The first 187 lines.
TAMAGOTCHi ترجمه و زیرنویس از
و مرد به یک قاتل تبدیلشد
حالا نوبت داستان من ـه
داستان من در مورد مردی ـه که
قبلاً توی اون خونه خرابۀ پشت درختها
زندگی میکرد
بهتر بود ما اینقدر بهش نزدیک نمیشدیم
چون خیلی اتفاقات عجیبوغریبی
این اطراف میافته
او یه کشاورز بود که با خونوادهش زندگی میکرد
با همسر و دوتا بچهش
مرد شروری بود
زشت و بداخلاق
همسرش رو کتک میزد
بچههاش رو به طرز وحشتناکی تنبیه میکرد
...توی میخونه مشروب میخورد و
همیشه دعوا راهمیانداخت
حتی یه بار توی یه دعوا
یه تیکه از دماغش رو کندن ولی اون اصلاً عین خیالش نبود
یه شبی مثل امشب بود
خیلی خیلی سال پیش
صبرکن ببینم حالا که خوب فکر میکنم
دقیقاً عین همین امشب بود
جنگل، ساکت و تاریک
کشاورز بدون هیچ دلیل مشخصی
کاملاً دیوونه شد
تبر بهدست به اتاق خوابش
رفت و
زنش که خواب بود رو تیکهتیکه کرد
بعد همونطور که میل به خونریزی درونش بیدار شدهبود
راهرو رو طیکرد و به سمت اتاق پسرش رفت
و با تبر به او هم ضربه زد
ولی هنوز کارش تموم نشدهبود
راهرو رو طیکرد و به سمت اتاق دخترش رفت
و حتی بدون یک کلمه حرف
اون رو هم تیکهتیکه کرد
بعدش با خونسردی به میخونه رفت
تبر خونیش رو توی مشروبفروشی کنارش گذاشت
و یک آبجو سفارش داد
خب، خیلی طول نکشید تا
مردم شهر بفهمن چه اتفاقی افتاده
و وقتی که اونها فهمیدن کار کشاورز دیوونه رو
یکسره کردن یا حداقل خودشون اینطور فکر کردن
ده مرد ریختن سرش و کشیدنش و درحالی که اون مقاومت میکرد
و فریاد میکشید سمت نزدیکترین درخت بردنش
اونجا بهسرعت یک طناب دار ضخیم براش آماده کردن
و دور گردنش انداختن
اون رو کشیدن و توی هوا معلقش کردن
یکی از اونها تبر خونی رو برداشت و
باهاش به صورت کشاورز ضربهزد
و یک زخم عمیق و خونین روی صورتش به وجودآورد
اونجا رهاش کردن تا بمیره
فرداصبح وقتی اومدن تا
جسدش رو پایین بیارن او اونجا نبود
همون موقع بود که متوجه شدن
جسد زن و بچههاش هم ناپدید شده
و هیچکدوم از جسدها دیگه هیچوقت پیدا نشدن
وای، مکس، بیخیال آخه چطور ممکنه که
جسدهاشون هیچوقت پیدا نشدهباشه؟
آخه مگه کجا ممکنه باشن؟
من نمیدونم، ریچی
ولی چیزی که میدونم اینه که توی شبهای مشخصی
وقتی ماه کامل ـه اون این بیرون
توی جنگل کمین میکنه
و دنبال آدمها میگرده تا
سرشون رو با تبرش قطع کنه
یا از یه درخت دارشون بزنه
داری اُسکلمون میکنی؟ یا همچین چیزی؟
حالا اصلاً اسم این یارو کشاورزه چی بوده؟
ریچی، خودم دلیل خوبی داشتم که
اسمش رو بهتون نگفتم
یه دلیل خیلی خوب
میدونی، گفتهمیشه که
اگه اسمش رو بلند توی جنگل بیارن
اون صدا رو میشنوه چون اون میتونه
در هر لحظه هرجایی توی این جنگل باشه
و اگه بشنوه اسمش رو صدا میکنید
میاد سراغتون
و اگه سراغتون بیاد گیرتون میاندازه
دونه به دونه ازپادرمیایید
قبل از این که شب تموم بشه
همهتون رو گیر میاندازه
اسمش "مَدمَن مارز" ـه مارزِ دیوانه
چی گفت؟ صداش رو نشنیدم
اسمش مارز ـه
مَدمَن مارز
آهای مارز مَدمَن مارز
ما اینجاییم بیا حسابمون برس، مدمن
!مَدمَن مارز
!وای، ریچی، میفهمی چکار کردی؟
حالیت نیست که داری سربهسر
چیزی میذاری که کنترلش از عهدهت خارج ـه
مدمن مارز
!دیگه هیچی رو نمیفهمه و درک نمیکنه
مدمن مارز الان فکر میکنه که داری مسخرهش میکنی
!منظوری نداشت، مارز
جوونه و احمق
!نمیفهمه داره چکار میکنه
همون جایی که هستی بمون !ما قصد مزاحمت نداریم
باید امیدوار باشیم که این حرفهام به موقع نظرش رو عوض کردهباشه
وگرنه امشب هیچکس توی این جنگل امنیت نداره
...هرکدومتون توی جنگل تنها باشه
نه میتونید صداش رو بشنوید نه میتونید ببینیدش
فقط بوی مرگی که ازش میاد رو حس میکنید
و وقتی بچرخید و پشت سرتون رو نگاه کنید ناگهان
میبینید که با اون چهرۀ ترسناک و صورت زخمیش بهتون زُلزده
و این آخرین چیزی ـه که قبل از مرگ میبینید
و بعد سرتون قطع میشه
امیدوارم از داستان کوچیکم لذتبردهباشید
این روش من برای خداحافظی با شما ست
و برای شما بچهها آرزوی موفقیت میکنم
فردا پدر و مادرتون آماده میشن تا
آخرین آخرهفتۀ قبل از عید شکرگزاری رو با شما بگذرونن
و من هم واسه تعطیلات زمستونی به جنوب میرم
درکنار شما بهم خوش گذشت
خیلیخب، تا ما یه نفسی تازه کنیم تی.پی و پسرها
باید آتیش رو خاموش کنن
بقیه آماده شن تا پیاده برگردیم
و یادتون باشه که توی جنگل از هم جدا نشید ...چون
!مدمن مارز میاد سراغتون
درسته
بتسی، این مدمن مارز اصلاً چی هست؟
چیزی نیست، عزیزم فقط یه افسانه ست
زاییدۀ خیال مکس ـه یه داستانی سر هم کرد تا
بترسونتتون، همین
اوه، پس کارش رو خوب انجام داد
چون من اونقدر ترسیدم که حتی نمیتونستم چشمهام رو باز کنم
ولی اشکال نداره چون
کسی که نمیاد سراغم و سرم رو ببُره؟
نگران نباش، عزیزم هیچکس
بهت آسیبی نمیزنه خودم مراقبتم، خب؟
حالا برو پیش بقیۀ دخترها
و نگران هیچی نباش، هوم؟
امشب؟ همون موقع همیشگی؟
بهبه، مرد شجاعی که
دختربچهها رو میترسونه رو ببین
به خودت افتخار میکنی؟
چه مشکلی پیش اومده؟
نصف این بچهها رو
تا سرحد مرگ ترسوندی مشکل اینه
بیخیال، بتسی، مسخرهبازی و واسه تفریح ـه اونها هم از داستان لذت بردن
خب، امشب چکار میکنیم؟
همون وقت همیشگی؟
نه، تی.پی، فکر نکنم امشب رو بیخیال، خب؟
شبهای دیگهای برامون نمونده
چرا، مونده، تا آخر عمرمون وقت داریم
حرف الکی نزن، بتسی خودت هم میدونی که
وقتی برگردیم به شهر
دیگه حتی یه بار هم نمیخوای من رو ببینی
متأسفم تی.پی میتونیم اینطور بگیم که
من اصلاً علاقهای به خداحافظی کردن ندارم همین
هی، شما دو تا دارید همه رو
در جریان حرفها و مشکلتون میذارید نمیشه بذاریدش واسه بعد؟
تو هیچوقت دستبرنمیداری، نه؟
منظورت چیه؟
یهکم بهش فرصت بده تنها باشه و فکر کنه
اگه واقعاً دوستش داری
بزرگترین تست رهاکردنش ـه نه این که همهش یقهش رو بگیری
زودباشید بچهها، یالا
کل شب رو وقت نداریم
جیمی، یهکم خاک از اونجا بیار و
بریز روش خاموشش کن
تامی، سنگها رو هول بده نزدیکتر
ریچی، زودباش یالا، ریچی
تکونبخور، تکونبخور تن لش رو یه تکونیبده، ریچی
!دارم تکونتکون میخورم
چی گفتی؟
چیزی نگفتم داشتم با آتیش صحبت میکردم
چیزی نگفت، من هم شاهدم
آره، اون هی دروغ بگه و تو هم براش شهادت بده
خیلیخب، فکر کنم ردیف شد
به صف شید
خیلیخب، آماده شید واسه یهکم یک-دو کردن و سریع رفتن
میخوام قبل از این که اونها برسن به
ویلا، برسیم بهشون
!یک-دو، در جا، شروع
یک، دو، یک، دو یک، دو، یک، دو
یک، دو، یک، دو !حرکت کنید، بریم
خیلیخب، بچهها، آزادید
جمع کردن وسایل و تمیزکاری رو تموم کنید تا نیم ساعت دیگه آماده باشید
کیه؟
منم، استیسی
!بیا تو
چه خبر؟
هیچی
روبهراهی؟
آره، خوبم
No comments yet. Be the first to leave one.