The first 200 lines.
خوشحالم که با ما برگشتی. امیدوارم بهت خوش گذشته باشه
خب، نمیدونی چقدر بهم خوش گذشت
گوش کن، حالا که راه رو بلدی، دیگه پیدات بشه، باشه؟
شب بخیر
این دیگه کی بود؟
از ایستگاه نبود؟ من تا حالا ندیدهبودمش
سر مراسم اهدای جوایز داشت مثل دیوونهها از این میز میپرید اون میز
برای این بود که گارسون ما بود
خب، اینم آخرین باری که میگم "همه بیاید خونه من."
اوه، کی به اون یارو اهمیت میده؟ امشب شب عالیهایه
شاید برای تو. بقیه ما باختیم
هی، مهم نیست که میبری یا میبازی
همین که نامزد بشی خودش افتخا...
نتونستم اون مزخرفات رو روی صحنه تحمل کنم. الانم نمیتونم
میشه از تلفنت استفاده کنم؟ نه، اصلا
داری به کی زنگ میزنی؟ نصف شبه
به مادربزرگم قول دادم بهش پیغام بدم که چطور شدیم
هی، گمی، رُزَم. حدس بزن چی؟ دوباره بردم. همه اینجاییم داریم جشن میگیریم
هورا!
گوش کن، باید برم
اینجا داره دیوونهخونه میشه ولی فردا باهات حرف میزنم. خداحافظ
به گمی دروغ گفتی؟
خب، اون پیره و این کار خوشحالش میکنه
وقتی تو مسابقه دختر شایسته سیاتل بردم، یه هفته تمام لبخند میزد
میدونید، رُز یه سوال فلسفی خیلی جالبی رو مطرح میکنه
شروع شد! آماده باشید
آیا دروغ گفتن همیشه از نظر اخلاقی اشتباهه؟
خب، بهمون یاد دادن که آره
اما آیا بعضی وقتا هست که دروغ گفتن قابل قبول باشه؟
آره، مثل دروغایی که تو تخت به یه دختر میگی
"تو بهترین کسی هستی که تا حالا باهاش بودم." "رانهات اونقدرام چاق به نظر نمیان."
"نگران نباش، من وازکتومی کردم."
اَه، بیخیال شماها! من یه هنرمندم. ما طبق قوانین دیگهای زندگی میکنیم
مسلماً میشه این استدلال رو آورد که دروغ خوبه
وقتی که کسی رو از درد غیرضروری نجات بده
یاد آشنایی کوتاه مریس با لباس ورزشی افتادم، وقتی بهش اطمینان دادم که...
"عالی به نظر میای عزیزم، اسپاندکس اصلاً باید پفدار باشه."
میدونی، لیلیث همین چند روز پیش بهم گفت که...
فردریک به دروغ گفتن افتاده
آره، به همه دوستاش گفته که لیلیث یه فضاییه
به نظر میاد به خوبی هر توضیح دیگهایه
آره، اینم بهشون گفته بود که موهاش رو مدل گوجهای میبنده
تا چشم سومش رو که پشت سرشه قایم کنه
لیلیث چطور فهمید؟ خب...
ظاهراً داشت اون و دو تا از دوستاش رو میبرد...
به یه جلسه انجمن منسا برای بچهها
تو آینه عقب رو نگاه کرد
و دید دارن برای بقیه ماشینا شکلک درمیارن
پس هرگز کلمات "دارم میبینمتون"
اینقدر جیغ و خیس کردن شلوار به پا نکرده بود
منم کم دروغ سرهم نکردم
یه بار به رفقای مدرسهام گفتم با یه دوقلوی جنینی خیلی کوچیک به دنیا اومدم
که به لگنم چسبیده بود
البته اونا وحشت کرده بودن و این اصلا به زندگی اجتماعی من کمکی نکرد
اوه، اما برای یه مدت داشتن یه خواهر خوب بود
اوه، یادته تو مدرسه مقدماتی وقتی اینقدر ناامید بودیم...
که از امتحان آمادگی جسمانی رئیس جمهور فرار کنیم
که یه کبریت زیر آژیر آتشنشانی روشن کردیم
و همه آبپاشها شروع به کار کردن. و تقصیر رو گردن اون بچه خرابکار انداختیم
جان راجِسکی. آره
شما چی کار کردید؟ چی شده؟
شما دو نفر قسم میخوردید که هیچوقت اون آژیر رو به صدا درنیاوردین
خب معلومه که قرار نبود به تو بگیم
آخه بابا، شما نباید عصبانی باشی
ما بچه بودیم
میدونید، مدیر مدرسه گفت که کار شما دو تا بود
من رفتم اونجا و باهاش دعوا کردم. گفتم "بچههای من دروغ نمیگن."
به خاطر شما، اون بچه راجِسکی اخراج شد
اخراج شد؟
ای وای، اگه میدونستیم اینطوری میشه...
حقیقت رو میگفتیم. من که نه
اون یه قلدر و بدجنس بود
حق با توئه
اون همیشه بیرحمانهترین مسخرهها رو با من میکرد
چون من همیشه با شورت ورزشی دوش میگرفتم
بهم میگفت "پسرِ حموم با شورت"
خب، لازم نیست بذلهگو باشی تا بیرحم باشی
به جهنم که اون بچه چی کار کرد. اخراج کردنش بدتر بود
میرم بخوابم. شب بخیر به همه
شب بخیر. شب بخیر بابا
خب، حدس میزنم این بحث کوچیکمون اینجا تموم میشه
ظاهراً دروغ خوب وجود نداره
هی، هی، اینجا داره یه کمی جدی میشه
باید اینجا رو یه کم سر حال بیاریم، نه؟
هی، میدونم. بازیای مهمونی، ها؟
خب باشه دکتر، من نیاز دارم به...
یه چشمبند، یه کم خامه زدهشده و یه میز قهوهخوری شیشهای
چی؟ هیچکس اینجا اردو نرفته؟
بیخیال. وایسا. اینا اصلا اهل حال نیستن
میدونی چیه؟ من یه پاتوق شبانه عالی میشناسم
که میتونیم بریم یه چند تا نوشیدنی بخوریم
حالا شد یه چیزی!
هی، اگه همه چی خوب پیش بره...
یه پاتوقِ بعد از اونم میشناسم
من کلیدا رو برداشتم. تو برو آسانسور رو بگیر، منم پالتوم رو میارم
قبوله!
دروغ خوب وجود نداره؟ برو بابا!
صبح بخیر، فریژر. اوه، صبح بخیر، نایلز
اوه، خدای من، بالاخره اتفاق افتاد
اینم شد تشکر من
برای معرفی خریدار شخصیام
من به رینالدو دستور دادم که یادداشت کنه
هر تکه لباسی رو که خریدم،
که از همچین فاجعهای جلوگیری کنیم.
من از رینالدو استفاده نکردم.
همینجور که داشتم کفش میخریدم، این کت و شلوار چشمم رو گرفت.
اوه!
خب، چرا دیگه برنمیداشتی
چانهی محکم و هیکل شناگر منم برمیداشتی؟ اه، تروخدا.
معلومه که امروز باید جدا از هم بشینیم. اوه، بشین!
یه چیزی هست که باید باهات حرف بزنم.
اکثر آدما به این چیزا مثل من و تو دقیق نیستن.
مطمئنم اصلا متوجه نمیشن.
بفرما، اسپرسو دابل.
ریسک کردم و همون رو برات آوردم.
خب، بگذریم.
بعد از صحبت دیشبمون، هی فکر میکردم
راجع به اخراج کردن جان راجِسکی توسط ما.
اصلاً پلک رو هم نذاشتم. شوخی میکنی.
یعنی اذیتت نکرد؟ وجدانت کجاست؟
شاید با کلاه بِرِه ناظم سالنِ من افتاد تو حیاط اصلی
همون موقع که جان منو از میله پرچم آویزون کرد.
دیر یا زود اخراج میشد.
نمیتونی با عذاب وجدان دادن، منو پشیمون کنی.
آره، خب، هیچکس به اندازه من ازش متنفر نبود.
اما بازم فکر میکنم باید ازش عذرخواهی کنیم.
میشه تلفنت رو قرض بگیرم، نایلز؟ حتماً. بفرما.
نمیخوای بهش زنگ بزنی که.
چرا. دیوونه شدی؟
الو، یه شماره برای جان راجِسکی لطفاً.
نایلز، وجدانم آروم نمیگیره تا وقتی که هر دومون معذرتخواهی کنیم.
آه، بله، وصل کنید لطفاً.
منو قاطی این کارا نکن. من پشیمون نیستم.
ولی اینو بهش نگو.
و اگه پرسید، بگو دارم تو ایتالیا زندگی میکنم.
نه، نه، فرانسه.
نه، ایتالیا.
بله، الو.
جان راجِسکی اونجاست لطفاً؟ یکی از دوستای قدیمیشه.
اوه.
خیلی متاسفم اینو میشنوم. ممنون.
نایلز، بدتر از اونیه که فکر میکردیم.
اون تو زندانه.
خب، حالا کی تو حموم شورت میپوشه؟
آره، خب، هرچقدر میخوای مسخره کن.
من هنوزم نمیتونم جلوی این فکر رو بگیرم که همه اینا تقصیر ماست.
چطوری؟ خب، اون همیشه لب مرز بود.
شاید نتونست بره یه مدرسه پیشدانشگاهی دیگه. شاید مجبور شد بره مدرسه دولتی.
با آدمای بد نشست و برخاست کرد.
نتونست سر کار بمونه، و رو آورد به زندگی تبهکارانه.
فریزر، بعضی وقتا اتفاقای بد برای آدمای بد میفته.
ما اونو به سمت زندان سوق ندادیم.
تا وقتی مطمئن نشم، وجدانم آروم نمیگیره. باید باهاش صحبت کنم.
میشه صورتحساب رو بدید؟
نمیخوای که بری زندان.
چرا، میخوام. تو رو هم دعوت میکنم بهم ملحق بشی.
اوه، آره، فکر خیلی خوبیه، فریزر.
پسرای کِرِین با لباسای ست برن زندان.
فریزر کِرِین؟ جان.
هی، چطوری؟
خب، خوبم. تو چطوری؟
اِه.
چی تو رو این سمتا کشونده؟ خب...
نمیدونم مجله فارغالتحصیلان رو میگیری یا نه، ولی...
نه. من روانپزشک شدم.
و در حال حاضر دارم یه مطالعه روی مردان زندانی انجام میدم
و اینکه چطوری به اینجا رسیدن. چه کبودی زشتی رو بند انگشتاته.
آه، این... یه پسری رو دیدم داره از شونهام استفاده میکنه.
واقعاً از این متنفرم که آدما به وسایلم دست میزنن.
آه، بله، یادمه برادرم نایلز یه بار تو سلف روی صندلی تو نشست.
تا جایی که یادمه، اونو روی سینی گذاشتی و فرستادیش تو ظرفشویی.
آره، لوده کلاس، اون من بودم.
آره، نایلز چطوره؟
اون... اون الان خارجه.
واقعاً؟
ووی، حتماً درد داشت. نه، نه، منظورم اینه که
خب، آره، فکر میکنم همینطوره.
به هر حال، اگه میتونستی کمک بزرگی به مطالعاتم میکردی اگه
شاید اون لحظه یا رویداد تو زندگیت رو مشخص کنی
که تو رو به اینجا کشونده.
اوه، اون آسونه.
به خاطر یه چک برگشتی دارم حبس میکشم.
آره، ببین، میخواستم یه چیز خوب برای زنم بگیرم.
تازگیا دوران سختی رو داشتیم.
میترسیدم ترکم کنه.
اون که سریع و بیدردسر بود.
نقطهای که از مسیر منحرف شدی رو پیدا کردیم.
راستش، البته که من از قبل هم تحت نظر بودم.
حدود ده سال پیش هم مدتی زندان بودم.
به خاطر رانندگی با ماشینی که مال من نبود.
و اون اولین خلاف تو بود؟
اوه، آره. خب پس...
پرونده بسته شد، معما حل شد.
جوان تسلیم وسوسه یک ماشین قشنگ و نو میشه.
چیزی غمانگیزتر از این هست؟ من سابقه کیفری دوران نوجوانی هم داشتم.
ظاهراً بله.
به خاطر دعوا از دبیرستان اخراج شدم.
گفتی دبیرستان، نه مدرسه پیشدانشگاهی؟
اوه، آره، آره، آره. این خیلی بعد از زمانی بود که تو منو میشناختی.
اون موقع بود که کج رفتم.
No comments yet. Be the first to leave one.