The first 200 lines.
«سلب مسئولیت»
«قسمت پنجم»
سلام مامان - سلام عسلم -
.مرسی که گذاشتی اینجا بمونم واقعا ممنونتم
چطوری؟
وای خدا. همه چی بهم ریخته
میدونی دیگه با جریان کارگرها و رابرت
رابرت باز رفته آمریکا؟
آره. اونجاست
چیزی برات بیارم بخوری؟
.نه مرسی. خیلی گرسنه نیستم راستش یه مقدار ناخوشاحوالم
.ساعت نزدیک هشته باید یه چیزی بخوری
نه، فکر کنم دارم میگرن میگیرم
...اشکالی نداره اگه میتونم کمی دراز بکشم؟
همسن تو که بودم زیاد سردرد میگرفتم
آره
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
مادرت از زوال عقل رنج میبره
درکش از زمان و مکان دیگه مسیر مستقیم و خطی رو دنبال نمیکنه
میتونی ترکیب عجیبی از رایحهها رو استشمام کنی
و همچنین عطر مصنوعی گل که برای پوشوندن اونها به کار گرفته شده
بوی خونهی یک انسان پیر
آخرین باری که روی تخت مادرت خوابیدی رو یادت نمیاد
همون تختی که زمانی پدرت روش میخوابید
پیش خودت فکر میکنی اگه بتونی بخوابی ممکنه ذهنت باز بشه
و شاید بتونی درک کنی چه بلایی داره سر زندگیت میاد
مرسی مامان
« مترجم: عاطفه بدوی » ::. Atefeh Badavi .::
تامی، شاگرد سابق جاستین کمکم کرد جاناتان رو زنده کنم
برام توضیح داد که فقط افراد مسن از فیسبوک استفاده میکنن
به همین خاطر صفحهی اینستاگرام ساختیم
تغییری نمیکنه
.از صفحه نمایش استفاده کن کیبوردش همونه، لمسش کن
که اینطور
عکسها یه مقدار قدیمی بودن ولی خب فیلتر روشون اعمال کردم
فکر کنم خوب شده باشن
این واقعا فوقالعادهست
خیلیخب. فکر کنم اگه یه سری پست راجع به موسیقیهای موردعلاقهش اضافه کنیم هم خوب باشه
چیها گوش میکنه؟ میدونین؟
نه راستش. شاید کایلی مینوگ
کایلی. آره. سکسیه
یه سری چیزهای دیگه هم باید اضافه کنیم
مثلا دریک، تایلر، د کریتور
پست مالون. اینجور خوانندهها
یه سری از پستهای خودم رو براش میفرستم
باشه. کتاب چی؟
کتاب؟
از اونجایی که 18 سالشه دمیان مدنظرم بود
اثر هرمان هسه
تا حالا اسمش به گوشم نخورده
شاید هریپاتر بد نباشه
اما من خودم شخصا راجع به کتاب چیزی پست نمیکنم
متخصص شمایی
خیلیخب
خب، حالا باید روی یه سری نظرات کار کنیم
جاناتان رو نوجوان نگه داشتم
،تا ابد جوان میمونه در وقفه تحصیلی
که قراره به زودی دانشگاه رو شروع کنه
و حالا پسرمون آیندهای در پیش داره
رابرت به مرد جوانی مرحومی حسادت میکنه
که با همسرش رابطهای عاشقانه داشته و جون پسرش رو نجات داده
به این فکر میکنه که تا حالا چند بار شده که کاترین موقع رابطه جنسیشون
به اون فکر کنه
چند بار باهم مقایسهشون کرده؟
وقتی باهاش بوده وانمود کرده که به ارگاسم رسیده؟
گاهی اوقات؟ یا همیشه؟
نیکولاس میدونه باید در جمع کردن بساط شام به پدرش کمک کنه
ولی دلش نمیخواد
و اگه پدرش به این گفتگوهای شادش ادامه بده دیوانه میشه
...میدونه که زندگی پیش اون قرار نیست آسون باشه
اما ارزشش رو داره
اینطوری میتونه پول پسانداز کنه
میدونست پدرش نمیتونه بوی سیگار رو حس کنه
اما حتی اگه متوجهش بشه هم بعید بود چیزی بگه
چون از اینکه رابطهی خاص بینشون رو بهم بزنه وحشت داشت
حدس زد باید یه مسئلهای بین پدر و مادرش پیش اومده باشه
سر شب دلش به حال مادرش سوخت
یادش نمیاد به عمرش چنین احساسی بهش دست داده باشه
وقتی داشت رفتنش رو تماشا میکرد یاد بچگیهاش افتاد
وقتهایی که بهخاطر کارش میرفت سفر
و بعد که برمیگشت
حسابی تحویلش میگرفت و میگفت حسابی دلش براش تنگ شده
اما تا چندین روز بهش بیمحلی میکرد چون بهنظرش از صمیم قلبش نبود
شب بخیر
شب بخیر
فردا میری سرکار؟
آره
صبح زود؟ - نه دیروقت -
باشه پس سر شام میبینمت
آره
شب بخیر
شب بخیر
پدر و مادرش هیچی راجع بهش نمیدونستن
چهرهی مادرت رو برانداز میکنی
و تصور میکنی بعد از مرگش اینطور بهنظر میرسه
غم و اندوه چیزهایی که از دست دادی بهت غلبه کرده
کودکی خودت، و کودکی فرزندت
قدرت مادرت
و اعتقادت به اینکه اون قدرت در گوشت و خونت جریان داره
اینکه عشق مادرت این قدرت رو بهت بخشیده که از پس هرچیزی بربیای
میدونی اسم مادرت هلنه
و اینکه هلن متحمل رنج، تنهایی و درد شده
اما تو چیز زیادی ازش نمیدونی
چون هلن همیشه مادرت بوده
مامان
یه اتفاقی افتاده
بهخاطر کارگرهای ساختمونی نیومدم اینجا
...احتمالا یادت نمیاد اما سالها پیش
فکر کنم حدودا بیست سال پیش بود
چون نیک اون موقع 5 سالش بود
برای تعطیلات رفتیم ایتالیا
...و خب میدونی من واقعا
تمام چیزهایی که نتونسته بودی به رابرت بگی رو برای مادرت تعریف میکنی
همه چیز رو
احساس شرم و گناهی که بابتش داری رو
و در تمام طول این مدت مادرت سکوت کرده
برات سوال میشه که اصلا چیزی میشنوه؟
یا چیزهایی که براش تعریف میکنی با رویاهاش درهم میآمیزن
و ممکنه قدریش رو به خاطر بیاره
چیه؟ - دنبال الویس میگردم -
کی هستی؟ - نیکولاسم. قبلا هم اینجا اومدم -
خیلیخب
چقدر؟ - دوتا پنجتایی -
اگه میخوای اینجا بزنیش 5 تا دیگه برات آب میخوره
15تاش واسه منه؟
آره. چون یه تیکه گذاشتم - بیخیال پسر -
رد کن بیاد
نیکولاس تا حالا چندباری بیشتر اینجا نیومده بود
نمیخواست براش عادت بشه
و کاملا مطمئنه که خیلی خوب داره مدیریتش میکنه
فقط از هرازچندگاهی میزنه تا حال و هواش بهتر شه
اما هیچوقت زیادهروی نمیکنه
درحالی که مادرت آروم خوابیده بود همه چیز رو براش افشا کردی
و در انتها حس کردی خالی شدی
آروم شدی و به خواب عمیقی فرو رفتی
به اشتراک گذاشتن داستانت
مثل تحریک یه غدهی بدخیم سرطانی بود
که مایهی رنج و عذاب فراوانت شده بود
و حالا متوجه شدی که علاوه بر تو منجر به درد و رنج دیگران هم شده بوده
اون روز صبح، زود رسیدم قبل از اینکه دفترشون باز بشه
و منتظر شدم تا اون دختر آسیایی از راه برسه
فکر کنم یه اتفاقی افتاده
احتمالا زیردستی چیزیه
دیده بودمش که همراه کاترین راونسکرافت اینور اونور میره
و از رفتارش کاملا مشخص بود که به اینکه داره باهاش ناهار صرف میکنه میباله
...حس میکنم امروز
عذر میخوام. ببخشید خانم
...شرمنده. شما
شما با کاترین راونسکرافت کار میکنید
درسته؟ - بله -
میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
اگر بستهای دارید میتونید به پذیرش تحویل بدید
نه. موضوع خیلی مهمیه
شماها برید. اسمتون؟
اوه، بله
ببخشید
اسمم استیون بریگاستوکه
جیسو کیم هستم
چرا تشریف نمیارید بالا که بتونیم درست باهم گپ بزنیم آقای بریگاستوک؟
نه، نه. ترجیح میدم همینجا بمونم
بسیار خب. پس بفرمایید بشینید
باشه
مطمئنین که به این زودیها پیداش نمیشه؟
کاترین؟
نه تماس گرفت. گفت امروز نمیاد
.ایناهاش. سلام جیسو چطوری؟ روبراهی؟
...اون ایمیله بود - خوبه. آره -
که برات فرستادم و گفتم به کاترین نشون بدی رو نشونش دادی؟
میشه چند دقیقه تنهام بذاری؟ - شرمنده -
ندیدم مهمون داری - آره -
حالتون چطوره؟ خوب هستید؟
ولی ببین خیلی مهمه - میدونم -
اگه بتونی امروز ترتیبش رو بدی ممنونت میشم
بوی جاهطلبی رو به هیچوجه نمیشه پنهان کرد
رایحهای که مشخصا از جیسو کیم برمیخاست
بوی فرصتی ناب به مشامش رسیده بود که بتونه داستانی عالی رو پوشش بده
داستانی که بتونه موفقیت شغلیش رو تضمین کنه
مشخص بود که مدت زیادی با کاترین راونسکرافت کار کرده
چون سعی کرد از حقههاش برای به صحبت وا داشتن من استفاده کنه
خب، در چه موردی میخواستین صحبت کنین آقای بریگاستوک؟
یه مقدار سخته
نمیدونم اصلا کار درستی کردم که اومدم یا نه
اینجا کاملا درامانید
میتونید باهام حرف بزنید
یا اگر بخواین میتونم شمارهم رو بهتون بدم و هروقت دوست داشتین باهام تماس بگیرین
کاترین راونسکرافت داره اذیتم میکنه
عذر میخوام آقای بریگاستوک
میتونید بیشتر توضیح بدین؟
مدام تهدیدم میکنه
به چه علت؟
بهخاطر چیزی که نوشتم
مگه چی نوشتین؟
کتاب نوشتین؟
نویسنده هستین؟
نه، اما دنیا باید حقیقت رو میفهمید
با پول خودم منتشرش کردم، با یه اسم مستعار
برای شما و همکارانتون هم چند نسخه آوردم
دنیا باید ذات حقیقی کاترین راونسکرافت رو بشناسه
همهش سعی داره جلوم رو بگیره و نذاره توزیعش کنم
چه وحشتناک
No comments yet. Be the first to leave one.