؟
میخوای بدونی طنز قضیه چیه، دکتر؟ هوم؟
من فقط یه دوچرخه میخواستم.
اوه، بی خیال. چطور انتظار داری به کسی نگم؟
نمیتونی همچین چیزی رو تو خودت نگه داری.
من فقط به یه نفر گفتم.
سلام، فریژر، راض. سلام.
اوه. داشتم نقد رستورانی که برای برنامهی امروز بعدازظهرم بود رو تموم میکردم.
که به فکر یه ساندویچ عالی افتادم که به اسم تو تو دلیِ روزنتال باشه.
ساندویچ دوطبقهی فریژر کرین.
شامل قرقاول کهنه، جوجهی بهاری و کلی زبان.
آه! گوش کن. "گریه کردم وقتی بدنهایمان موسیقی عشق را مینواخت."
"من رپسودیِ توام. مرا بنواز."
"کرشندو، مایستروی جوانم، کرشندو."
"کشتیام در آرزوی پهلو گرفتن در شکوه بندر توست."
این تو کتاب نیست.
یه چیزی باید ازت بپرسم.
الهامبخش این داستان عاشقانه چی بود؟
اوه، اوه! این آخرین فرصتشه.
در واقع این به من داده شد.
توسط خدا.
توسط خدا؟!
این خودبزرگبینیشو باور میکنی؟ من خدام، و اونم میدونه!
برمیگردیم با توماس جی فالو، که از الهامات الهی بهرهمند شده.
درست بعد از این بخش تبلیغات.
ببخشید. میخوام به شوهرم زنگ بزنم و ببینم میتونه ناهار دیر بیاد.
توماس جی فالو.
فریژر!
فریژر کرین! باورم نمیشه!
میبینم اسمم کاملاً از حافظهی الک مانندت فرار نکرده.
چرا باید فرار کنه؟
ولی تو بخش تقدیر و تشکرت جایی نداشت.
ای دزد خودبزرگبین!
تو کتاب منو خوندی.
لازم نبود بخونمش. من زندگیش کردم.
البته کسی از بخش تقدیر و تشکر تو اینو نمیفهمید.
تو از معلم مهدکودکت اسم بردی.
تا مردی که فونت رو طراحی کرده.
اما هیچ اشارهای به من نکردی، نه.
من فقط داستان رو بهت دادم که تو اونو به کالا تبدیل کردی.
به این ماشینِ مزخرفِ آبکیِ میلیون دلاری!
الان کارم تمومه.
من خیلی متاسفم.
نمیدونم چطور تونستم اینقدر بیفکر باشم.
من همه چیزو بهت مدیونم! اوه، نه، نه، نه.
نه. اوه خدای من.
فریژر، با این مرد بیچاره چیکار کردی؟
چی شده؟ فریژر کاری کرد گریه کنه.
ماریس داره "تانگوی آهسته در سیاتل جنوبی" رو میخونه.
فکر کنم تو سرش افکاری انداخته.
دیدم داره برای اون دانشجو که حوضچه ماهی کپور رو تمیز میکنه دلبری میکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.