The first 200 lines.
آنچه گذشت در «اِل اینترنادو»
من نظافتچی جدیدم. امروز روز اول کارمه.
ماریا! بس کن!
دنبال پروندههای پزشکی دانشآموزان میگشتم.
پسری که دنبالش میگردی، پسر منه.
ما دنبال این زن میگردیم. آخرین بار حوالی لاگونا نگرا دیده شده.
اون از یک آسایشگاه فرار کرده. خطرناکه؟
متهم به اقدام به قتله. لوت نمیدم.
ولی باید همین الان بری.
ماریا؟ میتونم بیام تو؟
هر کاری میکنم اگه کمکم کنی یه سری مدارک رو پیدا کنم.
چی پیدا کردی؟ متاسفم که منتظر موندید، آقای رامیرز.
سلام بابا. پسرت اخراج شده.
اخراج شده؟ آره.
ایوان!
پلیس باهات صحبت کرده بود، در مورد یه دختری که از آسایشگاه فرار کرده.
آره، اون متهم به قتله. عکسشو داری؟
اصلاً ندیدمش. اون عکس کیه؟
به خاطر این بود که اونا سرِ اون خدمتکار شوخی کردن.
و دفعه بعد کی میدونه واسه چی باشه؟
خلاصه، من همیشه کمترین نگرانیت هستم.
تو اینجا چیکار میکنی؟ السا میگه داره از مدرسه میره.
خواهش میکنم نرو. بمون.
با من ازدواج کن. چی؟
با من ازدواج میکنی؟ من یه پسر خوشتیپم.
احساساتی، عاشقپیشه، ها؟
حرومزاده.
مامان و بابا رفتن قایقسواری و ما نمیدونیم کجان.
شاید تو یه جزیره مخفی باشن.
من قیم قانونی تو هستم. تو و خواهرت.
مارکوس، تو به پریها اعتقاد داری؟ معلومه.
تو یه کوتوله هستی؟ آرزوها رو برآورده میکنی؟ آره.
کار اون کوتوله بود. میرم به داداشم بگم.
تو باید این مدرسه رو ترک کنی. خطرناکه!
اون چیزایی میدونه! برو، آلفونسو.
داری اخراجم میکنی؟
کمکم کن. آلفونسو کجاست؟
مدرسه تصمیم گرفته دیگه باهاش همکاری نکنه، همین و بس.
به این نگاه کن. این خونه. یکی کمکم کنه!
آلفونسو!
این یه ایمیله که هیچوقت نفرستادش. "بالاخره پیداشون کردم."
چی شده؟ یه کاری کن، ویکتوریا!
کی میتونه کسی رو محو کنه؟ یکی، ایوان! یکی!
اون اتاق آلفونسوئه.
تکون نخور.
میتونی بیای بیرون، مارکوس.
نمیشه، کارول. مطمئنی؟
قسم میخورم، ویکی. مارکوس ناپدید شده.
تو هیچوقت نمیری، درسته، مارکوس؟
معلومه که نه، پائولا. ما همیشه با هم میمونیم.
قول میدی؟ قول میدم.
مارکوس اینجا پیش من بود!
و شما دو نفر تو کمد چیکار میکردید؟
بهت گفتم. نمیخواستیم نظافتچی ما رو ببینه.
اگه شوخیه، خندهدار نیست. چرا منو باور نمیکنی!
ما اومدیم دنبال سرنخهایی برای آلفونسو بگردیم.
صدای پا شنیدیم و رفتیم تو کمد!
ولی بعد صدای پاها دور شد. من اومدم بیرون، درها رو بستم.
و اومدم ببینم نظافتچی رفته یا نه.
وقتی برگشتم و درها رو باز کردم، مارکوس اونجا نبود!
تو از کجا اومدی؟ بیا اینو ببین.
نگاه کن! این تازهوارده خودشو خیس کرده!
چه چندشآور! تو شاشو!
این یه اتاق زیر شیروونیه.
از اینجا میتونی بری رو پشتبوم.
مطمئنی آلفونسو اینجا قایم شده بود؟
آره. این دستخط اونه.
ولی از چی قایم شده بود؟ نمیدونم، ویکی.
ولی شاید بفهمیم دنبال چی میگشت.
بیا.
هی.
اگه یه بار دیگه رفتی تو کمد یا هر جای دیگه با دوستدختر من،
دهنتو سرویس میکنم. فهمیدی؟
من همه جا رو گشتم. این تنها چیز عجیبیه که پیدا کردم.
چیه؟ مثل اسم به نظر میرسن.
بذار ببینم. استبان اِل، خوزه ئی، ساموئل ئی.
فرانسیسکو اِچ و لوکاس پی.
و یه چیز دیگه. ۵ اکتبر ۱۹۷۲.
یتیمخانه لاگونا نگرا.
اینجا یتیمخانه بود؟
نمیدونم. همه اینا خیلی عجیبه.
شاید اون یتیما اینجا قایم شدن.
و شاید آلفونسو بعداً اینجارو پیدا کرده.
عجله کن، مارگارت، برای چای دیرمون شده.
این چیه؟
لعنتی. اونا چشمن. چشم؟
ساعت چنده؟
وقتشه که یه مدیر مدرسه بره.
ولی برای یه شوهر خیلی زوده.
تو قراره یه همسر خیلی سختگیر باشی.
بیا اینجا تا بهت نشون بدم چقدر سختگیرم.
متاسفم، عزیزم، ولی یه زن دیگه منتظره.
اینا رو برام امضا کن.
قرارداد برای بویلر جدید.
رنگ برای اتاقها.
باغبان.
آه، و هزینههای ماهانه برای بقالی.
یادت باشه به لولهکش زنگ بزنی. یه مشکلی تو لولهها هست.
صدای عجیب غریب میدن و آب هم کثیفه.
چی؟
یادت هست فردا چه روزیه؟
معلومه. فردا تولدته.
هدیهام رو آماده کردی؟
ببینم این دفعه درست انتخاب میکنی یا نه، چون هیچوقت نمیتونی.
معلومه که گرفتمش، یاسینتا.
یالا، اعتراف کن که اصلا نمیدونی چی برام بخری.
تازه، فقط ۱۲ ساعت وقت داری. تیک تاک.
نمیتونی منو مضطرب کنی، هشدار دادم بهت.
من از روزها قبل خریدمش.
امسال قراره حسابی شگفتزده بشی. دهنت باز میمونه.
آره، آره، آره. تیک تاک، تیک تاک.
اگه چیز دیگهای نیست، من میرم دویدن.
نه، چیز دیگهای نیست، اما...
فکر کنم داری.
یالا، یالا. بگو.
آره، آره، آره، آره.
میخواستم قبل از اینکه از کس دیگهای بشنوی، یه چیزی بهت بگم.
من...
از السا خواستگاری کردم.
سلام. صبح بخیر. صبح بخیر.
هی، یاسینتا، معمولاً میگی "تبریک میگم. آرزوی خوشبختی دارم."
از این جور چیزا.
حتماً، تبریک میگم. آرزوی خوشبختی دارم.
از این جور چیزا.
دنیل.
به نظرت برای تولد یاسینتا چی باید بگیرم؟
نمیدونم، تو چیزی به ذهنت میرسه؟
خب... نه.
خریدن چیزی برای ملکه انگلیس راحتتر بود.
پنج ساعته که داریم دنبالش میگردیم.
نمیدونم لعنتی چی رو میخوای پیدا کنی.
دارم بهت میگم، کارولینا آلفونسو یه قاتل روانیه.
که دوست داره چشمهای مردم رو از حدقه دربیاره.
خفه شو. باید با این قضیه بریم پیش پلیس.
خفه شو. دیگه کافیه این مزخرفات.
آلفونسو هیچ کدوم از این کارا رو نکرده.
اون چشمها رو پیدا کرده و به دلیلی پنهانشون کرده.
که به سالاد اضافه کنه؟
پیداش کردم! پیداش کردم! نگاه کن! ساکت!
"ناپدید شدن عجیب پنج کودک"
"باعث تعطیلی یتیمخانه لاگونا نگرا میشود."
ناپدید شدن عجیب پنج کودک.
پنج اسم تو اتاق زیر شیروونی بود. اونا چشمای همون بچهها بودن.
نگاه کن. "خوزه اسپوزیتو، فرانسیسکو هرناندز، ساموئل اسپی"
لوکاس پرز و استبان لوپز که از یتیمخانه ناپدید شدند.
همون اسمهایی که تو اتاق زیر شیروونی نوشته شده بود. دقیقاً همونا!
تو این مدرسه چه خبره لعنتی؟
بچههای گمشده، یه استاد که یه پیام SOS به جا میذاره.
با خون تو جنگل، و یه اتاق زیر شیروونی با چشمهایی که تو فرمالدئید نگه داشته شدن.
این آلفونسوئه؟
آره، این آلفونسوئه. و اینم یاسینتاست.
و اینم کامیلوئه.
چی کار دارید میکنید؟
ما رو ترسوندی، یاسینتا!
هیچی نیست، یاسینتا. یه تحقیق تاریخیه.
نمیدونم چه نقشهای تو سرتون دارید.
ولی همین الان میرید حمام.
فقط ۳۰ دقیقه تا صبحونه وقت دارید.
الان! بله، بله، بله.
شیشه رو قایم میکنم تا بفهمیم باهاش چی کار کنیم.
اگه هیچی نشده، پائولا چرا خودتو خیس کردی؟
و اگه بلند نشی، تنبیهت میکنن.
برام مهم نیست. وقت صبحانهست.
گرسنهت نیست؟
نه، نه میخوام غذا بخورم، نه دوست داشته باشم! برید کنار!
ولی اون وقت میمیری.
برام مهم نیست چون برادرم گم شده.
مثل پدر و مادرت؟ آره.
منم وقتی بابی ناپدید شد خیلی ناراحت شدم.
اون سگ کوچولوم بود.
شاید برادرت با پدر و مادرت رفتن به جزیره مخفی.
فکر میکنی؟
پس منم باهاشون میرم. ولی چجوری میری؟
با اتوبوس. باشه.
قول میدی اگه بابی رو اونجا پیدا کردی، ازش مراقبت کنی؟
قول میدم.
سلام. سلام، سلام.
هی، پدرو، میشه از دانشآموزات بخوای...
که بعد از کلاسهای ورزشیت حمام کنن؟
چون با یه بوی غیرقابل تحمل میان.
من قبلاً بهشون گفتم ولی گوش نمیدن. میخوای چیکار کنم؟
تو هم گوش نمیدی، مگه نه؟
داری صبحونهمون رو خراب میکنی.
چی؟
اینقدر هم بد نیست. زیادهروی نکن.
گوش کن.
راجع به شوخی اون روز... نه، نگران نباش.
اذیتم نکرد. فراموش شده.
اذیتت نکرد؟ نه.
پس باید یه چیز بدتر پیدا کنیم، خدمتکار لعنتی.
صبر کن.
میتونی اینو ببری.
عجله کن.
حالم ازت بهم میخوره، عوضی.
تو هم مثل پدرت بدی.
ببین، ببین، ببین. ببین کی این مقاله رو نوشته.
ریکاردو مونتویا.
"بالاخره پیداشون کردم. بعد از این همه سال، بالاخره میدونم کجان."
"به کمکت نیاز دارم. فکر میکنم جونم تو خطره."
کسی که آلفونسو ایمیل رو بهش نوشته بود.
No comments yet. Be the first to leave one.